<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>پیش از آنکه شیطان بداند....</title>
<link>http://dreems.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 28 Dec 2009 20:17:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>خود شکن آینه شکستن خطاست</title>
<link>http://dreems.blogfa.com/post-110.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 Dec 2009 20:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dreems&amp;postid=110</comments>
<dc:creator>dreems</dc:creator>
<guid>http://dreems.blogfa.com/post-110.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یکسالگی وبلاگ</title>
<link>http://dreems.blogfa.com/post-109.aspx</link>
<description>&lt;br /&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Sep 2009 13:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dreems&amp;postid=109</comments>
<dc:creator>dreems</dc:creator>
<guid>http://dreems.blogfa.com/post-109.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شاید کلام آخر!</title>
<link>http://dreems.blogfa.com/post-108.aspx</link>
<description></description>
<pubDate>Mon, 27 Jul 2009 19:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dreems&amp;postid=108</comments>
<dc:creator>dreems</dc:creator>
<guid>http://dreems.blogfa.com/post-108.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ممنون آقای چامسکی</title>
<link>http://dreems.blogfa.com/post-106.aspx</link>
<description></description>
<pubDate>Fri, 24 Jul 2009 08:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dreems&amp;postid=106</comments>
<dc:creator>dreems</dc:creator>
<guid>http://dreems.blogfa.com/post-106.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در آستانه</title>
<link>http://dreems.blogfa.com/post-105.aspx</link>
<description></description>
<pubDate>Wed, 22 Jul 2009 18:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dreems&amp;postid=105</comments>
<dc:creator>dreems</dc:creator>
<guid>http://dreems.blogfa.com/post-105.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شهر تماشا!!</title>
<link>http://dreems.blogfa.com/post-104.aspx</link>
<description></description>
<pubDate>Sat, 18 Jul 2009 18:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dreems&amp;postid=104</comments>
<dc:creator>dreems</dc:creator>
<guid>http://dreems.blogfa.com/post-104.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گلوی زخمی تیشتر</title>
<link>http://dreems.blogfa.com/post-102.aspx</link>
<description></description>
<pubDate>Fri, 03 Jul 2009 18:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dreems&amp;postid=102</comments>
<dc:creator>dreems</dc:creator>
<guid>http://dreems.blogfa.com/post-102.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بخندیم یا گریه کنیم؟</title>
<link>http://dreems.blogfa.com/post-101.aspx</link>
<description></description>
<pubDate>Mon, 29 Jun 2009 18:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dreems&amp;postid=101</comments>
<dc:creator>dreems</dc:creator>
<guid>http://dreems.blogfa.com/post-101.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از خون جوانان وطن لاله دمیده</title>
<link>http://dreems.blogfa.com/post-100.aspx</link>
<description></description>
<pubDate>Sat, 20 Jun 2009 17:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dreems&amp;postid=100</comments>
<dc:creator>dreems</dc:creator>
<guid>http://dreems.blogfa.com/post-100.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گربه تمام شد</title>
<link>http://dreems.blogfa.com/post-99.aspx</link>
<description>
داستان &quot;&lt;strong&gt;گربه تمام شد&lt;/strong&gt;&quot; را به قلم زنده یاد &lt;strong&gt;علیرضا اسپهبد &lt;/strong&gt;(نقاش برجسته معاصر) سال ها پیش خوانده ام. اما مدام این ایام خاطره اش در ذهنم تجدید می شود. ظاهرا وصف این روزهای ماست. خواندنش خالی از فایده نیست. 
