تبليغاتX
پیش از آنکه شیطان بداند....

خب همه حاضرید؟ می خواهیم یک عکس یادگاری فرضی بگیرم و هر کسی را شکلی تصور کنم. همه لطفا سر جای خودشون ....مهدی جان! آره همون دندون سیمیه رو میگم. کف و سوت نزن محفل اینجا فرهنگیه. آدم با کلاس زیاد داریم امروز. خدا به خیر بگذرونه ببینم چند نفر از دست من شاکی میشن و برای همیشه قهر می کنن. فقط همین ابتدا عرض کنم برای اینکه جای هیچ شک و شبهه و شائبه ای مبنی بر تبعیض نباشه اعلام کنم ترتیب اسامی بر اساس حروف الفبا است. قالب بلاگ را هم موقتا عوض کردم و تغییر دادم چون این آپ خیلی طولانی و سنگین شده. دلم می خواست قبل از سال تحویل یک بهاریه بنویسم. اما نوشتن این آپ و تایپش آنقدر انرژی و اعصاب و حوصله من را تحلیل برده که دیگر امکانی برای نوشتن یک پست تازه در این هفته ندارم. همین الان هم  دارم چمدان ها را به مقصد شمال نازنین می بندم و  تا قبل از سال تحویل باید حرکت کنم و از این زندگی شلوغ تا آخر تعطیلات خلاص هستم. ببخشید. بعضی ها را خیلی زیاد اذیت کرده ام و شاید حرف هایی زده ام که نباید می زدم. به بزرگواری خودشان ببخشند. بیشتر از همه طلب مغفرت و آمرزش دارم  از علیرضا مترصد نازنین و خوبم و خواهر عزیزم ماهور و البته فرانک صبور و خوش خلق. چون بیشتر از همه این ۴ نفر را نواخته ام! بیشتر شان شوخی هایی برای مزاح است اما چند تایی هم حرف های جدی است که در لباس شوخی مستور شده اند. تشخیصش با خودتان! این آخرین پست من در سال ۸۷ بود. نوروز باستانی و سال نو را به همه تبریک و شادباش می گویم. محفل آریایی تان گرم و فرخنده باد. سال تحویل امسال به قول لیدا خانوم تصویر گر آرزوهای پررو دارم. امیدوارم شما هم داشته باشید. پرروتر از آرزوها ی من.

آدم راه راه:به خاطر نرسیدن اکسیژن روزی که به دنیا آمد را ه راه بود! وی هفتمین فرزند یک خانواده مایه دار مشهدی است که به تازگی پنج دانگ زمین های وکیل آباد را به نامش سند زده اند.

با وجود زندگی راحتش در بولوار سجاد(تقریبا کل آن محله ملک پدریش است) و داشتن کلکسیونی از انواع گورخرها ی تاکسیدرمی شده و هفته ای یکبار مسافرت به کیش با هواپیمای اختصاصی از زندگی به شدت ناراضی است چراکه در ۱۴ سالگی بعد از مطالعه آثار کارل مارکس و فریدریش انگلس دچار انقلاب روحی شد و دریافت به بورژوازی استثمارگر متعلق است که خون محرومان و طبقه پرولتاریا را در شیشه کرده و به اسم سس گوجه فرنگی به لبنان و سوریه و اخیرا ونزوئلا و نیکاراگوئه و بولیوی صادر می کنند. تصمیم گرفت با تحصیل در رشته جامعه شناسی سیاسی دانشگاه هاروارد (که شهریه اش یک دهم پول تو جیبی اش هم نمی شد) راه از بین بردن طبقه بورژا و مسلط کردن پرولتاریا را یاد بگیرد.اما بدبختانه از آنجا که عادت به مطالعه ندارد حتی نتوانست در رشته مرتع آبخیز داری مقطع کاردانی دانشگاه پیام نور تایباد (خراسانی ها می دانند تایباد کجاست)  پذیرفته شود. دچار سرخوردگی عمیقی شد و خانواده اش که می ترسیدند مبادا کار دست خودش بدهد سرانجام با پارتی بازی و استفاده از سهمیه رزمندگان و جانبازان( به خاطر شکسته شدن نوک ناخن شست پایش در زمان حمله آمریکا به افغانستان جانباز نیم درصد شناخته شد) برایش در رشته گرافیک دانشگاه صنعتی شریف تهران پذیرش گرفتند.اما از آنجاییکه در تاریخ دانشگاه شریف چنین رشته ای وجود نداشته و ظاهرا هرگز هم وجود نخواهد داشت قرار شد در همان دانشگاه فردوسی مشهد درس بخواند اما مدرک مهندسی گرافیک دانشگاه شریف را بگیرد! وب نوشته هایش کوتاه است و به علت کم حوصله بودنش در مطالعه پست های دیگران را اگر بیش از دو خط باشد نگاه هم نمی کند فقط الکی می آید نظری می دهد و می رود. تخصص اصلی اش طراحی مگس تسه تسه است. در عکس همان خانمی است که لباس راه راه سیاه و سفید مثل زندانی ها ی قدیم تنش کرده (در اعتراض به گرسنگی کودکان در آفریقا) رنگش هم سیاه و سفید است.

آیسان:از بچه گی وقتی کار خیری برای بزرگ تر ها انجام می داد می گفتند الهی دکتر بشی دختر! اما برخی ها می گفتند الهی مهندس بشی مادر! و حسابی در فشار این تناقض بزرگ گیر کرده بود که بالاخره دکتر شود یا مهندس. زد و از شانسش دانشگاه تبریز رشته مهندسی پزشکی را دایر کرد و حالا آیسان در کمال راحتی دارد هم مهندس می شود هم دکتر تا هر دو گروه بزرگ تر هارا راضی کرده باشد. وبلاگ نویسی را با تمرین کامنت نویسی در بلاگ فرهاد فروتنیان شروع کرد. شانس آوردیم که خودش هم بلاگ دار شد و گرنه حالاحالاها چشمم به جمال کامنت هایش روشن نمی شد. خلاقیتی سرشار دارد که همینطور فوران می کند و می پاشد و از بلاگفا هم می زند بیرون. نوشته هایش را خیلی دوست دارم. بویژه که در همین مدت کوتاهی که بلاگش را راه انداخته در مورد موضوعاتی نوشته که خیلی هم سرراست نیستند.به خاطر آلرژی اش به تبلیغات ترجیح می دهد با هیچکس بده بستان لینکی نداشته باشد."حتی شما دوست عزیز!" اما مهربانی و عطوفت کم نظیری دارد. جایی که زندگی می کند محله سران مافیای تبریز است و آدم کش های حرفه ای با عینک دودی و کیف مهندسی و  سیبیل مشکی پرپشت در آنجا زیاد پرسه می زنند. طبق تحقیقات بنیاد  علمی نیکزاد دون کورلئونه هم اصلیتش آذر ی است و مامان و بابایش که  از ترک های مهاجر به سیسیل بوده اند از بچه محل های آیسان بوده اند.(طبق جدید ترین یافته های نیکزاد و همکارانش آدم و حوا هم ترک بوده اند و چه بسا در آینده معلوم شود خود خدا هم کمی تا قسمتی ترک است) بگذریم از این حرف های خطرناک. اگر دقت کنید آیسان همان بانوی محترمی است که در پس زمینه عکس دارد با ظروف کریستالی ور می رود(اطاقش هم  آرشیو کاملی از کریستال ساخت جمهوری چک دارد) رنگ آیسان آبی است.

احسان:معروف به آقای ایجاز. از دوستان عزیزم در بلاگ اسکای هست هرچند که رد مرا تا اینجا گرفته. اشعار و نوشته ای هایکو وار دارد. کلا آدم کم حرفی است. طبق آخرین پژوهش های صورت گرفته توسط بنیاد علمی نیکزاد احسان در شبانه روز پنج شش کلمه بیشتر استفاده نمی کند از قبیل...سلام...حداحافظ...شام حاضره و این ها. متعلق به خطه جنوب است هرچند که تا به حال هر چه جنوبی به پست من خورده آدم های پرحرفی بوده اند اما احسان استثنای تمام قاعده هاست. و حتی حوصله و دل دماغ جواب دادن به کامنت های سوالی را هم ندارد. به گفته برخی تحلیلگران احتمالا او با مرد نامریی داستان هربرت جورج ولز خط و ربطی دارد به خصوص که همکارانش شهادت می دهند احسان در طول روز در اطاقش گاهی غیب می شود اما کارهایش همه به موقع انجام می گیرد! احسان سابقا مدتی هم تئاتر کار کرده اما از آنجا که دیده نمی تواند با پولش بلیط اتوبوس شرکت واحد هم بخرد زده به کار کشتیرانی و با دو سه نفت کشی که دارد بخشی از نفت حوزه پارس جنوبی را به به ممالک توسعه یافته صادر می کند. با این همه سبک بلاگ نگاری احسان منحصر و قائم به خود اوست و همین همیشه مرا متاسف کم کاریش می کند. در عکس همان پسر خجالتی است که دارد یک کیک خامه ای را ام پی تری می کند تا در یک قاشق چایخوری جا دهد. گفتم که احسان آقای ایجاز است و زندگی مینی مال را می پسندد. رنگ احسان اوکر است.

