۱ -بیانیه خانوادگی شاکیان پرونده دلارا در رسانه ها منتشر شد. ترجیح می دهم در این شرایط ملتهب راجع به محتوای ضد و نقیض و چند پهلوی آن چیزی ننویسم. شکی نیست که در مورد اولیای دم بی مهری هایی صورت گرفته و آنها را نمی توان سرزنش کرد. آنها داغدار عزیز خود هستند و بر آنان حرجی نیست. دوست دارم صبر کنم تا نتیجه نهایی و قطعی مجازات دلارا مشخص شود و از نگرانی خالی شوم و بعد برداشت خودم را از کل این ماجرا و حواشی آن و ربطش با سایر حوزه های زندگی اجتماعی مان و نیز سندرم صد در صدی بودنمان را بنویسم .
۲- از روزی که سر مربی تیم ملی شد دندان ها برای ساییدنش تیز شد.مگر نه اینکه رقابت های ناسالم سیاسی همیشه سایه خود را بر سر هر چیزی در کشور ما همیشه پهن کرده؟ او که انتصابش طبعا بی ارتباط با مواضعش در رابطه با رییس دولت نبود هنوز نیامده قربانی قضاوت های آلوده به اغراض سیاسی شد. اما برای من او کسی است که بخشی از خاطرات فوتبالی نوجوانی ام با نامش شکل گرفته و اتفاقا از همان سال ها جهت گیری های انتقادی تند و تیزش که البته گاه با ادبیات خشن و نامناسبی هم همراه بود دلم را خنک می کرد. چون می دانستم یکی از معدود آدمهایی بوده وهست که رک و راست و صادقانه حرفش را در هر شرایطی زده و به کسی باج نمی دهد. زبان تند و تلخش حرف دل خیلی هایی بود که جرات او را نداشتند هرچند افراط در این زمینه همواره نقطه ضعفش هم بوده و او را گاه تا مرز خود ویرانگری پیش برده. او هم صد در صدی است و در عین حال زخم خورده صد در صدی های دیگر. روزنامه های ورزشی دوشنبه پر بود از تیتر های درشت حملات لفظی اش به مربی تیم محبوبم. آن هم کلماتی سخیف و بی ارزش که تنها به کار مظلوم نمایی ژنرال می اید و کارکردش نقض غرض است و حتی منجر به پخش خبر تشکیل جلسه ای در فدراسیون فوتبال درباره اظهرات عصبی مربی تیم ملی می شود. او ورق را علیه خودش برگردانده. محمد مایلی کهن همیشه تنها است و خود ویرانگر حتی اگر حمایت رییس جمهور را داشته باشد.
۳- نمونه دیگر این روزها فیلم آخر بیضایی بود که فاز دیگری از بزن بزن صد در صدی ها بود. مطلق انگارانی که به بهانه ضعف های فیلم آخر استاد عقده گشایی کردند و سعی کردند شخصیت و کل کارنامه او را زیر سوال ببرند و از آن سو هواداران متعصب و تمامیت خواهش که گاه فرقی با قداره کشان حرفه ای ندارند و طوری وانمود می کنندکه انگار استاد شاهکار ساخته!! عده ای از اینان حتی دست به کار شده وکمپین حمایت از بیضایی راه انداخته اند که متاسفانه بیشتر به جای کاربست زبان استدلال و دفاع از تبیین سینمایی فیلم به شعار و تیزکردن دشنه و فحاشی به منتقدان پرداخته اند و می بینیم در این آشفته بازار مرز لمپنیسم و انتقاد و حمایت چه راحت در هم ممزوج می شوند. طرفه اینجاست که روزنامه سیاست زده وابسته جناح راست هم سعی کرده از این نمد پوسیده برای عریانی اش جامه ای بدوزد! لینک
صد در صدی ها رفتنی هستند هرچند نه به سادگی. مشکل آنها این است که یک قرنی دیر به دنیا آمده اند. اما سایه سیاست به این زودی از سر ما کنده نخواهد شد!

...آی آدم ها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!