&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;چند سالی میشود که من دراین اتاق کوچک ، در این شهر خاکستری دلمرده بندری زندگی میکنم.اتاق من در طبق دوم است ،ساختمانی دوطبقه با اتاق های متعدد و ساکنین جور واجور ، با نمای بلوک سیمانی ؛ درکوچه ای باریک و طولانی ، که یک سو آن به دریا می رسد و سر دیگر آن به میدانچه محله.کوچه سنگفرش است. پنجره چوبی فرسوده آب رنگ اطاق من که همه رنگ هایش پوسته پوسته شده است ؛ تنها پنجره این ساختمان می باشد.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;درکنار این پنجره تیر سیمانی برق با با حباب فلزی زنگ زده که لامپی کم سو از آن آویزان است ، قراردارد. بعد از غروب چراغ را روشن میکنند.نور این چراغ کم سو به اطاقم می پاشد.در شب از بیرون ساختمان که به پنجره نگاه کنی ، شخصیت پنجره عوض می شود. پنجره در رنگ روز فقیرانه است. رنگ شب همه عیب ها را می پوشاند. پنچره درتابستان کاملا بازاست . تابستان امسال گرما بیداد میکند هوا کاملا شرجی شده است. زنم همیشه از این هوای سنگین و چسبناک گله و شکایت داشت. وقتی با هم ازدواج کردیم - در این کوچه- دست دردست هم ، به سمت دریا ویا میدانچه قدم می زدیم.بعد از دوسال زندگی مشترک از هم جدا شدیم- حالاهرکداممان درهمین کوچه ، درجهت مخالف هم قدم می زنیم. چند روزی است که از او بیخبرم.شایدبرای همیشه ازاین کوچه رفته است! شاید هم شایعات هواشناسی را باور کرده است که&quot; توفان سهمگینی در راه است&quot;. ترسیده؟! و این محله را ترک کرده است.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;نیمه های شب بودکه از صدای پارس سگ ها بیدارشدم . از موقعی که اززنم جدا شده ام -با کوچکترین صدایی بیدار میشوم و دیگر خوابم نمی برد. از پنجره به کوچه سرک کشیدم درست زیر پنجره کمی جلوترازتیرسیمانی ، چندسگ دایره وار گربه ای را احاطه کرده بودند. گربه از ترس روی پاهایش بلندشده بود وگرده هایش را رو به بالا فشار می داد.کاملا باد کرده تا قیافه ترسناکی به خودبگیرد. نورچراغ تیر سیمانی درست روی گربه متمرکز شده بودوسایه گربه روی سنگفرش کوچه حجم اورا سنگین ترمی کرد.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;گویی صحنه تئاتر است - از آن نورهایی که در صحنه نمایش برای بازیگر می تابانند- سگ ها جرات حمله نداشتند-فقط سر و صدا می کردند. خشم سگ ها از گرسنگی بود ولی چرا حمله نمیکردند؟ گربه هم فهمیده بود تا مدامی که همین حالت را به خود بگیرد هیچ کدام از سگ ها جرات نزدیک شدن به او راندارند . من بهت زده به این صحنه نگاه میکردم و کاری از دستم برنمی آمد. دلم برای گربه می سوخت. صحنه لحظه به لحظه ترسناک تر می شدو من در جای خودم میخکوب شده بودم. احساس کردم گلویم خشک شده است ؛ کاش می توانستم گربه را نجات دهم- انواع فکرها به سرعت برق و باد از ذهنم گذشت ولی جرات انجام هیچ کدام از این فکرها رانداشتم.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;کوچه در آن نیمه شب کالا خلوت بودو هیچ صدایی به جزصدای سگ ها شنیده نمیشد. ناگهان! درساختمان رو به روی پنجره من چراغ اطاقی روشن شد. پیرمردی که گویا همین حالا ازخواب بیدارشده است ازکوزه سفالی کنار پنجره اش درون کاسه لعابی آبی رنگ مقداری آب ریخت. برای لحظه ای سگ ها خاموش شدند و دیگر پارس نمیکردند.فقط به گربه خیره شده بودند. پیرمرد کاسه آب را سر کشید.تشنگی اش را فرونشاند باقی مانده آب را به وسط کوچه درست جاییکه گربه ایستاده بود پاشید و چراغ اطاقش خاموش شد. عکس العمل آنی گربه حمله آنی سگ ها به او شد و در چشم به همزدنی -گربه دریده شد.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;سگ ها را میدیدم که درهم می لولند. گربه تمام شده بود! نسیم ملایمی وزیدن گرفت. سگ ها هرکدام در جهت های مخالف فرار کردند. هوا درحال روشن شدن بود. صدای مرغان دریایی و سوت کشتی از دور به گوش می رسید. تکه ای از موی گربه را دیدم که رقص کنان درمسیر نسیم ملایم به حباب زنگ زده چراغ کم سو تیر سیمانی چسبید.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;منبع: شماره 33 ماهنامه توقیف شده کارنامه (اسفند 1381)&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;پیشنهاد وبگردی: &lt;/strong&gt;&lt;a href=&quot;http://www.pourmohsen.com/&quot;&gt;مجتبی پور محسن&lt;/a&gt; (نویسنده و منتقد ادبی) . این را هم ذکر کنم که آقای پور محسن متاسفانه این هفته در شهر خودش رشت بازداشت شد!&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 19 Jun 2009 15:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dreems&amp;postid=99</comments>
<dc:creator>dreems</dc:creator>
<guid>http://dreems.blogfa.com/post-99.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