اقلیما: طبق نظرسنجی بنیاد نیکزاد در خیابان ولیعصر از راه آهن تا تجریش از وقتی که اقلیما برای ابراهیم حاتمی کیا و شهاب حسینی بلاگ زده این دو هنرمند با ریزش شدید مخاطب روبرو شده اند! خوشبختانه برخلاف خواهر دوقلوی من ماهور اهل آپ های طولانی و اعصاب فرساینده نیست و وقتی دارد می نویسد حواسش جمع است که قصه حسین کرد شبستری به مخاطبش تحویل ندهد. عکس هایی دیدنی از خبرگزاری ها زینت بخش بلاگ هایش هست که البته همین باعث دیر باز شدن صفحه بلاگش هم می شود. متاسفانه از قالب های فوق سنگینی هم برای بلاگ هایش استفاده می کند که حتی حسین رضا زاده هم نمی تواند این قالب ها را تکان دهد. بیشتر محتوای بلاگ اخبار و گزارش از این دو هنرمند است و کمتر به سراغ مطالب تحلیلی می رود. سلیقه و ذهنیت اش کمی عامیانه است اما با این حال باز برخلاف ماهور نقطه قوتش این است که کم دردسر است و از حاشیه ها کاملا پرهیز می کند.شخصا به بلاگ هایی که تحت نام یک هنرمند فعالیت می کنند خوشبین نیستم اما اینجا و الان مجال چرایی اش را ندارم ضمن اینکه نمی خواهم باعث رنجش اقلیما و بقیه برو بکسی شوم که صادقانه و بدون هیچ چشمداشتی دارند با پشتکار و حوصله به خرج دادن راجع به هنرمندان محبوب خود اطلاع رسانی می کنند. بماند برای وقتی دیگر. فقط همینقدر سربسته بگویم که دوست تر دارم فعالیت این عزیزان باری به هرجهت و  محدود به حمایت بی قید و شرط و تحت هر شرایطی نباشد. در عکس همانی است که دارد باهندی کم از همه فیلم می گیرد و صورتش معلوم نیست. رنگ اقلیما  سبز زیتونی است.

بهنام:می دانم که دلبسته ایران باستان است.راستش خود من هم چند سالی است چشم و گوشم متوجه آن دوران است و معتقدم پتانسیل قدرتمندی برای هویت بخشی به جامعه هویت باخته امروز ایران دارد. خدا سازندگان فیلم ۳۰۰ را خیر و برکت دهد که باعث شدند آقایانی که کتاب های درسی مدرسه و دانشگاه را از ناسزا به کورش و داریوش و گذشته ایران پر کرده اند از خواب خرگوشی کمی بیدار شوند و بفهمند با تکیه بر دین اسلام به عنوان تنها عامل هویت بخش نباید از دیگران انتظار داشت که مارا با اعراب اشتباه نگیرند! موضوع مهمی است که می تواند چندین پست را به خودش اختصاص دهد. همینقدر بگویم که ایکاش بهنام با توجه به دانش و اطلاعات خوبی که از فرهنگ کهن ایران دارد سعی کند با زبانی جذاب هر از گاه به بهانه هایی ماند جشن تیرگان و روز سپندار مزد و ... این ارزش ها را برای ما به خوبی تشریح  کند و کم کم از فضای پست های شعاری که تنها تجلیل مختصر از آداب و رسوم ایرانی است به جهت معرفی صحیح باور های نیاکان ما حرکت کند که نیاز امروز ماست. در عکس همان آقایی است که تصویرش فلو شده و لی معلوم است که پلاک فروهر به گردن دارد. رنگ بهنام قهوه ای است

پرارین: هم رشته ای من است هرچند که تماس مجازی نزدیکی نداریم و خیلی از عوالمش خبر ندارم. می دانم که در مود نوشتن است و انصافا خوب هم می نویسد. قلمش در زمینه شخصیت پردازی و فضاسازی داستان های کوتاه توانا است و بی رودربایستی باید بگویم بهترین داستان نو یس در جمع دوستان مجازی پروفسور نیکزاد است. طنازی اش محشر است و بلاگ شوخی با حقوقش پدیده ای است که خوب خلا های قانونی را نشانه می رود. آینده درخشانی دارد. در عکس همان آدمی است که منزوی و دور از همه نشسته  و کتاب اصول فقه را جلوی صورتش گرفته تا در عکس دیده نشود! رنگ پرارین سورمه ای است.

پورپدر: از بچه های مایه دار تهرانی است هرچند خودش می گوید به مادیات اعتقادی ندارد و مال دنیا در نظرش ناچیز است. به همین خاطر به پرادویی که سوار می شود می گوید پژو آردی! خوش تیپ و خوش لباس و چهار شانه با لپ های گل انداخته و موهای فرفری ، خوش اخلاق و خوش خوراک و خوش محضر که همیشه خدا بوی ادکلن فرانسوی اش تا ۱۰ ساختمان آن ور تر هم می پیچد. کلا از آن جنس هایی است که دختر ها دوست دارند دو سه تایی از آنها را دائم خدا دم دست داشته باشند. به همین خاطر سرش معمولا شلوغ است. حالا حسابی کنید آدمی با این تیپ و قیافه و جیب هایی که بوی یورو و دلار می دهد هوس کند بعد از ۱۲ شب در جردن قدم بزند. طبیعی است که زورگیر های پایتخت از رباط کریم و شهریار و ....آنجا جمع می شوند. اگر ببینیدش در سرش پر از جای بخیه است که یادگار سالها درگیری مستمرش با زور گیر ها و اراذل و اوباش است. یک موسسه آموزش دفاع شخصی هم برای همه مال باخته های ادوار مختلف تاریخ زورگیری در خیابان ظفر دایر کرده و خودش هم آنجا تجربیاتش را در این زمینه تدریس می کند. شنیده ها حاکی است که چند سال بعد قرار است اسپایدرمن شهر تهران شود و هر روز و هرشب به کسانی که در خیابان ها زور گیری می کنند شبح وار و ناگهانی از آسمان فرود می آید و حمله می کند. پور پدر پسر رئوف و دلرحمی است و خیلی اهل نوستالژی هم هست و البته گاهی فشار نوستالژی به خصوص وقتی که تلویزیون دارد کارتون های کودکی اش را پخش می کند برایش مشکلاتی را هم درست می کند که کارش به بخش سوانح و سوختگی بیمارستان مطهری هم می کشد. پسر خوش قلبی است و یک فیلم بین حرفه ای که حتی آمار فیلم پیش از آنکه شیطان بداند مرده ای را از من که هیچ از خود سیدنی لومت (کارگردان فیلم) هم  بهتر می داند. متاسفانه وی سیدنی لومت رابا سیدنی پولاک اشتباه گرفته و هرچقدر هم که ما آن روز بهش در کافی شاپ خانه هنرمندان حالی کردیم که سیدنی لومت نمرده بلاکه سیدنی پولاک دار دنیا را وداع گفته به خرجش نرفت که نرفت.یک عادت خوب دیگر پور پدر هم  تیریپ لارج برداشتنش است. مثلا می توانید امتحان کنید خودتان  و ده دوازده نفر از دوستانتان را با پورپدر به رستوران نایب ببرید و چلوکباب سلطانی سفارش دهید. خیالتان راحت باشد که موقع خروج از رستوران  پور پدر اجازه نمی دهد دست هیچکس به سمت جیب ها کج شود. به همین خاطر تحمل اصفهانی جماعت را ندارد. در عکس همان پسری است که از فرط خنده نزدیک به انفجار است. رنگ پورپدر قرمز است.

تخته خاکستری: دکتر مصطفی جلالی فخر را به عنوان منتقد سینمایی مطرح می شناسم. روانپزشک است و چندین فیلم کوتاه هم ساخته که متاسفانه تا به حال موفق به دیدنشان نشدم. ذائقه سینمایی من و آقای جلالی فخر کاملا با هم متفاوت است. معمولا فیلم های محبوب من را دوست ندارند و من هم از فیلم هایی که نقد سمپاتیک دکتر را در پرونده خود دارند  لذت نبرده ام. هرچند خوشبختانه در مورد فیلم درباره الی این اختلاف به وجود نیامد. اما هنوز این تباین سلیقه را حس می کنم و چه بهتر که این گونه است. ( نمونه بارزش فیلم تردید که من نپسندیدم اما ایشان دوست داشت)فکر و دیدگاه مخالف است که باعث می شود تلقی های خودمان صیقل بخورد و به نتایج همه جانبه تری برسیم و اصلا بدون آنتی تز، سنتزی هم ممکن نیست. صفحه منشور ماهنامه فیلم به قلم آقای جلالی فخر ثابت می کند که چه نویسنده ماهر و با تجربه ای هستند و چه عالی فضای چند صدایی را می توانند در متنشان از زاویه دید اشخاص مختلف انعکاس بدهند که هرکدامشان نماینده تیپی از اجتماع دور و بر هستند(سردبیر رادیویی و دختر اسکیت سوار و ....) علاوه بر این بهاریه های دلنشینی هم به قلم ایشان در همان مجله پیش گفته خوانده ام. دکتر جلالی فخر یک جورهایی سمبل بد شانسی هم هست! بدبیاری هایی که خودشان به قشنگی روایت می کنند طوری که مخاطب را به همذات پنداری می رسانند. مثل ماجرای ترسناک گم شدنشان به همراه گروه فیلم سازی در کویر یا در ماجرایی دیگر  گرفتن دوربین به زور توسط یک آدم قلدر در حوالی امامزاده داوود و مطالبه پول از گروه  بابت استفاده از لوکیشن آن اطراف و این اواخر هم دزدیده شدن پخش ماشینشان در جوار سینما آزادی!   با کشف اتفاقی بلاگ و بعد سایتشان هر از گاهی از قلم شیوا و نکته سنج ایشان بهره گرفته ام. مصاحبه های اختصاصی سایت تخته خاکستری از جذاب ترین بخش های کار مجازی ایشان بود که متاسفانه مثل هر چیز خوب دیگری ظاهرا قرار نیست ادامه پیدا کند. نکته مهم ایشان فروتنی و برخورد مناسبش با مخاطبان سایت است که به نجابت و متانت شخصی شان بر می گردد. برخلاف دیگر نامداران وبلاگ نویس که معمولا سرزدن به بلاگ های نوقلمان و اشخاص عادی را کسر شان خود می دانند آقای جلالی فخر هر از گاهی به بلاگ ها ی بقیه سر می زنند و از نوشتن کامنت هم خودداری نمی کنند. این رفتار را در هیچ بلاگ نویس مشهور دیگر تا به حال ندیده ام. امیدوارم سال جدید سالی نکو برای آقای جلالی فخر نازنین باشد و قطار بدشانسی هایشان تا قبل از سال نو از ریل خارج شود. عکس دکتر که در خود بلاگشان هست. یک دکتر خوشتیپ. رنگ ایشان کرم.

