تبليغاتX
پیش از آنکه شیطان بداند....

نمایشگاه کتاب یعنی رویدادی که حالا بعد از بیست و اندی سال بدون هماورد بر تارک تقویم نمایشگاهی تثبیت شده (هیچ نمایشگاهی به اندازه کتاب پرطرفدار و شلوغ نیست )و آنقدر مهم هست که کمیت و کیفیت برگزاری اش می تواند مشتی نمونه خروار در نمایش میزان بضاعت مدیریتی دولت و نیز شاخص های مطلوب سیاستگزاری فرهنگ رسمی باشد.

دامنه اهمیتش تا جایی است که تغییر محل برگزاری اش و میزان استقبال یا نارضایتی مردم از نمایشگاه کتاب می تواند به کار سوخت تنور مناقشات سیاسی-جناحی هم بیاید.

اما این همه اهمیت و معنای نمایشگاه کتاب نیست. در سطور زیر سعی کرده ام با رجوع به خاطرات عینی ام  از مفاهیم و مصادیقی که واژه نمایشگاه کتاب برایم تداعی می کند بگویم.

-نمایشگاه کتاب یعنی زمان مناسبی برای خرج اندوخته هایت و استفاده از تخفیف (هرچند معمولا  ناچیز) در غیاب یارانه کاغذ و گرانی روزافزون کتاب

-نمایشگاه کتاب یعنی شانس وصال کتاب هایی که حتی در مقابل دانشگاه تهران هم نمی توانی ردپایشان را پیدا کنی و در ضمن آنقدر حوصله و زمان وفراغت هم نداری که کل شهر را بگردی تا به انبار ناشر برسی و تازه آیا چیزی مانده باشد یا نه!

-نمایشگاه کتاب یعنی اینکه در اردیبهشت 87 باید ون های سفید و سبز قطار شوند و دهها جفت چشم خشن با وسواس بالا تنه و پایین تنه ات را بکاوند مبادا امنیت اجتماعی یک مملکت  به خاطر آرایش مو یا تن پوشت نابود ومضمحل شود اما اگر اردیبهشت 88 باشد و نزدیک انتخابات ،آنقدر امنیت عمومی شاخ شده است   که دختری آلامد با تونیک تنگی که به زحمت  به بالای ران هایش می رسد و تمام خطوط پس و پیشش را برجسته کرده بهترین مکان برای توقف و مکالمه طولانی با موبایل را مقابل الگانس ماموران مهربان و لیبرال تشخیص دهد و اصلا امنیت اجتماعی به خطر نمی افتد!

-نمایشگاه کتاب یعنی جایی که به خاطر ازدحام، برخورد بدن نامحرمان با هم اجتناب ناپذیر است و البته نرینه های محترم( از به کار بردن واژه مرد برای این دسته معذورم) می توانند عقده های معطل مانده جنسی شان رابا لمس و تنه زدن به ظاهر اتفاقی قدری تسکین دهند.

-نمایشگاه کتاب یعنی در اصل دو نمایشگاه موازی! شاید در بین دوستان کسانی باشند که سال های پیش نمایشگاه در آن محل سابق و خاطره انگیز را بتوانند به خاطر بیاورند واینکه به نسبت آن موقع  با حالا چقدر غرفه های عرضه بستنی و فست فود و سیب زمینی سرخ کرده و انواع  هله هوله های سرطان زا کمتر بودند و در ضمن پراکنده. امسال تقریبا بخشی از محوطه به غرفه های مجتمع ودرکنارهم و انبوه شان اختصاص داشت و حضورشان گسترده تر از سال های قبل بود تا مبادا کسی گرسنه وتشنه بماند! بهانه حضورشان نمایشگاه کتاب است اماحدس می زنم اینطوری که پیش می رود باید سال های آینده منتظر برگزاری نمایشگاه فست فود وبستنی باشیم که در حاشیه اش هم  البته چند تا غرفه با عرضه کتاب هایی از جنس  موفقیت در 24 ساعت وقورت دادن کتاب سبز کنکور و شخصیت شناسی در اولین برخورد و این ها باشیم.

