تبليغاتX
پیش از آنکه شیطان بداند....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط  در ساعت 20:53 | لینک  | 

داستان "گربه تمام شد" را به قلم زنده یاد علیرضا اسپهبد (نقاش برجسته معاصر) سال ها پیش خوانده ام. اما مدام این ایام خاطره اش در ذهنم تجدید می شود. ظاهرا وصف این روزهای ماست. خواندنش خالی از فایده نیست.

چند سالی میشود که من دراین اتاق کوچک ، در این شهر خاکستری دلمرده بندری زندگی میکنم.اتاق من در طبق دوم است ،ساختمانی دوطبقه با اتاق های متعدد و ساکنین جور واجور ، با نمای بلوک سیمانی ؛ درکوچه ای باریک و طولانی ، که یک سو آن به دریا می رسد و سر دیگر آن به میدانچه محله.کوچه سنگفرش است. پنجره چوبی فرسوده آب رنگ اطاق من که همه رنگ هایش پوسته پوسته شده است ؛ تنها پنجره این ساختمان می باشد.

درکنار این پنجره تیر سیمانی برق با با حباب فلزی زنگ زده که لامپی کم سو از آن آویزان است ، قراردارد. بعد از غروب چراغ را روشن میکنند.نور این چراغ کم سو به اطاقم می پاشد.در شب از بیرون ساختمان که به پنجره نگاه کنی ، شخصیت پنجره عوض می شود. پنجره در رنگ روز فقیرانه است. رنگ شب همه عیب ها را می پوشاند. پنچره درتابستان کاملا بازاست . تابستان امسال گرما بیداد میکند هوا کاملا شرجی شده است. زنم همیشه از این هوای سنگین و چسبناک گله و شکایت داشت. وقتی با هم ازدواج کردیم - در این کوچه- دست دردست هم ، به سمت دریا ویا میدانچه قدم می زدیم.بعد از دوسال زندگی مشترک از هم جدا شدیم- حالاهرکداممان درهمین کوچه ، درجهت مخالف هم قدم می زنیم. چند روزی است که از او بیخبرم.شایدبرای همیشه ازاین کوچه رفته است! شاید هم شایعات هواشناسی را باور کرده است که" توفان سهمگینی در راه است". ترسیده؟! و این محله را ترک کرده است.

نیمه های شب بودکه از صدای پارس سگ ها بیدارشدم . از موقعی که اززنم جدا شده ام -با کوچکترین صدایی بیدار میشوم و دیگر خوابم نمی برد. از پنجره به کوچه سرک کشیدم درست زیر پنجره کمی جلوترازتیرسیمانی ، چندسگ دایره وار گربه ای را احاطه کرده بودند. گربه از ترس روی پاهایش بلندشده بود وگرده هایش را رو به بالا فشار می داد.کاملا باد کرده تا قیافه ترسناکی به خودبگیرد. نورچراغ تیر سیمانی درست روی گربه متمرکز شده بودوسایه گربه روی سنگفرش کوچه حجم اورا سنگین ترمی کرد.

گویی صحنه تئاتر است - از آن نورهایی که در صحنه نمایش برای بازیگر می تابانند- سگ ها جرات حمله نداشتند-فقط سر و صدا می کردند. خشم سگ ها از گرسنگی بود ولی چرا حمله نمیکردند؟ گربه هم فهمیده بود تا مدامی که همین حالت را به خود بگیرد هیچ کدام از سگ ها جرات نزدیک شدن به او راندارند . من بهت زده به این صحنه نگاه میکردم و کاری از دستم برنمی آمد. دلم برای گربه می سوخت. صحنه لحظه به لحظه ترسناک تر می شدو من در جای خودم میخکوب شده بودم. احساس کردم گلویم خشک شده است ؛ کاش می توانستم گربه را نجات دهم- انواع فکرها به سرعت برق و باد از ذهنم گذشت ولی جرات انجام هیچ کدام از این فکرها رانداشتم.