پ ن: خب معلوم شد برخی اطلاعات من غلط بوده. آقای جلالی فخر محبت کردند در کامنتشان اشاره کردند. خواستم اصلاح کنم اما به نظرم اومد برای اصلاح دیگه دیره. اما همینقدر بنویسم که ایشان پزشک عمومی هستند. بقیه توضیحات در کامنتشان آمده. البته در مورد خوشتیپی شان مطمئنم اشتباه نکردم.

تک سوار: هم اسم بلاگ قبلی من. استاد میلاد رضایی که موزیسین هستند . یکی از نازنین هایی که برای دل خودش می نویسد و خیلی هم کم می نویسد. یکی از انسان های رنج کشیده روزگار که همچنان زلالی و گرما ی خود را حفظ کرده. به شدت از شرایط امروز ناراضی است. لابد می گویید همه ناراضی هستند. بله اما میلاد رضایی این نارضایتی را گاهی با طنز گاهی با عکسی و خلاصه هرطوری که بتواند فریاد می کند. دلبستگی زیادی هم به پرسپولیس و علی کریمی دارد. به دلیل کم کاریش در فضای وب چیز زیادی در موردش ندارم که بنویسم. فقط می گویم یک دوست خوب و بامعرفت و دل آگاه.در عکس همان آقای خوشتیپ و شیکی است که ویولن به دست گرفته. رنگ استاد میلاد سرخ.

حسن: مشهور به مهندس رییسی. طرفدار سفت و سخت مسعود کیمیایی است و آرشیو کاملی از فیلم های استاد دارد حتی فیلم نایاب بیگانه بیا که ظاهرا خود کارگردان هم ندارد! مهندس رییسی کیس مناسبی است که ثابت می کند لزوما همه طرفداران کیمیایی برو بچز قمه کش لاله زار و جنوب شهر نیستند. یک جنتلمن واقعی که حتی سیگار هم نمی کشد!....بله و پیپ را ترجیح می دهد! ببخش اشتباه شد حسن جان. نه خیر ایشان اهل هیچ نوع دودی نیستند بیشتر دوست دارند سیگار کشیدن دیگران را روی پرده ببینند. از آن بچه مثبت های صد درصد پاستوریزه است. در عمرش حتی یکبار هم شلوار جین نپوشیده و نمی داند کفش کتانی چیست. موهایش هم هرگز از ۵ سانت بلند تر نشده و درضمن نمی داند دوست دختر به که می گویند! گفتم که از آن آدم هایی است که اصلا بلد نیست خطا کند. نمونه بارز یک شهروند قانونمدار و نرمال و اخلاق گرا. تریبپ رسمی و کارمندی دارد. کاملا منظم است. ناهار و شامش باید راس یک ساعت به خصوص آماده باشد. سر ساعت ۱۱ شب می خوابد و راس ساعت ۵ صبح برپاست. به هیچ قیمتی هم حاضر نیست نظم زندگی اش را تغییر دهد حالا چنین آدم قاعده مندی چگونه با آدم های یاغی سینمای مسعود کیمیایی همذات پنداری می کند از آن عجایب خلقت است که هنوز حتی دانشمندان فضول بنیاد علمی نیکزاد هم به راز آن پی نبرده اند.  با این اوصاف من و او باید سر صف یکی از فیلم های استاد کیمیایی با هم آشنا می شدیم اما سر صف فیلمی از ابراهیم حاتمی کیا با هم دوست شدیم! بله در این زندگی هر چیز عجیبی ممکن هست.شاعرانگی اش را بی نهایت دوست دارم. شعر های نابی دارد که البته خودش با همان فروتنی کاذبی که حال آدم را به هم می زند هروقت که ازش تعریف می کنم لب هایش را ور می چیند و سرش را این ور آن ور تکان می دهد و با چشم های بیرون زده می گوید نه آقا اختیار دارید!.....اختیار دارید و کوفت مرتیکه! ببخشید یک لحظه کنترل اعصابم را از دست دادم ولی همین الان از پا گرفتم و برگرداندم سر جای اولیه. با این وجود گاهی کلک می زند و الکی می گوید آمده اینجا را خوانده اما کامنت نگذاشته چون حرفی برای گفتن نداشته! به هرحال خیلی نمی شود ازش ایراد گرفت چون آدم بانفوذی است و با مقامات دولتی کشوری لشکری دوست جان جانی است و همیشه یکی دو تایی بادی گارد دارد که به طور نامحسوس از او مراقبت می کنند. معمولا چند  سری کامل بلیط های جشنواره های موسیقی و تئاتر و فیلم فجر و فیلم شهر و جشنواره تئاتر عروسکی و جشنواره سینما حقیقت و فستیوال فیلم کوتاه تهران و جشنواره انیمیشن و ....برایش از آن بالا با پست سفارشی می آید و هر چه هم می پرسیم که مثلا کارت ردیف اول مراسم اختتامیه جشنواره فیلم فجر در تالار کشور یا وحدت را خود وزیر هم نداشته تو چطوری داری جواب سرراستی نمی دهد! کلا مشکوک می زند. در عکس همان آقایی است که عینک دودی زده و بارانی بلند مشکی تنش کرده و دارد کتاب اشعار زخم عقل را ورق می زند. رنگ حسن سبز سیر است.

حمید(بدنام): در به در و بی خانمان است. بلاگش را هم هر سالی یکبار آپ می کند. بعضی شب ها او را دیده اند که در پارک ملت می خوابد. عرض کردم جا و مکان درست و درمونی ندارد. معروف است که هر شب جمعه به استکهلم پرواز می کند تا سر قبر اینگرید برگمن فاتحه ای قرائت کند و برگردد. ۱۶ ساله بوده که عاشق چشمان اینگرید برگمن می شود اما بعدا در کمال یاس و ناراحتی در می یابد اینگرید منتظر او نیست چرا که سالها پیش ریق رحمت را سر کشیده. بابت این ماجرا دچار بحران روحی می شود و بلاگ بدنام را راه اندازی می کند. شنیده ها حاکی از آن است که حمید در عمرش فقط یک فیلم دیده و آن هم همین بدنام استاد هیچکاک است. به طوریکه کل خانواده اش جمع می شوند و ازش به دادسرا شکایت می کنند که سرسام گرفته اند از بس از خانه حمید شبانه روز صدای فیلم بدنام را شنیده اند و حاضرند با پول خود فیلم های جدید مثل شوالیه تاریکی و میلیونر زاغه نشین را برایش بخرند اما دیگر  بدنام نگاه نکند. معلوم است که جواب حمید چه بوده. گفته بود حتی اگر خورشید را در دست راستم و ماه را دردست چپم بگذاریدعمرا من فیلم های درپیت جدید را حاضر نیستم نگاه کنم. قاضی که به خشم آمده بود  فرمان داد خورشید و ماه را بیاورید! آوردند . تاچشم حمید به خورشید و ماه افتاد جیغ کشید و پذیرفت روزی ده بار میلیونر زاغه نشین را تماشا کند! نه ...اشتباه نکنید. حمید زرنگ تر از این حرف هاست که زیر بار حرف زور برود. از آن تاریخ به بعد حمید متواری شد و بی خانمان ودیگر کسی او را ندید. در عکس هم نیست و نقاشی اش را گذاشته ام. رنگ حمید مشکی است.

دکتر پرتقالی: مبتکر روش جدیدی در درمان سرماخوردگی است با نام پرتقال تراپی و این شیوه درمانی به نام خودش در مجله ریدرز دایجست ثبت شده.  دکتر پرتقالی بعد از سال ها سفر های تحقیقاتی به جزایر لانگر هانس  و آزمایش پرتقال در آن منطقه متوجه شد که در پرتقال کاتالیزوری وجود دارد که می تواند آنزیم هایی را برای مقابله با انواع سرماخوردگی چه از نوع ویروسی و چه از نوع باکتریال بسازد. حالامعنی همه این ها یعنی چه چیزی است که باید از خودش پرسید. ما فقط هر از گاهی این افتخار را پیدا می کنیم که گذری خواننده پست هایش باشیم. یک چیزی را باید رک اعتراف کنم. آن هم اینکه کلا از جماعت دکتر و پرستار دل خوشی ندارم و تنها دلگرم به استثناها هستم مثل دکتر پوست خودم که به موقع یک پست را کامل باید به او اختصاص دهم. یا قدیس بانو که پرستار است و در ادامه به شخصیت ممتاز او خواهم رسید. یکی از این استثناها هم دکتر پرتقالی نازنین است که این شانس بزرگ نصیبم شده در فضای مجازی خواننده دغدغه ها و نوشته هایش دلی اش باشم و از دریچه نگاه یک پزشک هم بتوانم زندگی را ببینم. آنهم دکتری که کارش  در فضای خارج از شهر و نزدیک به طبیعت است و البته دشواری ها و چالش های خاص کار در چنین محیطی هم همراه اوست. دید انسانی و پاکیزه اش را دوست دارم. در عکس هم که معلوم است همان خانم دکتری است که لباس نارنجی پوشیده. دکتر پرتقالی واقعا به جز رنگ نارنجی با رنگ دیگری می شود تصور کرد؟  جدا از لحن غالب نوشته هایش که گزارش زندگی شغلی خودش در دل طبیعت است یادداشت های شاعرانه خوبی هم گاهی از زیر دستانش در می روند.