نان به سفره، جامه تان بر تن
یک نفر در آب می خواند شما را
موج سنگین را به دست خسته می کوبد
باز می دارد دهان باچشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون
میکند زین آبها بیرون
گاه سر گه پا
آی آدم ها !
او ز راه دور این کهنه جهان را باز می پاید
می زند فریاد و امید کمک دارد
آی آدم ها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!
موج می کوبد به روی ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده . بس مدهوش
می رود نعره زنان . وین بانگ باز از دور می آید:
-"آی آدم ها"...
و صدای باد هردم دلگزاتر
در صدای باد بانگ او رهاتر
از میان آبهای دور و نزدیک
باز در گوش این نداها:
-آی آدم ها
پ ن: خوشبختانه اجرای حکم فعلا متوقف شد
کلیک کنید http://www.save-delara.blogspot.com
مطلب زیر را هم از وبلاگ مسعود بهنود برداشتم که در مقاله ای خواندنی به موضوعی پرداخته که در بالا به اختصار نوشتم. وقتی که با دقت بخوانید تکلیف خیلی چیز ها در ذهن آدم روشن می شود.
"در دهه پنجاه ميلادي دکتر سيد حسن بطحايي روانپزشک و استاد باتجربه و رئيس سابق انجمن روانپزشکان، براي طي دوره تخصصي وارد دانشگاه پاريس شد. همان روز اول، در دفتر، موقع ثبت نام چشمش به پوستر بزرگي افتاد با يک نقاشي زيبا که زيرش نوشته بودند ابن سينا پزشک عرب. دکتر گويا با لبخندي که کمي طعنه در آن بود به مامور فرانسوي گفت اما ابن سينا عرب نيست ها. کارمند دانشگاه خونسرد پاسخ داد باز يک دانشجوي ايراني آمد. همه شما اول بار که به اين پوستر بر مي خوريد چنين سخني به زبان تان مي آيد. بعد من مي گويم خب شما پوستري بياوريد از اين زيباتر که در آن نوشته باشيد ابن سينا پزشک ايراني. اما نمي آوريد که.
به گمانم آن پوستر هنوز به اتاق دفتر دانشکده پزشکي دانشگاه پاريس هست و همچنان ابن سينا را عرب معرفي مي کند و همچنان دانشجويان ايراني تذکر مي دهند و مي گذرند. گاه مثل دکتر بطحايي گزارشي هم براي وزارت بهداشت وطن شان مي فرستند، اما کو جوابي.
چند سال قبل وقتي اين حکايت را براي يکي از وزيران پيشين بهداشت مي گفتم، گفت اصولاً با ما ايراني ها جبهه گيري دارند اين غربي ها. گفتم کدام جبهه گيري، خب شما هم پوستري تهيه کنيد و يادگاري از خود بنهيد. ايشان ترجيح داد پشت اين تاکيد پنهان شود که اي آقا کجاي کاريد، مگر به همين سادگي است."
پیشنهاد وبگردی:خوش دارم هر از گاهی برخی وبلاگ های خواندنی را معرفی کنم.نازنین تجربیات خودش را از زندگی و تحصیل در کشور ایتالیا همیشه جذاب روایت می کند.
تمام پرونده های سنگین و انرژی خوار و کلیه امور ساینده اعصاب در همین شنبه تا سه شنبه رژه می روند. بیشتر موقع ناهار است که نفسی می کشم و لای صفحات دو سه روزنامه ای را که هر روز صبح می خرم دید می زنم.
