پیک بدخبری است که فاش می کند سینمای خاطره انگیز ما روزهای ناخوشیش را طی می کند. خواندن این مطالب زنگار قاب خاطره هایم را کنار زد تا کمی درک کنم چرا دلواپس و غصه دار به پایین کشیده شدن اعتبارش هستم یا خاموشی چراغش. مگر می شود اسم این سینما را آورد و به گذشته ها سرک نکشید. نه به آن ایامی که تخت جمشیدش می خواندند و هنرنمایی نوجوانی های فائقه آتشین در روی سن واقعا آتش می زد به فضا...نه! من حداکثر می توانم تا دوران بچه گی خودم در زمان جابه جا شوم.به ۵ یا ۶ سالگی که با مادر و پدر٬ شاهکار داستایوسکی "ابله" را اول بار نه در صفحات کاغذ که روی پرده بزرگ عصرجدید با دوبله فارسی دیدم هرچند که از آن دیدار چیزی جز مشتی تصاویر مغشوش رنگ پریده در خاطرم نمانده.
سینما عصرجدید می گویم و تاریخی ۲۰ ساله را مرور می کنم. عصرجدید و آن آخر هفته های طلایی سال های دبستان که رها می شدیم در آزادی آن(البته که پنجشنبه سگش می ارزید به جمعه ها) و هراز گاهی سورپرایزش وعده عملی شده سینما بود.
برنامه های سینما بولوار بیشتر به سن و قامت ما جور درمی آمد. اما من فضای عصرجدید را ترجیح می دادم که هرچند فیلم های سنگین و عبوسش راهی به دنیای رنگارنگ و ساده کودکی ما نداشت اما ورای آن مشتریان ژستی و بالا نشین و اتوکشیده ثابتش ٬ آنی چیزی ناپیدا و ناگفته در خود داشت که همچون موجی دلگشا از من عبور می کرد.........و به دنبالش انتظار شادی بخش بازی با آرزو و امید بچه های خاله مژگان که همسایه سینما بودند کمی آنورتر.
سینما عصرجدید و همه آن بعداز ظهرهای هیجانی سرد و گرم که امیر بعد از تعطیلی از هنرستان موسیقی با رودابه رانده وو داشت آنجا و من که همیشه باید همراهشان بودم تا هم شب به مادر گزارش بدهم و درضمن سپری باشم تا فضولی برادران گشت کمیته کمتر شامل حالشان شود. تحمل آن فیلم های روشنفکرانه و سطح بالای سینما عصرجدید و گاهی هم سینما آزادی امکان نداشت مگر با هیجان گردش های قبل یا بعد از سینما و البته طعم متفاوت و گوارای شکلات های خارجی که همیشه در کیف عروس آینده خانواده ما بود و چه لذتی داشت از دستان مشت شده و چرب رودابه که همیشه بوی پودر و کرم و عطر می داد همه آنها را یکجا برداشتن بدون اینکه لازم باشد با کسی تقسیمشان کنی!
عصرجدید و سال های تب تند بلوغ و آغاز جداسری از خانواده و فامیل.....به قول دکتر شریعتی کنده شدن از جایگاه ساکت تنهایی....خود را صاحب رای و فکر و اختیار دانستن.....کتاب زیر بغل زدن و زمزمه شیفته گی به سینما و گریز از مدرسه و آن صبح های خواب زده به طرف جشنواره فیلم فجر در سینما عصرجدید و فرصت هم صحبتی در صف های جشنواره با بزرگ ترها و کسانی که بیشتر از من از هنر شناسی و شعور و درک زیبایی بهره داشتند.