-نمایشگاه کتاب یعنی محلی که  کلمات درمعنای معکوسشان به کار میروند پس معدود غرفه های اطلاع رسانی برای خوشگلی و رفع تکلیفند نه راهنمایی درست و دقیق

-نمایشگاه کتاب یعنی تماشای فقر گرافیکی که با مشاهده بیل بوردها و تراکت های تبلیغاتی ناشران کاملا ملموس است

-نمایشگاه کتاب یعنی اگر خدای ناکرده نیاز به دستشویی پیدا کردی ترجیحا یک جای خلوت و به دور از چشم (تا متهم به بی فرهنگی نشوی) پیداکنی و خودت را راحت کنی و ازچند مایل  پیاده روی تا رسیدن به دستشویی و بعد از آن ماندن پشت صف های کیلومتری خلاص شوی

-نمایشگاه کتاب یعنی حضور در غرفه های ناشرانی  که جای بزرگی اشغال کرده اند همچون چشمه ، مرکز ، نیلوفر ، امیرکبیر ، سروش ،ثالث ، نگاه و.....کمی تا قسمتی غیرممکن است. طرفه اینجاست بعد ازمدتی تلاش طاقت فرسا و سر کشی و تن کشی وقتی با زور نزدیک پیش خوان یا داخل خود غرفه  می شوی تازه می بینی  بسیاری با دیدن بزرگی غرفه جوگیرشده اند و یورش آورده اند و گرنه از نوع برخورد و سوال هایی که می پرسند واضح است نسبت به  سابقه ناشر و نوع کتاب هایی که منتشر می کند کوچکترین اشتیاق و اطلاعاتی ندارند.

- نمایشگاه کتاب یعنی وقتی از غرفه  حتی برخی ناشران بزرگ و مطرح بپرسی " نمایه کتاب هاتون موجودهست؟" جوری نگاهت میکنند گویی نام یکی از دره های مریخ را به زبات ترکی جلغتایی ازشان سوال کرده ای!

- نمایشگاه کتاب یعنی جایی که با بیم و امید می پرسی نخستین رمان کارگردان محبوبت داریوش مهرجویی " به خاطر یک فیلم بلند..." لابد تمام شده بله؟ و غرفه دار محترم باخونسردی می گوید نه خیر! و بعد رو میکند به  همکارش و جوری که می خواهد یک شیشه آبلیمو یا کنسرو تن ماهی سفارش دهد می گوید: "یه مهرجویی بده به ایشون!" و تو ذوق زده یه مهرجویی در دستت می گیری و تا توی ماشین و رسدن به خانه سرگرم خواندن یه مهرجویی می شوی!

....و سرانجام نمایشگاه یعنی جوانانی که از شهرستان های  دور و نقاط محروم نه برای تفنن و جو زدگی  بلکه برای داشتن کتاب هایی آمده اند که دور از دستان و نگاه های جستجوگر و عاشق آنهاست.... مواجهه دوستانه و محترمانه برخی ناشران با مخاطبین مثل آن آقای دوست داشتنی نشر بازتاب نگار یا دیدن چشم های مهربان و شنیدن صدای نازنینانی همچون مفتون امینی و مینو مشیری (مترجم) ازنزدیک....و داغ شدن و هیجان زدگی از دیدن آن همه کتاب که دوست داشتی عمر نوح و باغ هفت طبقه بابل و ثروت بیل گیتس را داشتی برای خواندن و جا دادن و خریدن همه شان اما آنقدر سرگرم می شوی که دیر می فهمی تمام شدن پولت و سنگینی بیش ازحد کیسه های بد بار کتاب وباز حسرت نشر ماهی و روزنه کار و ....که نوبت به آنها نرسید و البته ضد حال غیبت نشر نیلا

گاهی آرزو میکنم ایکاش می شد نمایشگاه کتاب فرانکفورت را مثل فیلم های درجه یک آن سوی مرز ها داخل دی وی دی به ایران وارد کرد  تا استاندارد توقع مردم و مسوولین ازنمایشگاه توامان بالا برود همانطور که آن فیلم ها سلیقه مردم و هنرمندان و تا حدی تصمیم گیران  را دارند عوض می کنند.

...اما به راستی تعریف نهایی نمایشگاه کتاب چه می شود؟ استنباط من این است  نمایشگاه کتاب در واقع نمایشگاه کتاب نیست بلکه نمایشگاه خود ماست با  تمام داشته و نداشته های فرهنگی و اخلاقی مان....