کوچه در آن نیمه شب کالا خلوت بودو هیچ صدایی به جزصدای سگ ها شنیده نمیشد. ناگهان! درساختمان رو به روی پنجره من چراغ اطاقی روشن شد. پیرمردی که گویا همین حالا ازخواب بیدارشده است ازکوزه سفالی کنار پنجره اش درون کاسه لعابی آبی رنگ مقداری آب ریخت. برای لحظه ای سگ ها خاموش شدند و دیگر پارس نمیکردند.فقط به گربه خیره شده بودند. پیرمرد کاسه آب را سر کشید.تشنگی اش را فرونشاند باقی مانده آب را به وسط کوچه درست جاییکه گربه ایستاده بود پاشید و چراغ اطاقش خاموش شد. عکس العمل آنی گربه حمله آنی سگ ها به او شد و در چشم به همزدنی -گربه دریده شد.

سگ ها را میدیدم که درهم می لولند. گربه تمام شده بود! نسیم ملایمی وزیدن گرفت. سگ ها هرکدام در جهت های مخالف فرار کردند. هوا درحال روشن شدن بود. صدای مرغان دریایی و سوت کشتی از دور به گوش می رسید. تکه ای از موی گربه را دیدم که رقص کنان درمسیر نسیم ملایم به حباب زنگ زده چراغ کم سو تیر سیمانی چسبید.

منبع: شماره 33 ماهنامه توقیف شده کارنامه (اسفند 1381)

پیشنهاد وبگردی: مجتبی پور محسن (نویسنده و منتقد ادبی) . این را هم ذکر کنم که آقای پور محسن متاسفانه این هفته در شهر خودش رشت بازداشت شد!

نوشته شده توسط  در ساعت 19:16 | لینک  | 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط  در ساعت 1:1 | لینک  | 

 میگن یک تصویر گویاتر ازهزار کلمه است. پس چیزی نمیگم و فقط دو سوال مطرح می کنم

1-کدومشون بهشون میاد شیشه بانک بشکنن؟ اونی که افتاده زمین ؟ اون خانم هایی که دارن اعتراض می کنن؟ یا اون آقایونی که دارن میزنن؟ 

2-اون آقایون محترم چماق به دست به چه کسی رای دادن؟ دوست داشتن چه کسی رییس دولت باشه؟ آیا رفتارشون معرف دیدگاه و شخصیت کاندیدایی که انتخاب کردن هست یا نه؟

پ ن:این نوشته کوتاه وزیر ارشاد دولت اصلاحات خواندنی است.



نوشته شده توسط  در ساعت 16:21 | لینک  | 

هر وقت می بینمشان صرف نظر از اینکه مشغول قر و قور و فعالیت باشند یا ساکن و سیخ و عبوس که معمولا هم شق دوم صدق می کند دلم نمی آید دستی تکان ندهم و البته اگر کسی دور و برم نباشد تا خجالت بکشم سلامی هم می اندازم با صدای بلند.

لابد  کسی که  توی آن اطاقک است نه صدایی می شنود نه دست تکان دادنم را متوجه می شود و تازه اگر هم ببیند به هیچ یک از اعضای محترمش هم حساب نمی کند! اما برای من بی فایده نیست و معادل همان واکنشی است که مثلا هنگام دیدن فصلی  هیجان انگیز از فیلمی درخشان به سراغت می آید و نمی توانی نسبت به آنچه دیدی واکنش نشان ندهی گیرم که بازیگر توی فیلم سال ها پیش بازی اش را کرده و چه بسا ریق رحمت را هم سر کشیده و آنجا حاضر و آماده نیست تا مثلا به دمت گرمی که گفتی یا کفی که زدی جواب دهد و تعظیم کند و بگوید کرتیم و مخلصیم و این حرف ها. دست تکان میدهم و سلام می کنم تنها برای بیان شعف لحظه ای.

مشتاقم بودن در  اطاقک کوچک  جرثقیل را حتی برای چند دقیقه تجربه کنم. غبطه و آرزویش با من بوده. از بچه گی. محفظه ای آن بالا رها و دور از دسترس و این در دسترس نبودن گاه حتی خوشمزه تر از فسنجان های خاله جان است.