رضا: خب حالا رسیدم به یکی از اعضای خانواده مجازی خودم. خواهر زاده مجازی من و پسر مجازی ماهور(چه بدشانس!) هست . پسر سر به راه و حرف گوش کن و کمی به لحاظ بچه مثبت بودن پهلو به همان مهندس رییسی کبیر می زند که حسب حالش پیشتر ذکر شد. البته هر از گاهی به لج مادر مجازی خود را گم و گور می کند و جواب تلفن ها و اس ام اس ها و ای میل ها و آف ها و فکس ها و نامه ها را نمی دهد و می گزارد طاقچه بالا. قرار بوده رشته بازیگری تئاتر قبول شود ولی شب انتخاب رشته بعد از یک مشاجره سنگین با مادر مجازی حواسش پرت می شود و سر از مهندسی عمران در می آورد. در نتیجه برای تسکین اعصاب سوخته خود نقد بازیگری را در مجلات ورایتی و هالیوود ریپورتر شروع می کند. به خاطر بازیگر نشدنش کینه عجیبی از همه بازیگر ها دارد و به غیر از مارلون براندو و تا حدی ال پاچینو هیچ بازیگری را قبول ندارد.  حتی معروف است ۵ سال پیش در سخنرانی ای در دانشگاه سوره یک ساعت تمام از بازی جک نیکلسون در فیلم های دیوانه از قفس پرید و تلالو انتقاد کرد و همه را انگشت به ...انگشت به ....ببخشید انگشت به دهان گذاشت! درضمن جز لاینفکی از بنای تئاتر شهر هم هست. علاقه مندان به تماشای رضا می توانند ۳۶۵ روز سال در هر ساعتی که عشقشان کشید  به چهار راه ولیعصر بروند و نقش برجسته موسوم به "نقش رضا" را در نزدیکی گیشه فروش ببینند و برای خستگی در کردن می توانند بهش تکیه هم بدهند. مجانی است و رضا آخش هم در نمی آید. ویژگی جالب و مفید رضا این است که تقریبا خواب ندارد. نزدیک اذان صبح آپ می کند و بعد هم می زند بیرون به طرف دانشگاه. به همین خاطر در ایام داغی مثل جشنواره های فیلم و تئاتر نعمت بزرگی است و به عنوان یک نیروی قابل اعتماد می شود رویش حساب کرد مثلا ۴۵۱۲۳ تقسیم بر ۱۹۶۷۸/۴۵ ضربدر ۸۹۳۱۲۲/۷۵۵۵ را می شود روی رضا نوشت و به جواب درست رسید. به گفته آگاهان آینده درخشانی در انتظار اوست به شرطی که تحت تاثیر حرف های مادر مجازی اش قرارنگیرد و از همه مهم تر از علیرضا مترصد فاصله بگیرد تا سلیقه اش بیشتر از این درب و داغان نشود و از دیدن تئاتر های خوب محروم نشود.

سپیده: خب باز یکی از اعضای خانواده. نوه ماهور جان و دختر رضا است. مداد جادویی دارد که هرچقدر می تراشد تمام نمی شود. خیلی خجالتی است. کاشف به عمل آمد که همیشه به اینجا سر می زده اما طفلک رویش نمی شده کامنت بنویسد(همه این فتنه ها زیر سر خواهر دوقلوی خودم هست) داستانویس قهاری است و می تواند از عجیب ترین و دور از ذهن ترین ماجراها در عرض یک ساعت قصه های باور نکردنی خلق کند. او هم مثل پدرش رضا آینده درخشانی دارد اگر از مادربزرگ مجازی اش ماهور تبعیت نکند. سپیده در عکس همان دختر خجالتی است که از خجالت حسابی سرخ شده. سپیده به رنگ ارغوان است.(با فیلم حاتمی کیا اشتباه نشود! منظورم رنگ ارغوانی بود)

عاطفه: معروف به خانم مرموز. مبهم ترین دوست مجازی. محققان بنیاد نیکزاد حتی با کمک اصغر و مامانش اینا هم نتوانستند درباره این کیس سرنخی پیدا کنند.از نوشته های کوتاه و مختصرش چیز زیادی در مورد نویسنده آنها دستگیر نمی شود. احتمال دارد یک زن ۶۵ ساله باشد که دارد روز های پیری و بازنشسته گی خود را با بلاگ نویسی پر می کند. همان قدر هم محتمل است که یک دختر ۱۳ ساله باشد که به درک زودرسی از هستی و دنیا و تنهایی انسان رسیده. گفتم که موجود مرموز و ناشناخته ای است.شخصیت واقعی اش در هاله ای از افسانه قرار دارد. گروهی از دانش آموختگان دانشگاه امیر کبیر که آن زمان پلی تکنیک خوانده می شد ادعا کرده اند در جشن هنر شیراز یکی از همراهان شهبانوی ایران بوده.برخی روزنامه نگاران قدیمی گواهی داده اند او همان مهشید امیر شاهی است. کاراگاهان شرکت امینتی بلک واتر اما قسم می خورند وی همان هدیه تهرانی است که با نام مستعار عاطفه می نویسد. یکی از تلویزیون های لس آنجلسی هم همین پریشب خبر داد که عاطفه یکی از ماموران امنیتی است که هدفش نفوذ در وبلاگ های مخالف نظام است  که براندازی نرم می کنند و وابسته به ناتوی فرهنگی هستند. بلاگش هم مثل خودش مرموز است.نوشته هایش از پست های آیسان هم پیچیده تر است. دشوار فهم می نویسد و هروقت بلاگش را می خوانم احساس می کنم به بازی شطرنج با گری گاسپاروف دعوت شده ام!اما جدا از این حرف ها عاطفه چه نام مستعار باشد چه حقیقی بهش می اید. چون واقعا با عاطفه است و قلبی رئوف دارد. در عکس ما نامریی است اما رنگ عاطفه  لاجوردی است.

علیرضا مترصد: نقطه مقابل آن علیرضای قبلی. به دلیل عشق فراوانش به فیلم مزخرف همیشه پای یک زن در میان است مایه ننگ جامعه روشنفکر وکتاب خوان و تحصیلکرده است.البته با بارانی و عینک غلط اندازش ظاهر ادیبانه ای دارد اما باطنش....وای وای! معروف است شبی که مهمان ها از خانه اش نمی رفتند برداشت و دی وی دی فیلم درباره عشق ژان لوک گدار را برایشان پخش کرد.مهمان ها هم که توی رودربایستی گیر کرده بودند و نمی توانستند بگویند کدام آدم عاقل که هیچ خل مشنگ روشنفکری هم می تواند چنین آشغالی را تحمل کند به بهانه های واهی زودی جیم شدند و خداحافظی کردند. بعد از رفتنشان علیرضا با خنده ای شیطانی  مثل فیلم های ژانر وحشت و خیال راحت فیلم گدار را از دستگاه انداخت بیرون و با لذت مشغول تماشای چهارچنگولی شد که همان روز سی دی رایت شده اش را از دستفروشی توی میدان فاطمی  با کلی شوق و ذوق خریده بود.بله چنین موجودی است این بشر! نویسندگان مورد علاقه اش هم فهیمه رحیمی و م مودب پور هستند و خیلی زور که بزند پائولو کوئلیو می خواند! همه فکر و ذکرش هم این است که هر چه زودتر شب بشود تا جسیکا آلبا از پنجره اطاقش یواشکی بیاید تو و در آن اطاق تاریک تا خود صبح راجع به نماز و روزه و احکام اولیه و احکام ثانویه بحث می کنند. بله! من هم مثل شما باور نمی کنم این دو در آن اطاق تاریک فقط درباره شرعیات.....استغفرا...    نام بلاگش را گذاشته سه قطره خون اما هم کلاسی هایش در دانشگاه حسین آباد بتول شهادت داده اند و ی هرگز یک خط هم از صادق هدایت نخوانده  و اصلا فرق صادق هدایت و صادق چوبک و صادق خلخالی را نمی داند! اما به هر حال از آنجا که عضوی از خانواده است(پسر عمه مجازی) و نیکزاد موجودی است حساس و انساندوست قرار شد به خرج بنیاد نیکزاد او را به یک مرکز باز پروری دانشجو نماها از همین هایی که سربار جامعه را تحویل می گیرند و روشنفکر تحلیلگر پساساختارگرایی بیرون می دهند بفرستیم بلکه کمی سواد یاد بگیرد و ذوق و سلیقه هنری پیدا کند. در عکس همان پسره عینکی است که دارد گوشه اطاق پلی استیشن بازی می کند و با عشق پفک می خورد. خدا را شکر که روزی که در جشنواره درباره الی را دیدیم این موجود همراه ما نبود. اشتباه نکنید کور رنگ نشده اید این موجود اصلا رنگ ندارد!