کتابی را باز میکنیم:

آواز ستاره ها ، دست افشانی تبریزی ها

کتابی را می بندیم:

خش خش نور ،  فوران زنگ ، لرزش پاییز

چشمی برکتاب ، نیم نگاهی

                                    بر سطور خیابان

دستی درکتاب ، دستی به دستگیره دنیا

گوشی بر کتاب

                   گوشی

                            به لنگر ساطور _

                           بر شماتت ساعت.

و شقه شقه و بی خویش

بر پیشخوان کتابی

بر چنگک زندگی

عمرمی گذرانیم

شاعر: محمد شمس لنگرودی



نوشته شده توسط  در ساعت 23:54 | لینک  | 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط  در ساعت 0:18 | لینک  | 

بی تاب سایه نشین چتری شدن

در هجوم باران اردیبهشت

 و نیاز آن تلاقی که دور و دیر به دست می خرامد

عبورت

آزمون سرنوشت من است

درسنگ چین همان که دست اندازت می خواست به مهر و یارستن


پ ن: نظر داداش کوچیکه(مهدی) در مورد من و چند نفردیگر

پ ن: شکفته درمه به روز شد. قسمت سوم

نوشته شده توسط  در ساعت 0:6 | لینک 

"...چند بار پرسید:"حالا استاد شما فکر می کنید خاتمی بتونه کاری بکنه؟" همیشه از زیر پاسخ این سوالش شانه خالی کردم. یک روز به طعنه بهم گفت ، فرض کنید من تلویزیون و دکتر لاریجانی هستم ،بهم جواب بدهید.خیلی بهم برخورد. چون یک موی افضل را به صدتا تلویزیون نمی دادم. با خنده بهش گفتم " خراب شه این دانشکده که بعد از پنج سال تحصیل علوم سیاسی هنوز نتوانسته به تو یاد دهد که اونی که قرار است تغییر دهد ، اونی که می تواند کاری بکند ، خاتمی نیست  بلکه تو هستی و نه خاتمی. اونهایی که نشسته اند که خاتمی برایشان کاری بکند ، تا آخر عمر هم نشسته خواهند ماند و به قول بکت "در انتظار گودو" خواهند ماند..........

......چند روز بعد افضل تماس گرفت پرسید استاد چی شد، گروه قبول کرد مهلت انجام رساله تمدید شود؟ گفتم آره......با نگرانی پرسید استاد چی نوشتید؟ گفتم افضل چه فرقی می کنه؟نظام دانشگاهی که آنقدر ورشکسته و بدبخت است که نمی پرسد خود این آدم چه شده و چه بلایی سرش آمده ، اما مته به خشخاش می گذارد که چرا دو ماه یا چهارماه دیر تر می خواهد دفاع کند ،آیا اهمیتی دارد که آدم در پاسخش چه بگوید...........گفت استاد تو را به خدا بگویید دلم یک ذره شد. گفتم آخه خصوصی هست : گفت نه استاد بگویید. گفتم نوشتم رفته بودم برای زایمان.

.....احساس کردم اگر یک دفعه یک سمینار در خصوص جذب و جلب استعداد های درخشان ، فرار مغز ها ، توطئه های استکبارجهانی برای جذب متخصصان ایرانی رابشنوم ، یا الفاظ رکیک می دهم یا هر چه را که در عمرم خورده ام بر روی پرمدعای خالی بندشان شکوفه می زنم."

سطرهایی را که خواندید از کتاب غریب آذری نقل شد که مدتی است با فونت درشت " نخستین اثر داستانی صادق زیبا کلام" روانه بازار کتاب شده است.

 دکتر صادق زیبا کلام حتما برای دوستان روزنامه خوان نام آشنایی است. استاد علوم سیاسی دانشگاه تهران که در سال های بعد دوم خرداد و با مقالات و گفتگو هایی خواندنی در رسانه ها برای عموم شناخته شد و دیدگاه هایش در حمایت از اصلاحات و محمد خاتمی و نیز دفاع بحث برانگیزش از 8 سال عملکرد دولت در دوران موسوم به سازندگی هموراه محل نقد  و نظر بوده است. این کتاب البته در اصل داستان نیست بلکه گزارش شبه داستانی  و شرح خاطره ای است از دانشجوی ممتاز و مستعدش  افضل یزدان پناه که از روستایی در اطراف مراغه در مقطع کارشناسی علوم سیاسی دانشگاه تهران پذیرفته شد و تا فوق لیسانس در همین رشته و همین دانشگاه شاگرد دکتر زیبا کلام  بود و  متاسفانه در تابستان 1379 جوانمرگ شد. خواندن این کتاب کم حجم عجیب خورند این روزهایی است که بر من و چند تن از  دوستان وبلاگ نویس تلخ وسخت می گذرد و در پس روایت دردناک  و خلاصه اش ما را به تاملی در باب درک  وضعیت کنونی کشورمان و ناکارامدی نظام آموزش عالی و هدر شدن نیروهای مستعد و جوان این مرز و بوم می رساند و اینکه به قول خود مولف " حالا می توانی بفهمی ما چگونه ما شدیم و ژاپن چگونه شد ژاپن.