اما بعد از ظهرها که شیفت دوم کاری ام در یک شرکت خصوصی شروع می شود ساز دیگری می زند حتی اگر آنجا هم فشار کاری آغاز هفته روی گرده مان باشد. اگرچه فاصله تعطیلی اداره و شروع تایم کاری در شرکت معمولا آنقدر فراخ نیست که شلوار پارچه ای و کفش جای خود را به جین و کتونی دهد(مگر آن بعد ازظهر های خوشبختی که کاری در شرکت ندارم و عصر آزاد هستم) اما حداقل می شود آستین ها را بالا زد، دکمه های یقه را گشود و آی پادی به گوش زد و ژلی به سر. اینجا هم کاران دوست ترند و هم ذائقه و به جز یکی دو نفر همه یالقوزاند و عذب. می شود در لابه لای کار کلی هم راجع به موسیقی و کتاب و نمایشگاه و سینما و فوتبال و سیاست روز و حتی پارتی و قرار آخر هفته در چالوس و آبعلی و درکه گفت و شنید. البته در محیط اداره هم فرصت گپ و گفت به ویژه از میانه هفته به بعد بیشتر و بیشتر می شود اما ۱۸۰ درجه مغایر. همکاران اداره ای برخلاف آن دختر پسرهای بی خیال شرکت، زنان و مردانی هستند اکثرا متاهل با یکی دو تا زادآوری و باید فقط راجع به هدفمند شدن یا نشدن رایانه ها و وام مسکن و شهریه مدرسه غیرانتفاعی و اجاره بها و پیاز کیلویی نهصد تومان شنید و شنید و گاهی هم چیزی پراند. یحتمل زندگی محافظه کارانه همکاران اداره ای زیست فردای همکاران شرکتی است و چه بسا زندگی سرخوش همکاران شرکتی زیست دیروز همکاران اداره ای بوده. با این حساب در اصل من باید صبح ها به شرکت بروم و عصرها به اداره! گاهی احساس می کنم این شانس من است که دو نوبت متوالی از زندگی را در یک روز می بینم و حس می کنم.
چند پیشنهاد بی شرمانه
کتاب:
مولف در این کتاب نشان می دهد که درک غلطی از تجربه شرم داریم و ضمن تمایز دادن آن از حس گناه و تقصیر و اشتباه، ضرورت تجربه شرم راستین را که لازمه بالندگی اجتماعی است یادآور می شود. از حسن قاضی مرادی کتاب های خواندنی دیگری هم در زمینه آسیب شناسی اجتماعی جامعه ایران به طبع رسیده. ناشر : اختران قیمت: فقط و فقط ۱۸۰۰ تومان.
فیلم:

پ ن: از سرما و باران و هوای ابری اشباع هستم. دلم لک زده برای آفتاب اردیبهشت عزیز.
ایا بهار الا ای بشیر تازه ی طور
ایا پیمبر فصل
تو ای که آتش نارنج را ز شاخه سبز
به یک نسیم
برافروزی و برویانی
سپس به حکم عصایی که سرسپرده توست
اف در دل امواج شب فکنی
تا قبیله خورشید را بکوچانی
مرا به وادی سر سبز خردسالی بر
مرا به خامی آغاز زندگی بسپار
ایا بهار الا ای بشیر تازه طور ایا بهار الا ای مسیح سبز بهار
فلسفه مسافرت چیست؟ منظورم همین سفر های تفریحی مثلا دوران عید است و گرنه سفر های تحقیقاتی و دیپلماتیک و زیارتی و ......یا جا به جایی به انگیزه دیدار قوم و خویش که تکلیفشان مشخص است.
سفر می کنیم تا هوایی تازه کنیم و لابد از تکرار و فضای سرعت زده شهری دور شویم. جاهایی را ببینیم که هر روز نمی بینیم.... تا چشم انداز های وسیع کویر و جنگل و دریا و کوهستان ( که برخلاف برج های ریز و درشت زشت آجر سه سانتی و سنگ مرمری دور و برمان که انگار هرچه دیدنی است ماسکه کرده اند) به چشم ها امکان گردش و عشقبازی بصری بدهد. شنیدن صداهایی که در فاصله بسیار است با اصوات مزاحم اطراف یا تیک تاک آشنای ساعت دیواری خانه . صداهایی ناآشنا.(همیشه هم در این شهر یا بوق ماشین می شویم یا صدای ساختمان سازی. یا دارند گوشه ای تیرآهن خالی می کنند یا با مته به جان آسفالت افتاده اند و دارند خطوط گاز و برق و آب و مخابرات را نو می کنند) استشمام بوهای تازه. در یک کلام فرار از همه چیز های آشنا و آویختن و آمیختن به غرابت بیگانگی. یا به قول استاد بابک احمدی "لذت بیگانگی". البته اصطلاح ایشان ناظر به بحث آشنایی زدایی در هنر است اما مگر می توان بین هنر و تجربه زیستن مرزی کشید؟
یکی از نظریه پردازان نئو فرمالیسم (ویکتور شکلوفسکی) تعبیر دل انگیزی دارد که مناسب این گفتار هم هست."ساحل نشینان صدای امواج دریا را نمی شنوند، زیرا به آن عادت کرده اند، اما مسافری که تازه وارد بندر می شود آن صدا را می شنود و نسبت به آن واکنش نشان می دهد...."