بدون تجربه هم البته می توان فهمید از آن بالا همه جا و همه چیز و همه کس چقدر خرد و کوچک و حتی به زبان بد بین ها حقیر به نظر می رسد. زمان هایی تصور کرده ام یحتمل آن بالا نشینی می تواند در دراز مدت دوز خود دوستی را بیشتر از مرز مجاز افزایش دهد و فرد را بدل به کسی  کند خود برتر بین  که عادت کرده به انتزاعی ترین چیز ها هم از بالا نگاه کند. اما باز هم به تجربه اش می ارزد  چرا که مگر جز این است که همه کسانی که صاف صاف دارند روی زمین خدا راه می روند بدون چنین تجربه ای هم خود را حق مطلق میدانند و مابقی را دور از جان داخل آدم هم حساب نمی کنند؟ مگر همه جماعت کثیر و روز افزونی که از خود بت می سازند سابقه تصدی هدایت جرثقیل را در کارنامه کاری دارند؟ 

تازه  آن آقایی که آنجا نشسته بالاخره در پایان روز کاری باید جل و پلاسش را جمع کند و بیاید پایین و اگر نیاید که دهنش صاف است. نه! شاید  هم اصلا باید خود جرثقیل بود که گرچه قابل جمع  وکوتاه شدن است اما بیشتر روز های سال سر به فلک کشیده و قلدر یا ساکت و میخ ایستاده و دارد به ریش داشته یا نداشته ما لی لی پوتی ها می خندد یادر  کار حمل و جا به جایی بلوک های معظم و فوق سنگین است. اماهمیشه در پایان نتیجه گیری میکنم همین جرثقیل هم با همه عظمتش در نهایت حاصل فکر و تخیل همین موجود کوچولوی دو پا است وتا ذهنیتش سر به آسمان نمی ساییدچنین مخلوقی هم به وجود نمی آمد.  با این همه و با اذعان به قدرت بی مهار ذهن و خلاقیت انسانی که خود مرتفع ترین سازه  کائنات است باز هم هوس تجربه نشستن در اطاقک جرثقیل با من است چرا که آدمی اسیر جسمانیت و عالم خاکی است و دوست تر دارد تا تجردی ترین پدیده ها را هم عینیت ببخشد و با حواس پنجگانه لمس کند. جادوی سینما و جلوه های ویژه بخش عمده ای از علت وجودی شان به همین نیاز بر میگردد.

پ ن : تیتر برگرفته از شعر شاملو با دخل و تصرف


نوشته شده توسط  در ساعت 20:0 | لینک  | 


نشسته ایم توی به قول تو ساندویچی کثیف (که هر سانتی مترش می ارزد به تمام این فست فودی ها ی شیک و مدرن و ژیگولی) و مشغول گاز زدن چیز برگر با نون گرد که  آقای پشت دخل که شباهت تامی به یکی از معتادان دو نبش خرابه  های فیلم سنتوری دارد صدای تی وی را می برد بالا و نمی گذارد من و تو سرخوشانه دیالوگ های جولز و وینسنت پالپ فیکشن را تکرار کنیم . همه چشم ها به کانال سه بر میگردد . دزد گیر قبل از مستر چیز نطق را می آغازد و از همان ابتدای صحبت هایش هنوز هیچی نگفته هدف استهزای معتاد دو نبش وهمکارانش قرار می گیرد اما کمی بعد که دزد گیر اسم لرد اکبر را می آورد جهت گیری معتاد و همکاران 180 درجه تغییر میکند و با آفرین و دمت گرم گفتن بلافاصله به این نتیجه می رسند که باید به او رای داد چرا که شهامت دارد و اسم لرد اکبر را آورده و حتی با آمار مستند  به این نتیجه می رسند بلای اعتیاد از زمان لرداکبر در مملکت شیوع یافته و نظریه صادر می کنند که اعتیاد بد است و باید معتادان را فلان و بهمان کرد!!!

نوبت به مستر چیز که می رسد باز  معتاد و همکاران ابتدا می خندند و چیز هایش هم چاشنی چیز برگر ما می شود اماکم کم قطعیت ایمان ثانیه ای شان به دزد گیر با حرف های مستر چیز کمرنگ می شود. دوباره نوبت به دزد گیر می رسد و با گفتار آتشینی از معتاد و همکاران دلربایی می کند! باز نوبت به مستر چیز میرسد و دوباره جبهه فکری معتاد وهمکاران عوض می شود.آهسته در گوش تو زمزمه میکنم" پاشو بریم بقیه شو با یوتیوب میشه دید. می ترسم اگه چندلحظه دیگه اینجا باشیم بپرم  پشت دخل و گناه کشتن یک فروند معتاد و همکارانش در سرگذشتم ثبت شود!"