فرانک:از دوستان بلاگ قبلی ام است که از بس پررو و بی حیا است بدون دعوت تااینجا هم آمده. فرانک مصداق بارز بلاگ نویسی به رنگ زرد بوده هرچند که به تازگی در اثر کامنت ها و ارشادات من کمی متفاوت و شاعرانه می نویسد.خودش را یک داف تصور می کند که همه پسرهای برای این به دنیا می آیند که خاطرخواه او شوند و او هم خودش را برای همه بگیرد و منتظر متارکه براد پیت و آنجلینا جولی بماند!یک مدت هم یک شریک مستهجن نگار در بلاگش داشت که بالاخره عذرش را خواست و گوشی دستش آمد که اگر شریک خوب بود خدا عقلش می رسید و برا ی خودش چند تایی شریک باحال پیدا می کرد تا تنها نباشد.خیلی خودخواه است و معمولا بلاگ های دیگران را نمی خواند مگر دو سه تایی که خیلی زرد و مزخرف می نویسند. البته عرض کردم کم کم دارد تربیت می شود. هرگز برای شما کامنت نمی نویسد مگر د رجواب کامنتی که برایش در بلاگ نوشته اید.چون هنوز بیشتر از شعر های مریم حیدرزاده و کارتون پلنگ دم دراز سطح فکریش رشد نکرده.با این وجود می شود به آینده اش کمی خوشبین بود.لوطی است و شرور در مایه های جودی آبوت(هرچند ماهور جودی آبوت و آن شرلی را لقب های انحصاری خودش می داند) با وفا است و از همه مهم تراینکه با جنبه ترین دوست مجازی من است. خوش اخلاقی اش نظیر ندارد. حالا یه وقت هوا برت نداره ها! در عکس همان مدادی است که دارد عربی می رقصد. رنگش هم صد در صد صورتی است.

قدیس: واقعا چه می شود نوشت راجع به فرشته سپید پوشی که از بد روزگار پرستار است اما نویسنده فوق العاده ای است.د رهر زمینه که مطلب نوشته چه فیلم برنامه تی وی سیاست باراک اوباما و چه زندگی شخصی و حرفه ای مربوط به  فضای بیمارستان و دغدغه های بیماران و پرستاران از زاویه متفاوت و خلاقی به آنها پرداخته. استاد اشک در آوردن و به گریه انداختن مخاطبان بلاگش است با توصیف هایی که بی رحمانه  و خونسرد از وضع و زندگی مریض ها ارایه می کند. دو دختر کوچولوی ناز دارد که زیباتر و دوست داشتنی تر از شکوفه های گیلاس هستند.طبعا به خاطر مسوولیت های سنگین خانوادگی و کاری وقت آزاد به آن صورت ندارد.اما با این حال اجازه نمی دهد بلاگش خاک بخورد. خیلی قوی تر و با روحیه تر از بلاگ نویسان مجردی است که یک دهم مسوولیت ها و گرفتاری های او را ندارند و از زمین و زمان طلبکارند! و البته همین توقع خوانندگانش را از نوشته هایش بالاتر برده و کارش را دشوار تر می کند. اما تا همینجا  هم با توجه به شرایطش معجزه کرده. احساس می کنم گاهی با برخی عقاید من و دیگر دوستان مجازی اش کاملا مخالف است اما بزرگوارانه و با سعه صدر قدیسانه از ذکر اختلاف و انتقاد می گذرد که البته ایکاش این کار رانکند. کمی تنوع طلب و دمدمی مزاج است و هر یک ساعت قالب بلاگش را عوض می کند و آخر سر هم آنی نمی شود که می خواسته.(درست مثل خواهر دوقلو یم ماهور)امیدوارم این شانس را داشته باشم که در سال جدید همچنان تق و تق کی بوردش ما را مهمان نگاشته های خواندنی و زیبایش کند. در عکس همان خانم سفید پوشی است که چهره مهربانی دارد و البته به جز رنگ شیری رنگ دیگری را نمی توانم برای قدیس تصور کنم.

لیدا خانوم تصویرگر: به قول ماهور خاله لیدا. به راستی هم آدم با دیدن آن سیمای بشاش تپل  و تصویر سازی هایش که سرشار از عواطف و تخیلات ناب کودکی است یاد خاله مهربان داشته یا نداشته اش می افتد که در بچه گی همه خانم های مهربان و خوشرو را به خصوص آنهایی که برای ما قصه تعریف می کردند  را خاله می گفتیم.هرچند که لیدا خانوم خیلی جوان هستند اما لزوما خاله ها که نباید از خود آدم سن دارتر باشند. عکس قشنگ لیدا خانوم در بلاگش هست. عکس من هم به همراه دیگر دوستانی که از نمایشگاه آثارشان دیدن کردیم به همت و ابتکار خودشان در بلاگشان هست. رنگ لیدا خانوم قرمز سیر است.

ماهوررررررررر: وای وای نوشتن از خواهر دوقلو که که از بس مهم بوده که در سطور بالا بالا جا به جا بهش ارجاع دادم کار مشکلی است و یک آپ مستقل کیلومتری می طلبد. درست مثل آپ های طولانی خودش که سیخ توی اعصاب آدم می کند(دیالوگی از فیلم حکم) فقط مانده ام چی را بگویم و از کجا شروع کنم. از زمان جنینی تا حالا که دارد کم کم ترشیده می شود موجودی شرور،حسود،دو به هم زن،خاله زنک،فضول، پر رو، بدجنس،کینه ای، بد دهن،عصبی،بخیل و تنگ نظر،خسیس و خود خواه بوده که چند متری هم از قدش را زیر زمین پنهان نگه می دارد. از بچه گی به خاطر همین خصوصیاتش و کشیدن گیس هم جنسانش از  دوره مهد کودک دختر ها طردش کردند و در اجتماعات زنانه راهش نمی دادند. درنتیجه به موجودی عقده ای و ضد زن و ضد فمنیست بدل شد. به من هم همیشه حسودی می کرد و اسباب بازی هایم را می دزدید. به خصوص تفنگ ها و شمشیر هایم.بزرگتر هم که شد نه تنها اصلاح نشد بلکه بدتر و وحشی تر هم شد. به طوریکه دبیرستان را تمام نکرده اصرار داشت به خدمت سربازی برود و در ارتش خدمت کند! آن هم به لج من که از سربازی معاف شده بودم. مامان و بابا ناچار شدند چند ماهی در یکی از بیمارستان های خصوصی بستریش کنند. در نتیجه پول توجیبی من قطع و هزینه دارو و درمان این خانم شد! در بیمارستان تشخیص دادند مرضش درمان ناپذیر است و فقط می شود با شوک و قرص های ۱۰۰۰ میلی لارگاکتیل و هالو پریدول قدر ناچیزی نرمالش کنند. از بیمارستان که ترخیص شد اتفاقی چشمان تمام بسته اثر استنلی کوبریک را از شبکه ای بی سی پرشین با زیرنویس فارسی دید و عاشق تام کروز شد.در نتیجه هر دو پایش را توی یک کفش کهنه چینی کرد و اصرار که من باید فیلمساز بشوم! اما نکته اینجا بود که خواهردوقلو اصلا در هیچ زمینه ای استعداد نداشت.از کلاس های خط و نقاشی اخراج شده بود چون ازش ناامیدشده بودند. کلاس موسیقی هم دیگر راهش نمی دادند چرا که توانایی یادگیری ساز دهنی را هم نداشت. حتی مدتی به خرج عمه جان(یعنی مادر علیرضا مترصد )کلاس زبان هم رفته بود اما آنجا دیده بودند ماهور حتی زبان فارسی را هم به درستی نمی تواند تکلم کند(هنوز هم فارسی بلد نیست و در کامنت هایش کلی غلط املایی می شود پیدا کرد.) این را هم فاش کنم که ماهور حتی دیپلم را هم به زور گرفت. یعنی با پارتی بازی پدر جان و کلی دم این مدیر و اون معلم رو دیدن و رد کردن میلیون ها تومن زیر میزی توانست بعد از ۶ سال دیپلم کار و دانش رشته خانه داری و دوخت و دوز را فرا بگیرد. به هر حال از آنجا که دختری که دوپایش توی یک کفش برود مایه بی آبرویی وسرشکستگی خانواده است به ناچار مدتی به موسسه کارنامه و سپس آکادمی فیلم و هنر کانادا در تهران فرستادیمش. البته که در هردو موسسه فهمیده بودند این خواهر عزیز بنده چکیده بی استعدای و بی هنری تشریف دارند اما از آنجا که پول کلانی از ما می گرفتندصدایش را در نیاوردند و مدارکی قلابی تحویلش دادند و فرستادند رد کارش. باز افتاد ور دل ما. البته که با این مدارک حتی نمی توانست بلیط شهر بازی را با تخفیف یک درصدی تهیه کند چه برسد به اینکه بخواهد فیلم هم بسازد. ناچار به این دلخوش کرد که پشت در گاراژ کنکور هنر پارک کند تا بلکه سی چهل سال بعد قبل از اینکه وارد سرا ی سالمندان  شود چند واحدی رابتواند در مقطع کاردانی پودمانی رشته دستیاری تدارکات سریال های شبکه تهران بگذراند.

از آنجا که بیکار است و خودش هم می داند عمرا کنکور قبول نمی شود و هیچ پسری هم مغز خر نخورده که به خواستگاریش بیاید  افتاده گوشه خانه  و رکورد دار بیشترین بلاگ های ثبت شده و بیشترین هک بلاگ در زبان فارسی است.تقریبا هر دو روز یکبار وبلاگی را تاسیس می کند و چند ساعت بعد هکر ها که قلق کامپیوترش را در دست دارند آن را هک می کنند. آپ هایش همانطور که عرض کردم کیلومتری است  چون به خاطر لجاجت و البته کمبود آی کی یو نمی تواند درک کند که خواننده صفحات دیجیتال حوصله و وقت خواننده صفحات کاغذی راندارد. وانگهی مانیتور خیلی زود چشم را خسته می کند بنابراین مجال مناسبی برای روده درازی و نوشتن به سبک حسین کرد شبستری نیست.د رنتیجه خوانندگان بلاگ هایش از تعداد انگشتان یک پا هم کمترند و تازه آن چند نفری هم که مثل خودم بزرگواری می کنند و برایش می کامنتند تنها یکی دو خط اول و آخر را می خوانند تا الکی اشاره ای به متنش کنند و ماهور هم در این توهم شیرین غرق شود که ما آنقدر خر بوده ایم که آپ ده برابر جوشن کبیرش را خوانده ایم! زهی خیال باطل! حالا این ها به کنار تازگی ها یک عادت مزخرف هم پیدا کرده و می آید به اندازه یک رمان کامنت خصوصی می گزارد و یک قصه بی و سرو ته را روایت می کند و تازه آز آدم توقع دارد آنها را بخواند و درمورد شیوه روایتش نظردهد!!!!! من که خودم همیشه نخوانده حذفشان می کنم مهدی و رضای طفلکی را نمی دانم چه می کنند. خب این تا اینجا همش شد معایب.  البته چندان محاسنی هم ندارد. خیلی پر انرژی و اکتیو است و آنقدر این انرژی اش می زند بیرون که خودش هم نمی تواند خودش را کنترل کند. نقش اعلام برنامه های تی وی را هم با اس ام اس به خوبی انجام می دهد که فکر می کنم این تنها کار خیری است که از دستش بر می آید. در عکس همان دختر زشتی است که هم رنگ شیر برنج است و نشسته درست در کانون جمع. رنگ خاصی هم ندارد. از هر رنگی که فکرش را بکنید در ماهور هست. با وجود همه این ها نمی دانم چرا گاهی حس می کنم چقدر مظلوم است طفلک!