می دانم که هیچکدام از شما هیچ یک از کتاب هایی را که معرفی کرده ام تهیه نکرده اید که البته حرجی نیست اما این یکی را توصیه می کنم حتما ابتیاع کنید چرا که خواندش هم وقت زیادی از شما نمیگیرد کل کتاب به زحمت 47  صفحه می شود! اما واقعا تامل برانگیز است. خودم در خیابان یک نفس خواندمش و وقتی کتاب را بستم احساس کردم چیزی هرچند کوچک و نامحسوس در من تغییر کرده است.

غریب آذری: صادق زیبا کلام

47 صفحه

ناشر:بیدگل

قیمت:1200 تومان

پ ن 1: شکفته در مه به روزشد. قسمت دوم

پ ن 2:.....و عاطفه همچنان یک معادله مجهول باقی مانده!


نوشته شده توسط  در ساعت 22:25 | لینک  | 

همانطور که دیشب قول داده بودم شکفته در مه را به روز کردم با نگاهی غیر احساسی و حقوقی به موضوع. سعی کردم حتی المقدور مطالبم مختصر و  کوتاه و برای اشخاص ناآشنا به حقوق ساده و قابل فهم باشد.

امشب فقط توانستم  قسمت اول را بنویسم چون حتما شماهم درک می کنید که نیکزاد هم مثل بقیه اسیر کار و سگ دو زدن و قسط و وام و کوفت و زهر مار است و برای نوشتن در مورد چنین مساله حادی البته که بایدوقت بسیار گذاشت. باقی قسمت ها بماند برای شب های بعد اگر زنده بودیم . درهمینجا اطلاع میدهم.

پ ن: مدتی است که از یکی دوستان وبلاگ نویس مان عاطفه خبری نیست. اوایل فکر میکردم لابد به قول امروزیها در مودش نیست که چیزکی بنویسد اما با توجه به ادامه غیر طبیعی  آپ نشدنش و از طرف دیگر موضوعی که در آخرین پستش به آن اشاره کرده بود یعنی تحصن و اعتراض دانشجویان استان زادگاهش و احتمال اینکه خودش هم سهیم در آن  و درنتیجه گرفتار شده من و تعداد دیگری از دوستان شدیدا  نگرانش شده ایم. اگر کسی از عاطفه خبری دارد ما را بی خبر نگذارد.

نوشته شده توسط  در ساعت 22:7 | لینک  | 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط  در ساعت 20:27 | لینک  | 

.

....و سرانجام چشمهایش از نگاه خالی شد. آزادی ات مبارک دلارا!

http://www.mohegh.blogfa.com/post-69.aspx


http://www.save-delara.blogspot.com

نوشته شده توسط  در ساعت 23:54 | لینک  | 

 

آخرین لوگو را هم می کشم و  از کنار کامپیوتر حرکت می کنم به سمت پنجره ای که حائل من و باران سمجی است که تهران را خیس خود کرده است. دو لنگه آن را می گشایم و لبانم تکان می خورد حالا که  یک هفته است از آفتاب اردیبهشت محرومم کرده ای چرا از تو کام نگیرم؟ سرم را می برم جلو و می گذارم شرابه هایش سیمای خسته ام را بوسه زند. آبدار. استنشاقش می کنم عمیق.

کتاب را باز می کنم و همراه قافله می شوم.  حالا رسیده اند به شاهرود. به جایی که پیکر مرمرین و تبدار  گلبدن را سوار کجاوه برده اند به سرای بختیار خان حاکم شاهرود برای استراحت و مداوا تا ناموس جدید سلطان مسعود غزنوی صحیح و سالم به بستر کامجویی شاهانه رسد! داخل اندرونی می شوم کسی مرا نمی بیند. می ایستم بالا سر حکیم باشی کاخ که دارد محرمانه به بختیار خان می نویسد دخترک ۱۳ ساله از درد فراغ سلطان است که بیمار و رنجور شده. آهسته می گویم"پفیوز چاپلوس دروغگو!" اما جلویم دهانم را می گیرم مبادا بشنود و مرا به نگهبانان بختیار خان نشان دهد. میلم می کشد کتاب را نبندم و به فصل بعدی هم سرک کشم.