سیاستمدارها موجودات نگونبخت و قابل ترحمی اند. آنها باید تاوان نادانی های یک ملت را فراتر از فرصت و توانایی محدود  خود بدهند. هر کدام مسیحی هستند که باید صلیب جهالت و فساد و بی رحمی و ستم و خیانت جامعه خود را بردوش کشند چرا که سر آخر قرار است علت و معلول تمام نا به سامانی ها و گرفتاری ها و درجا زدن ها و پسرفت ها به پای آنها نگاشته شود.

در جامعه ای که  با مسوولیت پذیری و تلاش و دادن  حداقل هزینه برای رسیدن به هدف بیگانه و با غفلت و فراموشی مانوس  است  و هر لحظه به رنگی در می آید سیاستمدارهامسیح اند . مسیح هایی که حتی در بازخوانی تاریخی هم می توان دوباره  و دوباره  از گور بیرونشان کرد و به کیفر  تمام آن جنایت ها و مصیبت ها باز به صلیب شان کشید هر چند که خود را مسیح ندانند و هرچند که در عمل  گناهکار  باشند .

نوشته شده توسط  در ساعت 14:0 | لینک  | 

دسته بیل  مهمان ما است . هنوز از چند دقیقه ای از آمدنش نگذشته  که  بدون اجازه بلند می  شود و ساعت دیواری پذیرایی را می  کند و باطری اش را درمی آورد و دوباره سر جایش می گذارد . بعد با خونسردی کامل برمی گردد  و بی اعتنا به قانون ممنوعیت مطلق استعمال دخانیات و تدخین در خانه ما ، سیگارش را  روشن  و دودش را کامل توی صورتم تف می کند و  سپس با یک آروغ گوش نواز من را باری دیگر به سلیقه خالق متعال برای تعبیه چنین افکتی درگلوی انسان بدبینمی سازد. با نیش باز می گوید میدونی که....به صدا حساسم. من هم با غیظ میگویم خواهش می کنم خونه خودته!

مرحله بعدی اتاق من است که در بدو ورود دسته بیل ترتیب ساعتهای رومیزی و دیواری را هم می دهد و کلا زمان را ازخانه ما خارج میکند یا شاید هم ما را از زمان خارج و چند سیگار دیگر را  هم در اتاق من دود میکند و باتمرکز و  نشانه گیری تحسین برانگیز دودش را به سمت بینی و دهان من شلیک میکند تا مبادا خدای ناکرده به جای دود سیگار  هوا  را تنفس کرده باشم.