محمد: خیلی بی سر و صدا است. ساکت و گوشه گیر. مطالب بلاگش بیشتر جمع آوری خبر ها و گزارش ها ی هنری از سایت ها و خبر گزاری های مختلف است. گویا تخصص اصلی اش موسیقی است.مثل احسان و عاطفه اطلاعات دقیق و مطمئنی ازش در دست نیست.تازگی ها هم خیلی کم کار شده و بلاگش را دیر به دیر آپ می کند. کامنت هایی هم که برای من و بقیه می گزارد خیلی ساده و ام پی تری است . معمولا یک گل یا حداکثر اگر خیلی لطف کند یکی دو کلمه تشکر خشک و خالی. رسمی و جدی به نظر می رسد. در عکس همان آقای جدی است که دارد ساکسیفون می نوازد. رنگ محمد سورمه ای است.

مرکوری: از دوستان خوبم در بلاگ اسکای هست. یکی از آن داف های فشن تهرانی ولخرج است که استعداد فراوانی در خالی کردن جیب دارد. شغلش گرافیک است و پیشانی بلاگش هم تیتر گرافیست خودنمایی می کند اما از تنها چیزی که نمی نویسد گرافیک است! بیشتر از ماتیک و رژ لب و آرایش و مهمانی زنانه و بدشانسی ها و تلخی های یار می نویسد و از بعد از ولنتاین در انظار عمومی دیده نشده. فضای نوشته هایش کاملا زنانه فشنی است. در عکس همان خانمی است که بیشتر از همه آرایش کرده  و دارد از مدل دوربین می پرسد و اینکه از کجا خریده ام! رنگش هم البته صورتی است.

مهرداد: خسیس اصفهانی ناخن خشک که زمانی بلاگی در مورد ادبیات داشت اما چون خسیسی اش می آمد پول کارت اینترنت بدهد وبلاگش را در عملیاتی انتحاری بالکل منهدم کرد.در یک آموزشگاه هنری مدتی هم کلاس بودیم. هم رشته ای هم هستیم اما بعد تر از من وارد دانشگاه شد. این روزها هم می دانم که جدا از گرفتاری های آخر سال سرش حسابی شلوغ است چون مدتی است که نامزد کرده و همین روزها هم قرار است سر سفره عقد بشیند و قاطی مرغ ها شود. در عکس همان آقایی است که شکل جوانی های مارلون براندو است و البته انگلیسی را با ته لهجه اصفهانی فک می زند. رنگ مهرداد زرد است.

مهدی(مدیر وبلاگ ترانه علیدوستی): خان داداش ما است و همه ما کمی تا قسمتی ازش حساب می بریم.آن ایام که ندیده بودمش جوانکی فشن را تصور می کردم با ابروهای برداشته و موی سیخ سیخ  یا حداقل صورتکی روشنفکرانه با ریش انبوه توپی سه متری و موهای فرفری(از همین هایی که دائما اطراف کافه گودو و چهارراه ولیعصر پلاسند) .روزی که بالاخره دیدمش با آن ظاهر ساده و سبیل قیطانی و موهای کوتاه مجعد یک وری خوابیده  و خنده و چهره نجیبانه و برخورد متین پاک جا خوردم.  به لحاظ ظاهری بیشتر شبیه به یکی از اعضای بسیج دانشجویی دانشگاه امام صادق بود!خیلی جدی است و هرچقدر خودتان را بکشید هرگز حاضر نیست خیلی با آدم قاطی و صمیمی شود و اگر هزار بار خطابش کنی تو! جوابت را دو هزار بار می دهد شما! انصافا برای بلاگش خیلی زحمت می کشد. به جرات می گویم در بین همه بلاگ هایی که اخبار هنرمندان محبوب شان را پوشش می دهند بلاگ مهدی از همه حرفه ای تر است و سرو وضع مناسبی دارد.از کوچکترین خبر مهمی که مربوط به ترانه علیدوستی باشد و ارزش اطلاع رسانی داشته باشد نمی گذرد. درست مثل خود آن هنرمند بلاگش را از  حاشیه و رنگ زرد دور نگه داشته.خبر هایش هم همیشه دست اول و داغ است و خبر بیات شده به خورد مخاطبش نمی دهد(با توجه به زمان آپ کردنش می گویم)البته تنها جنبه خبری خشک و خالی ندارد و خوب وارد است که چگونه با قلم توانا و نگارش شیوایش مطلبش را برای خواننده گرم و شیرین کند.مهدی در واقع کار چند نفر را یک تنه انجام می دهد و این همه تلاش بدون هیچ مزد و چشمداشتی قابل تقدیس است.فراموش نشود که به دلیل مشکلات مخابراتی منطقه سکونتش امکان دسترسی به سرویس پرسرعت هم ندارد و همین کارش را دو چندان سخت می کند. به همت و اراده آهنینش درود.متاسفانه تا سر حد تعصب به تایپ در محیط ورد اصرار دارد و همین باعث می شود بلاگش حتی برای آنهایی که از اینترنت پرسرعت استفاده می کنند  با تاخیر باز شود چرا که سیستم بلاگفا هنوز با ورد مشکل دارد. یک بلاگ دیگر هم دارد که اختصاص به نوشته های دلی و شاعرانه خودش دارد که واقعا خواندنی است. در عکس همان آقایی است که با کت وشلوار و لبایس رسمی دارد چای می نوشد. رنگ خان داداش خاکستری است.

مهدی(مدیر بلاگ عمو پرویز): داداش کوچیکه شیطان و بازیگوش خودم که خوشبختانه حرف شنو هم هست. علاوه بر بلاگ عمو پرویز بلاگ دیگری هم دارد به اسم تو با منی که اتفاقا من این دومی را خیلی بیشتر دوست دارم.چون هم ذوق داستان نویسی اش را آزمایش می کند هم محتوای متنوعی دارد که با توجه به سن و تجربه اش قابل قبول و امیدوار کننده است. اما بلاگ عمو پرویز مطالبش یکنواخت و تکراری است و در ستایش بت گونه پرویز پرستویی و اینکه حقش را خورده اند و سایه اش را با تیر زده اند و در غذایش سم ریخته اند و چشمش زده اند و .....خلاصه شده!د رحالیکه واقعیت چیز دیگری است و حق خیلی ها از بهرام بیضایی و داریوش مهرجویی گرفته تا حتی محمد رضا گلزار خیلی بیشتر در این سینما خورده شده. پرویز پرستویی در این سال ها به تمام افتخاراتی که دیگران خوابش راهم نمی بینند رسیده و قله ای حداقل در مرز های سینمای ایران پیدا نمی شود که وی فتح نکرده باشد. اتفاقا به خاطر بازی اش در نقش های رزمنده و بسیجی همیشه مورد عنایت و حمایت و توجه نگاه رسمی بوده.داداش کوچیکه در خیلی  موارد به پدیده های پیچیده اجتماعی نگاه ساده انگارانه و عامیانه ای دارد که البته با توجه به سن و سالش قابل تحمل است. اما به زودی قرار است در  کلاس های بنیاد نیکزاد کاملا او را مغز شویی کنم. عیب دیگر داداش کوچیکه گارد بسته و بد بینی اش در برخورد های اولیه است. بار اول خیلی با شک و سوظن به آدم نگاه می کند و انگار دارد با چشمانش آدم را تجسس می کند که مبادا چاقویی هفت تیری چیزی زیر لباس پنهان باشد. اما خدانکند با آدم صمیمی شود و یخش بشکند. آنقدر فک می زند که آدم را به چیز خوردن می اندازد. به خصوص موقعی که چراغ آی دی اش روشن است اصلا نباید بهش پی ام داد وگرنه پی ام دادن همانا و مخ تیلیت شدن همان. به خاطر شک و بدبینی زیادی که دارد معمولا یک کوله پشتی پر از ابزار های گوناگون و مشکوک با خود حمل می کند که خرت خرت صدایش تا دو سه خیابان آن طرف تر هم می رود و همین صدای کوله اش در جشنواره که بودیم یک آلودگی صوتی گوشخراش داشت  که بابتش کلی فحش ناموسی نوش جان کردیم. یکی دو بار هم در سینما به خاطر نویزی که کوله پشتی اش در سیستم صوتی سینما ایجاد کرده بود از سینما بیرونش انداختند. هرگز نگذاشت ببنیم توی کوله مشکوک اش چه خبر است. در جمع هم همیشه وحشت دارد از اینکه مبادا کسی پی ببرد وبلاگ نویس هم هست چرا که فکر می کند طبق قانون همه وبلاگ نویس ها باید اعدام شوند! اگر کمتر رضاعطاران تماشا کند می توان به آینده اش امیدوار شد. بدتر از سپیده خجالتی است و هروقت اسمش را صدا می زنند سرخ می شود. از بد شانسی یکبار که استقلال به پرسپولیس باخته بود مهدی را جلوی استقلالی ها ی خشمگین صدا زدند و مثل همیشه سرخ شد. بقیه اش معلوم است. دست و پایش ۱ سالی تو ی گچ بود و شانس آوردیم که زنده ماند. کمی ذهنیت مرد سالارانه دارد به خاطر تعلیمات غلطی است که خواهرمان  ماهور توی مخش فرو کرده. به همین خاطر مدام در بلاگش از پسر هنوز متولد نشده اش حرف می زند اما منجمان بنیاد نیکزاد پیش بینی کرده اند او در آینده صاحب ۶ دختر می شود و سر همین قضیه دچار بیماری اعصاب و دیسک کمر خواهد شد و دخترانش را به لج طبیعت، اصغر و حشمت و جواد و خیر ا... و غلام و عبدل صدا خواهد کرد! در عکس همان پسر شیطونی است که دارد از من تو سری می خورد. رنگ مهدی قرمز است.