عصرجدید و آن صبح تا عصر جشنواره بهمن ۷۷ (وای خدا ده سال گذشت؟!)و قیافه گرفتن و حرف های گنده زدن به دنبال غیبت های مکرر در مدرسه چرا که رفته بودم فیلم هامون را در سالن شماره ۲ عصرجدید ببینم که دربزرگداشت هارون یشایایی روی پرده بزرگ پخش می شد.چه کیفی داشت شنیدن آن دیالوگ انتظامی خطاب به شکیبایی بزرگ در نقش هامون در همان اوایل فیلم"این قیافه انی منی چیه"( متاسفانه در بعضی از نسخه های نمایش خانگی این دیالوگ حذف شده!) و چه صعوبتی داشت کنترل اشک ها وقتی حمید می خواست مهشید را از دور با تفنگ بزند و همزمان می گفت" لاکردار اگه می دونستی چقدر دوستت دارم."....فیلم که تمام شد آدم دیگری بودم.و بماند مکافات فردای مدرسه و برخورد ناظم دل سربی و صورت سنگی.
عصرجدید و سال های بالندگی و دانشجویی...و رقص آن بخارهای نسکافه در یکبار مصرف های شیری رنگ که چه می چسبید در سرمای شب های جشنواره حتی برای منی که به هیچ قهوه ای لب نمی زنم......طعم لذیذ و یخ و گاه حتی بیات کره های بستنی زعفرانی که هوس همیشگی مامان هست وقتی در تریای ساده اش می نشینیم(مدت هاست بدون سفارش خوردنی دادن اجازه نشستن در تریا رانمی دهند اما سابق اینطور نبود.) عصرجدید و آن بحث های سینمایی کشدار با ابراهیم در لابی انتظار قبل از شروع فیلم که هنوز تدوینگر تلویزیون نشده بود درباره لزوم یا عدم لزوم پیام در فیلم و کارخانه رویاسازی اسپیلبرگ و سه نفره شدن گپ و گفت هایمان بعد از آنکه ابراهیم به مهسا هم کلاسی شلوغ و شیطانمان دل باخت.
عصرجدید و همین سال های اخیرش حتی....۵ سال پیش که مهدی را برده بودم به تماشای شب های روشن(فرزاد موتمن) آنهم درست چند روز بعد از عقد کنانش با سمیه که یکهو در تاریکی و سکوت بغضش ترکید چراکه هانیه توسلی آن فیلم شبیه عشق سوخته اش سحر بود و همه سرها به عقب برگشته بود و آبروی ما پریده و من دستپاچه و خجل همزمان با گریه مهدی فهمیدم ازدواج علاج عشق از دست رفته نیست و در ضمن هیچ عشقی جای عشق دیگری را نمی تواند پرکند. آنها جانشین ناپذیرند.
....عصرجدید و آن زن عینکی غرغروی بداخلاق و بی حوصله گیشه فروش سالن یک که چند وقتی است ندیدمش. .........عصرجدید و همه این ها و کوهی از خاطرات دیگر که مجالش نیست گفته شود.
دوست ندارم مثل نوستالژی زده ها بنویسم. بعید می دانم چرخ این سینما نچرخد و تعطیل شود. اما با توجه به افق سینمای ایران و شرکای تازه عصرجدید تردید دارم آن ایام خوش گذشته اینجا تکرار شود و نسل دهه ۷۰و بعد از آن ها بتوانند با فیلم های آبرومند در اینجا خاطره بسازند. .......هر چیز خوشایندی دیر یا زود زوال می یابد. "تموم قصه همینه"
پ ن : چیزی که جمعه شب های ملال آور رو برای من قابل تحمل می کنه سریال بی گناهان هست که چند ساعتی چیزی از جنس شعور و معرفت کمیاب سینمایی رو به صفحه تلویزیون اضافه می کنه. تشکر و سپاس از آقایان امینی و شاهسواری و همه بازیگران و کلیه عوامل دوست داشتنی این سریال.
دلخوش بودم كه اين چند روز از خبر هاي كشت و كشتار دورم. برگشتم و با يك كليك همه چيز خراب شد!

راستي! چند روزي بنده هم نخواهم بود. فيلمبرداري فيلم آن رفيق شفيق خورده به همين تعطيلات و عزاداري سيدالشهدا و من هم قرار است بروم پشت دوربين كمي عملگي كنم.
اميدوارم كار خيلي مزخرفي از آب در نياد. يه خورده مظربم.