گلبدن را می بینم که پلک های معصومش را دارد بعد از چند روز می گشاید و دست مهربان گیتی بانو را بر پیشانی خود حس می کند. چشم هایم اسیر تماشای گیتی بانو می شود. دختر بختیار خان که نشسته است به تیمار مهمان کوچکشان. گیتی بانو  که "معمار حی و حاضر مهربانی" است آن مهربانی نابی که دیگر در نگاه همه غایب است. او که خود "مرمری است صیقل یافته و شفاف، مکتب رفته و شعر دوست. شاهنامه می خواند" و چه خوب که"زهر روزگار را با کسی تقسیم نمی کند" او که "صدایش آهنگی دارد که گویی پس از برخاستن دوباره به درون خود او باز می گردد برای پژواکی دیگر. درکوهساران قلبش"  هرچه فکر میکنم یادم نمی آید چنین صدایی را در عمرم شنیده باشم. حتی شبیه به صدایی که فارست گامپ در صبح یکی از روز های ۱۹۵۴ دراتوبوس دبستان در ایالت آلاباما از دهان جنی کوچک  شنید.

گیتی بانو "به رندی تیر در چله کمان" گذاشته و برادرش سهراب را "درمسیر نگاه و هوس گلبدن" کوچک قرار می دهد اما پیش از آن تیر به نهانگاه قلب من زده است!  دست بر شانه گلبدن می گذارد و من و گلبدن هر دو مبهوت آن کلام قصار و فرزانگی اش می شویم. مجال نیست تا نقل کنم همه را....می گوید:"...هر عشق دیگر را نخستین عشق پنداشته است چون نیاز تازگی خودش را همیشه حفظ می کند.چون آخرین نیاز به نوعی تازه است و نخستین است....گفت نه! هرگز باور نخواهد کرد به عشق واقعی رسیده است به عشق واقعی تنها می توان در خیال رسید....دیگر آماده ای که عاشق هرکس که فکر میکنی ابرویش کمانی است بشوی درحالی که این عشق نیست. این رفع خستگی از رنج گمشده ای است که روی دستت و قلبت سنگینی می کند....

نگهبان بختیار خان به شانه ام می زند"چرا نرفتی؟" برمی گردم. زبانم بند می آید نمی توانم بگویم مست استنشاق رایحه تن گیتی بانو بوده ام در اندرونی و دست و دلم بعد از سال ها لرزیده و می خواهم همینجا در سایه درختان میوه و سایه سپیدار ها کنار نهر حاکم تا ابد بیمار تب دار دختر حاکم  باشم و خنکای دست مهربانش را بر جبین تشنه ام حس کنم و لابیرنت گوش هایم سرشار صدای پر مرحمت و جملات قصارش شود. به جای این ها فقط می گویم " گیتی بانو  سیب را به دستم داد. نفهمیدم صله چه بود اما این من و این سرم ....گردنم آماده دادن خون بهای عشق اوست که می دانم قانون رعیت را شکسته ام و دل و دین به دختر حاکم باخته ام. جلاد راخبر کنید که اکنون تیغ تبر بر گردنم بالش نرمی است در منتهای خستگی و افتادگی به خواب" می خندد و شانه ام را دوباره فشار میدهد"خودتو اسگول کن! پاشوبریم همه بچه ها رفتن. فقط من و تو توی شرکتیم. این چرت و پرت ها رو هم بردارفقط تو خونه بخون. پاشو" ای نامرد! از باغ حاکم شاهرود و سرای گیتی بانو  در قرن پنجم هجری پرت می شوم به تهران ۱۳۸۸ . به بیرون نگاه میکنم باران لاینقطع می بارد. همینطور سمج و یکریز

مارمولک ها هم غصه می خورند: پرویز رجبی

۲۰۳ صفحه. نشر اختران چاپ اول ۱۳۸۷ قیمت ۳۷۰۰ تومان

نوشته شده توسط  در ساعت 23:25 | لینک  |