مینا: به راستی چند نفر شانس می آورند که در حلقه دوستان عینی یا مجازی یک لیدی واقعی و اصیل داشته باشند؟ مینا بدون شک کاملا یک لیدی متشخص است. من باید خیلی مدیون آن پستی باشم که یه یاد نویسندگان آزاده و قربانی قتل های زنجیره ای  نوشتم  که باعث شد مینا افتخار نوشتن کامنت را بدهد و باب اشنایی را باز کند. همانطور که از نام بلاگش هم مشخص است کند و آهسته می نویسد . مدتی است که دچار یاس فلسفی و دلزدگی از فضای بلاگ شده  و هر از گاهی خوانندگان بلاگش ر اتهدید می کند که بلاگش را می بندد و دیگر نمی نویسد و پشت سرش را هم هرگز نگاه نخواهد کرد و خوانندگانش مجبور می شوند که باز کلی نازش را بکشند تا او هم منت به سر ما گذاشته و  دوباره با نوشتن آپ مختصری خودی نشان دهد. به این می گویند امتیاز لیدی بودن.  متاسفانه بیشتر این روز ها در دفتر خاطرات شخصی اش مشق قلم می کند که هرچند برا ی خودش راحت تر است و حتما در آن دفتر کوچک آزادی عمل بیشتری دارد و می تواند هر چه دل تنگش خواست بنویسد اما برای من و خوانندگانش این محرومیت خسران بزرگی است.  داستان های کوتاهش را(که هم خواندنی است و هم قابل فهم) بنا به هر دلیلی کمتر توی بلاگش قرار می دهد. از روحیه و طرز نوشتنش هم  مشخص است از فضای موجود به طور کلی ناراضی است. امیدوارم این دوست نازنین و عزیزم در سال جدید بیشتر به بلاگش برسد. مینا در این عکس یادگاری کمی غمگین است. رنگ مینا آبی آسمانی است.

نسرین: در مورد نسرین نوشتن سخت است چون هم مدت کمی است که با بلاگش آشنا هستم و هم از نوشته هایش چیز زیادی دستگیر آدم نمی شود. نوشته های کاملا احساسی و  ساده و دخترانه دارد که بوی دلتنگی می دهد و شعر. انتقاد پذیر است اما متاسفانه من الان انتقادی از ش ندارم که بخواهم رو کنم! می دانم که خیلی به حقوق خانم ها حساس است و دل خوشی هم از آقایان ندارد. پس بهتر است من هم همینجا خفه خون بگیرم و چیزی بیشتر از این ننویسم. رنگ نسرین بنفش است و دارد به عکاس اعتراض می کند که به چه اجازه ای دارد عکس می گیرد!

نیکزاد کمانگیر: ترسیدم مبادا کسی به سرش بزند و در صدد انتقام جویی بر آمده و بخواهد مقابله به مثل کند. ترجیح دادم خودم زودتر دست به کار شده و بنویسم. نیکزاد موجود بی نهایت مظلومی است که آزارش به هیچ مورچه ای نرسیده و فقط به انسان ها می رسد! اصلا اهل فضولی و کند و کاو در زندگی و شخصیت و بلاگ مردم نیست. کوچکتر از این است که بخواهد کسی را نصیحت کند یا به دیگران پیام دهد اما به اندازه تمام ننه بزرگ ها و پدر بزرگ های دنیا نصیحت در خورجینش دارد. دیگران را به انتقاد ناپذیری متهم می کند در حالیکه خودش تحملش از همه کمتر است . زود رنج است و گاهی جواب برخی کامنت هایی که فقط به اندازه یک میلیمتر باهاش مخالفت کرده اند را  با نهایت بی ادبی و پرخاش می دهد. این بشر اصلا تحمل فکر مخالف و منتقد را ندارد و  زود کینه کسانی را که باهاش هم سلیقه نیستند به دل می گیرد. علی رغم ادعاهایش مهم ترین رمان سال ۸۷ را کافه پیانو میداند که به گفته روشنفکران و منتقدان عالی مرتبه و گرامی اثر مبتذل و سخیفی است. سوادش نمی کشد فیلم های روشنفکرانه اروپایی تماشا کند و بیشتر عاشق فیلم های بزن بزن آمریکایی است و در مواجهه با آثار برگمان و تارکوفسکی و یان تروئل و فلینی و .....حالت غلامی را پیدا می کند که اربابش را گم کرده است. از دیدن فیلم مزخرفی به اسم درباره الی چنان ذوق زده شد که بعد از خروج از سینما راه خانه را گم کرده بود و عوض پاهایش با دست هایش راه می رفت! بله دوست جان! تو درست می گویی. اصلا اهل عواطف و احساسات آنچنانی هم  نیست. ادم سردی است. این را  هم آن شب  درست گفتی که خیلی چیز هایی که برا ی همه مردم دنیا مهم هستند برای نیکزاد اهمیتش را از دست داده.آدم ساکتی است که حوصله دیالوگ های بیش از ۱۰ دقیقه را ندارد چرا که معتقد است حداکثر حرف مفید دو آدم باهم همینقدر است بیش از این پرت  و پلاست. برخلاف رفتار ظاهریش مغرور هم هست اما موذیانه غرورش را  قایم می کند و به خاطر همین غرور خرکی اش است که از گفتن دوستت دارم حتی به مادرش پرهیز دارد!(خریت را ببین تا کجا!!) محبت را عادت دارد با رفتارش نشان دهد نه کلامش. اما با این وجود همه اذعان دارند که خنده از لبش در سخت ترین شرایط جدا نیست و این خندیدنش حتی به تلخ ترین چیزها یک عادت کوفتی شده که نمی تواند ازش جدا شود. با این همه عیب آدم صبوری است و معمولا خونسرد. در مورد دیگران  بدبین است تا خوشبین هرچند که این بدبینی را پنهان می کند. به اصل برائت کوچترین اعتقادی ندارد و معتقد است همه بد هستند مگر آنکه خلافش ثابت شود. به همین خاطر تقریبا به هیچکس اعتماد نمی کند و فوق العاده در برخورد با دیگران محتاط است هرچند که برای نوشتن این پست احتیاط را پشت در جا گذاشت. و ی به شدت خجالتی است. نیکزاد در عکس نیست. عکسش در بلاگ لیدا خانوم تصویرگر است. رنگ نیکزاد هنوز آبی است اما همه زورش را دارد می زند تا قرمز باشد قرمز تند آتشین. هنوز که موفق نشده.

 

 

 

نوشته شده توسط  در ساعت 22:55 | لینک  | 

نمایش خوب "کابوس های یک پیرمرد باز نشسته خائن ترسو" به نویسندگی و کارگردانی نادر برهانی مرند تنها تا جمعه این هفته در تالار قشقایی تئاتر شهر اجرا دارد. دیدنش را به همه توصیه می کنم.

پ ن۱: از دیدن فیلم های جدید که اکثرا آثاری بودند که جایزه از جشن اسکار به غنیمت برده اند به شدت دلزده شده بودم تا اینکهبچه عوضی (به کارگردانی کلینت ایستوود. به اضافه یک آنجلینا جولی خوب و نه چندان زیبا که فقط برای بازی در همین فیلم نامش برای همیشه برایم محترم شدو رفت نشست آن بالا بالاها) و در بروژ( به کارگردانی مارتین مک دانا) را دیدم و واقعا جا خوردم. هردویشان می توانند از فیلم های ماندگار ۲۰۰۸ باشند. از آن فیلم هایی بودند که انگشتانم را قلقلک می دهند برای مفصل نوشتن احساسم بعد از دیدنشان. ثابت می کنند هنوز سینما نفس می کشد. می گزارم برای روز های خلوتی عید که بساط بلاگستان سوت و کور است و کسی حوصله خواندن و آپیدن ندارد و می شود دردل ها کرد فقط برای خود!

پ ن۲: آپ بعدی راجع به تک تک دوستان بلاگ نویس است. چه آنهایی که سالی ماهی یکبار هم سر نمی زنند و با کامنت هایشان اعلام حضور نمی کنند و چه آنهایی که اسم های نازنین خودشان یا بلاگ هایشان زینت بخش صفحه نظرات است. پس منتظر یک گردگیری اساسی باشید که نیکزاد حرف ها دارد با تک تک شما.

نوشته شده توسط  در ساعت 1:10 | لینک  | 

خب این هم بازی آخر سال هست که خیلی دوستش دارم و دوست تر دارم که بقیه هم در این باز ی شرکت کنند به خصوص عزیزانی که از زمان کشف قاره آمریکا به دست کریستف پوست کلفت بلاگ هایشان را آپ ننموده اند! 