...ازنیمه شب گذشته و دسته بیل رفته.  ساعت ها دوباره دارند تیک تاک می کنند وبه کام زمان برگشته ایم.کارگران ساختمان رو به رو یی تازه دارند بساط ساخت و ساز کوفتی را جمع می کنند تا فردا  که دوباره سوهان صوتی به اعصاب ما بکشند و این وسط یکی از عمله  ها هی دارد یک نفر را به اسم مهدی! بلند صدا می زند. روی تختم درازمی کشم  به حرف های فرناز (مادرم) فکر میکنم که می گفت باید مراعات حالش  رو بکنی دسته بیل  مریضی اعصاب داره  واین حرفا...مهدی!....از آن شب هایی است که بی خوابی بدقلقی اش را شروع کرده و  مهدی! ....افکار مزاحم مشغول مشغول آیند وروند می شوند. از فکری به خیالی دیگری پرتا ب میشوم...مهدی! ....به دسته بیل فکرمی کنم و اینکه این آسیب پذیری عصبی را از زمان مدرسه هم داشت مهدی ! و حتی همان زمان کارش به بستری شدن دربیمارستان اعصاب هم کشید مهدی! و بعد پیش خودم به این حساسیت احمقانه اش به صدا آنهم صدای ساعت می خندم. مهدی! واقعا چه صدایی ضعیف تر و ملایم تر از صدای ساعت. مهدی! این حساسیت دسته بیل هم از آن وسواس های فاجعه است.مهدی! در آن لحظه دلم برای زنش می سوزد که لابد موقع بشور و بپز و بساب چقدر باید آهسته کار کند و مواظب باشد مبادا از ولوم مجاز رد شود. مهدی!  بعد ناگهان یاد تصادف می افتم واینکه چرا بد شانسی نذاشت به نمایشگاه برسم و بر و بکس و خانواده مجازی ام را بعد از مدت ها  مهدی! ببینم و چرا این خانم نامحترمی که به ماشین رفیق ما کوبیده بود ونزدیک بود مهدی! خود ما را هم به سرای باقی بفرستد چرا عوض ابراز ندامت وعذر خواهی مهدی! طلبکار بود. افکار پراکنده فریم به فریم در حرکتند ....چرا برگ مو را میوه فروش محل می دهد کیلویی پنج هزارتومان؟مهدی! مگر با خون اجدادش مهدی! درخت مو را آبیاری کرده؟....ببینم فیلم تازه تارانتینو یعنی ممکنه برنده مهدی! نخل طلا بشه؟ چه رقص قشنگی میکرد تارانتینو روی فرش مهدی! قرمز....وای سرم درد گرفت. بلند می شوم پنجره را باز میکنم و قبل از اینکه برای برای بار  چهارصد و بیست و سوم این مهدی گور به گور شده را صدا کند داد می زنم " خفه شو! خفه شو! مهدی و دسته خر! مگه نمیبنی نزدیک دوی نصفه شبه!بذار بتمرگیم"....چندلحظه صبر میکنم. از ساختمان نیمه کاره صدایی درنمیاد. پنجره رو می بندم. احساس میکنم اعصابم رعشه گرفته . با کف هر دو دست سرم را فشارمیدهم. یک نفس عمیق میکشم و دوباره می افتم و میدانم تاخود صبح باید غلت بزنم و نخوابم. باز هجوم افکار مزاحم  و فضول....چرا حسابدار اداره جواب سلامم رو نداد؟ تیک تاک یا شاید هم زیر لبی داد من نشنیدمتیک تاک مرتیکه بی شعور! تیک تاک نه! نیک! باز زود قضاوت کردی حتما بنده خدا نشنیده سلامت رو یا حواسش نبوده تیک تاکنکنه بابت شوخی اون روزی باهام قهر کرده؟تیک تاک نه بابا! از اون آدمهای بی جنبه نیست.تیک تاک خداخیرش بده یاشار رو اگه بهم قرض نداده بود این هفته چکم برگشت می خورد.تیک تاک ببینم منظور اون دختره که  تیک تاک امروز  بهم گفت لوبیای سحر آمیز یعنی چی؟تیک تاک داشت تیکه بارم می کرد؟تیک تاک راستی این دیوونه چرااینقدر دپه؟ چرا یهویی اینوطوری شد؟تیک تاک نکنه یه خورده هم ازدست من شاکیه! تیک تاک آف  هم گذاشته .تیک تاک نکنه می خواد قهر کنه؟تیک تاکاین دکتر ....چی تعریف میکرد از اون زندان؟ تیک تاکزندان با سونا و جکوزی واستخر و غذای رستوران نایب! تیک تاک مهمونی فردا روچطوری بپیچونم بگم نمیام؟تیک تاک این منشی تازه شرکت چرا برای مهندس  ک قر شتری می آد؟ تیک تاک مگه نمی دونه اون زن و بچه داره؟تیک تاک این سهیل چرا بی غیرت شده؟تیک تاک چرا هنوز به سیما فکرمیکنه؟تیک تاک حالا که همه رو ازدست داده داره بر میگرده به سمت سهیل و چه خریه این سهیل تیک تاک چرا آرش  دیگه نمیاد فیس بوک ؟تیک تاک کی میره استرالیا؟تیک تاک ....ای مرض! افکار درهم و بر هم کم بود آلودگی صوتی هم اضافه شد. حس میکنم به هر صدای ریتمیک و یکنواخت حساس شدم. بلند می شوم و کورمال کورمال کلید برق را می زنم. بعد صندلی را می آورم و اول ساعت دیواری اطاق بعد هال را پایین می آورم و باتری هایشان را در می آورم وبعد نوبت به ساعت رو میزی میرسد. درمانده بر میگردم به بستر و قبل از انکه باز خیالات پراکنده پیدا شوند به این فکر می کنم که از فردا باید به فکر چند ساعت بی صدا باشم!

نوشته شده توسط  در ساعت 19:0 | لینک  |