اما همینکه چند روزی گذشت و سیر آفاق و انفس کردیم کم کم دیدنی ها از چشممان می افتد. اینجا هم همه چیز زود رنگ عادت به خود می گیرد. کم کم ما هم صدای آن امواج مثالی را مثل بومی ها نمی شنویم چون گوشمان از آن صدا پر شده. ذات محدود انسانی دست و پایمان را می بندد. فطرتی که به هر چیز بلافاصله رنگ عادت می زند و ما را به هوس های تازه می اندازد. اما این بار خواسته مان خیلی هم تازه نیست. دلمان برای همان آپارتمان نقلی و اطاق کوچک و آسمان سربی و هوای مسموم و خیابان های شلوغ شهرمان بال بال می زند. دلتنگ همان کار روزمره و همکارانی می شویم که چشم دیدن خیلی هایشان را هم نداریم و اگر دانشجوییم یا دانش آموز برای ور رفتن با همان کاغذ و کتاب و جزوه یا حداقل کنار هم کلاسی ها نشستن ذوق و شوق داریم. این تناقض بنیادین ماست. تنوع و تازگی را دوست داریم اما در عین حال نمی توانیم از عادت هایمان دل بکنیم. احتمالا اکثر ما حلاوت یافتن یک دوست تازه یا هیجان عشقی جدید را در زندگی شخصی تجربه کرده ایم یا انشا ا... تجربه می کنیم!! یحتمل بعد از گذر مدتی کارمان به قهر و دلخوری هم رسیده و اگر خوش شانس بوده ایم و کار به جاهای باریکی نکشیده لذت آشتی را هم مزمزه کرده ایم و در همان لحظه است که ترنم تازگی را دوباره حس کرده ایم. راز بعضی هایی که خیلی زیاد قهر می کنند همین است. با همه تلخی اش به لذت آن وصل دوباره می چسبد گویی که فاصله آن نشان دوستی قدیمی را از زمین بر می دارد و پاک می کند و باز برقش می اندازد. این تجدید رابطه ها و دیدار ها نیاز ماست.
پنداشته ام زندگی هم چیزی جز همین سفر درونی نیست. همه عمر در سفری دو سویه هستیم که با آن سفر از جوانی به پیری و مرگ فرق دارد. سفری پاندول وار بین غرابت و تکرار، آشنایی و بیگانگی، فاصله و جدایی.......و حالا حس می کنم چقدر این تضاد ها لازم و ملزوم همند و احتیاج بودن و شدنمان.
پ ن: شعر بالا هیچ دخلی به این مطلب نداشت. مناسبتش کرشمه های بهار و سال نو بود و یک تجدید خاطره. یاد آور نوروزی که شاعر این شعر نادر نادر پور در آن سال های جنگ و موشک باران با آن صدای مطنطنش این شعر را در ساختمان بوش هاوس لندن ویژه برنامه سال تحویل بی بی سی فارسی تلاوت کرد. همان ایامی که آسمان تهران ناامن شده بود. محل زندگی ما درست در محله مرکزی شهر هدف اصلی حملات دشمن بود و هرچند وقت یکبار خانه همسایه ای آوار می شد و کمی بعد پیکر لطیف اما تکه تکه شده یکی دیگر از هم بازی هایم را بیرون می کشیدند . ما از همان بچه گی فهمیدیم مردن یعنی چه. گاهی به شمایی که بعد از ما متولد شدید حسودی می کنم. چه خوش اقبالید که کودکی تان با بارش خون و خاکستر شروع نشد.........ایکاش هرگز آن روز های لعنتی برنگردند.
سال نو همگی میمون و فرخنده