ترین های من البته بیشتر با معیار فرهنگیه و گرنه به لحاظ سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و ......ترین های مختلفی را میشد ردیف کرد.

بهترین سایت:رادیو زمانه. کشکولی از سیاست و فرهنگ و ادبیات و....

بهترین وبلاگ: توکای مقدس . خودش معتقد است دانش آموخته گان معماری نویسنده های خوبی نیستند اما وب نوشته هایش حکمی را که صادر کرده در مورد خودش لااقل باطل می کند و حسابی لو می دهد که چه نویسنده فوق العاده ای  است و می تواند راجع به هر چیزی با دیدی خلاقانه و عادت شکن تحریر کند. باور ندارید امتحانش مجانی است. مثلا می توانید ازش خواهش کنید راجع به نوک سوزن ته گرد چینی مادر بزرگ شوهر خاله تان که در راه مهاجرت به ایران در مسیر تفلیس به ماکو در ۱۲۹۶ خورشیدی مفقود شد چند خطی بنویسد. آنهم درست موقعی که دارد بین وعده های قهوه خوردنش در کافه با دستمزد مجله چلچراغ اسکیس رسم می کند.  یکی دو روز بعد  در همان محل به دیدارش بروید.می بینید که از زیر کلاه شاپو اش چند صفحه درمی آورد. شاهکاری که فکرش را هم نمی کرده اید. با همان مضمون نوک سوزن ته گرد چینی مادر بزرگ شوهر خاله تان که در راه مهاجرت به ایران در مسیر تفلیس به ماکو در ۱۲۹۶ خورشیدی مفقود شد! البته این در مواقعی است که سرحال باشد و اسب شانسش چهار نعل یورتمه رود. اما خدا آن روزی را نیاورد که خوش خوشانش نباشد و دستش توی پوست گردویی، حنایی چیزی گیر کرده باشد. آنوقت جواب سلامتان را هم که نمی دهد هیچ ممکن است همان شب در بلاگ خودش با آن همه بازدید کننده چنان بی آبرویتان کند که از خجالت ناچار شوید بلاگتان را هم حذف کنید و  از شهر بزنید بیرون  با پای پیاده بروید تا مسیر ماکو به تفلیس بلکه سوزن ته گرد چینی مادربزرگ شوهر خاله تان را که در ۱۲۹۶ در مهاجرت به ایران مفقود شد را پیدا کنید و لب های خود را با آن بدوزید. پس احتیاط شرط عقل است.

بدترین وبلاگ:پیش از آنکه شیطان بداند مرده ای. چونکه هنوز چیزی نشده که خودم دلم می خواست.

بهترین رمان سال: به لج تمام روشنفکر نماها و اسنوب های گرامی و دوست داشتنی که اگر نبودند نمی دانستیم به چی و کی بخندیم کافه پیانو.( داخل پرانتز عرض می شود که البته بودند نام های محترم و عزیزی که مخالف و منتقد این کتاب هستند. همینطور چند نفر از بهترین دوستان نازنین خودم. منظورم کسانی بودند که به صورت جریانی و سازمان یافته  وتنها برای تفاخر و فضل نمایی پنبه این کتاب را زدند )

بهترین کتاب سال: خب اینجا یه کم سخت است فقط یک عنوان کتاب را انتخاب کردن.تاریخ هنر. دوره هشت جلدی با  ترجمه ازمولفان مختلف چاپ نشر مرکز.(هرچند که کتاب جامعی نیست)

امشب در سینما ستاره: استاد پرویز دوایی

بهترین فیلم های سینمای ایران در سال ۸۷

۱- ریسمان باز: ترکیب شلوغ کاری و شهرستانی بازی عسگر با سکوت متانت و رنج فروخورده میکائیل و چشم های پژمان بازغی اش هوش از سر من برد! ممنون آقای کارخانی. شما با این ایجاز دلنشین در روایت و پرهیز از پرگویی های مرسوم سینمای ایران خوشایند ترین خاطره تصویری امسال را برای خیلی ها از جمله من رقم زدید. دست مریزاد

۲-روز بر می آید

۳-مینای شهر خاموش

۴- دایره زنگی

پ ن:فرزند خاک را ندیدم. شرمنده!

بدترین فیلم سال جهان: شبهای آبی من به کارگردانی ونگ کار وای

بهترین تئاتر سال: مانیفست چو

بهترین اتفاق: جشنواره امسال فجر- آغاز بلاگ نویسی من و یافتن دوستانی شیرین تر از عسل.

بدترین اتفاق: پرواز خسرو شکیبایی با بال های شکسته زخمی  به مهتابی خاطره ها. زدن مهر کثیف ممنوعیت و حاشیه  بر پیشانی  پاک و معصوم گلشیفته فراهانی . آغاز بررسی قانونی برای ایجاد امکان مجازات اعدام برای وبلاگنویسان .توقیف هفت ،ارژنگ،دنیای تصویر،شهروندامروز.........بازم بگم؟

بهترین آلبوم موسیقی در ایران: ؟؟؟؟؟؟؟

بهترین آلبوم موسیقی در جهان: موسیقی روح نواز فیلم سرگذشت عجیب بنجامین باتن

سورپرایز سال: قهرمانی اسپانیا در جام ملت های اروپا

ضد حال سال: ادامه تساوی های دستوری آبی و قرمز و دخالت دولت حتی در برنامه نود

بهترین نمایشگاه سال: نمایشگاه عکاسی موزه هنر های معاصر در بهار

بدترین نمایشگاه سال: جشن تصویر سال در خانه هنرمندان

چیزی یا کسی از قلم افتاد؟ لابد

پ ن: البته که از قلم افتاد. بهترین سریال های سال.

۱- روزگار قریب

۲- بی گناهان

باتشکر از خواهر دوقلو(ماهور) که یاد آوری کرد.

نوشته شده توسط  در ساعت 18:46 | لینک  | 

Revolutionary Road  اسم بامزه ای دارد که در تباین کامل با روایت فیلم است. داستان زوجی که علی رغم دست و پایی که می زنند توانا به شکل دادن هیچ نوع تغییر و انقلابی در زندگی مشترک خود نیستند. فیلم به خوبی روایت می کند که مسیر زندگی زناشویی مسیر محافظه کاری و تن ندادن به تغییرات است و خوشبختی در زندگی مشترک تنها زمانی میسر است که یکی از دو نفر به طور کامل از خواسته های خود چشم پوشی کند(اتفاقی که در کشور عزیز ما زیاد رخ می دهد).

 برخی منتقدان اصرار دارند که حتما این فیلم باید اسکار می گرفت به جای میلیونر زاغه نشین. شاید چون فیلم برنده یک فیلم هندی خالص بود با فیلمنامه ای پر از گاف (در سنت فیلمفارسی که خود تا حدی متاثر از سینمای هند است تصادف نقش محوری دارد. فیلمنامه این فیلم هم  همینطوری است) هرچند که استاندارد  کارگردانی و فیلم برداری اش خیلی فراتر از سطح سینمای هند بود. استقبال تماشاگر ایرانی هم احتمالا ریشه در نوستالژی سینمای هند دارد.

اما مسیر انقلابی آنچنان چنگی به دل نمی زند که برای اسکار نگرفتنش این همه متاسف باشیم. سام مندز همین مضمون را در فیلم ارزشمند زیبای آمریکایی به قشنگی تصویر کرده بود.  نابودی رویای آمریکایی  و فرو پاشی خانواده ها و تعمیم بخشی آن ( در فیلم موقعیت بحرانی فرانک و آپریل به دیگر زوج ها ی همسایه شان به وضوح تسری داده شده)خب این از محتوا. به لحاظ ساختاری هم بدعت و تازگی ای در فیلم نمی بینیم. حتی جاهایی یاد میزانسن های تصنعی استاد بیضایی خودمان افتادم. منظورم بیشتر نماهایی است که تک لئو ناردو دی کاپریو را در قاب می بینیم. شاید هم ایراد از بازی او بود که احساس می کردم کاملا مشخص است که مثلا الان سام مندز بهش گفته ...خب لئو حالا وقتی دوربین بهت نزدیک شد سرت اونوری کن!...آفرین پسر!...حالا قیافه خشمگین به خودت بگیر.

اما کیت ویسنلت این فیلم چیز دیگری بود. بر خلاف دی کاپریو که باز ی  اش افت و خیز داشت و جاهایی از فیلم انصافا خیلی خوب و جاهایی متوسط و حتی ضعیف ظاهر شد بانو وینسلت یکدست باز ی قدرتمندی از خودش به نمایش گذاشت.

می شود حتی فیلم را  ادامه روایت زوج عاشق  فیلم محبوب تایتانیک بعد از وصلت و تشکیل خانواده تلقی کرد. پس حداقل به یکبار دیدنش می ارزد.

نوشته شده توسط  در ساعت 11:18 | لینک  | 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط  در ساعت 21:46 | لینک  | 

 

این شانس را داشتم تا امروز بعد از ظهر درست در روز افتتاحیه  از نمایشگاه تصویر سازی "دنیای عجایب" دیدار کنم و سفری کوتاه به عالم کودکی داشته باشم و در ضمن بهانه ای شد که تا از نزدیک دوست نازنین بلاگ نویس "لیدا خانوم تصویرگر" را هم ببینم و مثل همیشه از تخیل خلاق  تصویگریشان بهره ببرم. در سیما و کلامش همان آرامش و عطوفت وب نوشته هایش را می شد حس کرد.

همینجا هم از بقیه دعوت می کنم سری به این نمایشگاه واقع در گالری شماره یک فرهنگسرای ارسباران بزنند. نمایشگاه تا ۱۸ اسفند دایر است. ساعات بازدید از ۹ صبح تا ۷ شب.

نوشته شده توسط  در ساعت 19:20 | لینک  | 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط  در ساعت 17:38 | لینک  |