ادامه مطلب
شماره 8
64 صفحه تمام رنگي
قيمت: 1500 تومان
پ ن : باخبر شدم گوينده سابق قصه هاي ظهر جمعه راديو كه دوستانش او را به عنوان نويسنده مي شناسند در دو كتابي كه به تازگي به قلم خودش منتشر كرده(؟!) حسادت خود را نسبت به جايگاه دست نايافتني صادق هدايت به جيغ ترين شكل ممكن فرياد كرده است. آقاي بقايي حوصله فراوان به خرج داده و در وبلاگ خودش يادداشتي خواندني درباره اين دو كتاب نگاشته. هرچند او بيشتر به نقل قول بسنده كرده تا نقد چونكه اساسا چنين مكتوبات بامزه اي نيازي به نقد ندارند و صرف خواندنشان براي تفريح كافي است. شما هم اگر خواستيد كمي خوش بگذرانيد و ميزان سواد يك گوينده سابق راديو دستتان بيايد بد نيست به لينك آقاي بقايي سري بزنيد. دشنام گويي ادبي
اونم اين سوال تكراريه كه اگه فقط سه ماه براي زيستن فرصت داشته باشم چه غلطي مي كنم. خب خيلي غلط ها.
اولش مثل بچه هاي خوب ميرم تمام مجموعه آثار كلاسيك از هندل و تله مان گرفته تا خود اين اشتورك هاوزن عوضي رو تهيه مي كنم و مي گوشم تا هي اين دختر دكتر سعيدي همكارمون قمپز خركي در نكنه جلوي من كه تحصيل كرده كنسرواتوار درجه سي ام اوكراينه و همه چي حتي خود شوئبرگ رو بارها و به دفعات اجراي كارهاشو از نزديك شنيده.(باور كردنيه ؟ يعني واقعا كسي مي تونه شوئنبرگ گوش كنه؟ بر دوست پسر دروغگو لعنت!)
بعد هم مي رفتم هرچقدر كه مي تونم كتاب هاي نخونده بابك احمدي رو كامل مي خوندم تا يه وقت بي سواد وارد جهنم نشم و اون دنيا بتونم با ميشل فوكوي كچل دو كلمه حرف حساب بزنم. بعد هم با ولع كل 8 جلد رمان در جستجوي زمان از دست رفته رو مي خوندم تا از دستم نره. بعد هم يه چند تايي فيلم بود لابد كه اونا رو هم حتما بايد مي ديدم. بعد هم پسورد و سند مالكيت اينجا رو بين رضا و شيدا تقسيم ميكردم تا اين مادر و پسر راه من رو ادامه بده و اين وبلاگ بي صاحاب نمونه.
بعد هرطوري شده خونه معلم علوم كلاس سوم راهنمايي مون رو پيدا مي كردم و به قصد كشت مي زدمش. مي دونم كه البته الان يه پيرمرد مافنگي شده(عاشق اون سكانس پدر خوانده هستم كه رابرت دنيرو در نقش جواني دن كورلئونه به زادگاهش برميگرده و به دن چيچو ي پير كه در جووني پدرش رو كشته بود رحم نمي كنه.) خب اينطور كه دارم پيش ميرم معلومه بعدش به كجا ختم ميشه. تهيه كلت كاليبر 45 و خريد 200 فشنگ. قبل از مردنم چرا دنيا رو از شر منحوس چند نفر پاك نكنم؟ دلم مي خواست اول از همه بيام تو رو بكشم. از خونه ميزنم بيرون و به سمت خونه نخستين قرباني حركت مي كنم. غرب تهران! به جلوي درشون كه ميرسم كاليبر 45 رو تا گوله آخر تو مخم خالي مي كنم. پوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووف
پ ن: از مسوولان حرف ناشنو و كر تي وي خواهش
دارم موسيقي زيباي راننده تاكسي را كه شاهكار استاد برنارد هرمن كبير است همينطور زرت و زرت لاي هر فيلم مزخرفي نچپانيد. بي
تشكررررررررررررررررررررررر

