سازمان ملل متحد با هشدار نسبت به آلودگی هوا در سراسر جهان، ۱۳ شهر جهان را از نظر آلودگی، از خطرناکترینها توصیف کرده است که تهران یکی از این خطرناکترین شهرها برای زندگی با هوای سمی، پر دود و غبار و آمیخته با مواد شیمیایی است.
در گزارش سازمان ملل آمده است که غباری قهوهای رنگ که گاه ضخامت آن به بیش از یک مایل هم میرسد، آسمان تهران، پایتخت ایران را پوشانده است.
از سوی دیگر مقامات رسمی در جمهوری اسلامی گفتهاند آلودگی هوای تهران نسبت به سال پیش سه برابر بیشتر شده و هر سال بیش از ۱۰ هزار نفر بر اساس آلودگی هوا جان خود را در تهران از دست میدهند.
در همین رابطه با دکتر اسماعیل کهرم، استاد دانشگاه و از فعالان محیط زیست در تهران گفت و گو کردهام.
آیا شما به عنوان یک فعال محیط زیست، وضعیت آلودگی تهران را خطرناکتر از هشدار سازمان ملل و آمار تلفات مقامهای رسمی در ایران میدانید؟
کاملاً همینطور است. باعث تاسف است که ما در تهران شاهد یکی از آلودهترین هواها در بین شهرهای بزرگ جهان هستیم.
تهران، به عنوان یکی از ۱۳ شهر آلودهی جهان انتخاب شده و این مساله تازهای نیست. ولی وقتی از زبان سازمان ملل عنوان میشود واقعاً شدت و وخامت اوضاع را میرساند.
میدانیم همه ساله تعدادی از همشهریهای ما از بین میروند و یا به بیماریهای ریوی و دستگاه تنفس مبتلا میشوند که به خاطر همین آلودگی هوا است.
ولی این ۱۰ هزار نفر به راستی گویای کسانی نیست که از این آلودگی هوا آسیب میبینند. اگر سری به مطب پزشکان متخصص بیماریهای ریوی و دستگاه تنفسی بزنید، آنوقت عمق فاجعه را بیشتر احساس خواهید کرد.
به خصوص در افراد مسن که برخی از روزها، اساساً به خاطر آلودگی هوا، اجازه نخواهند داشت از منزل خارج بشوند.
فرض کنید این هوا با ریهی کودکان ما چه میکند. وضع بسیار وخیمتر از آن چیزی است که از سوی دولت ما عنوان میشود.

دکتر اسماعیل کهرم، استاد دانشگاه و از فعالان محیط زیست
آقای دکتر کهرم، عوامل این آلوده شدن هوا را در چه میدانید؟
در سطح تهران دو میلیون و هشتصد هزار اتومبیل داریم که فقط ۳۰ درصد از اینها طبق آماری که به ما رسیده، معاینهی فنی میشوند.
دیگر اینکه حدود سه میلیون موتورسیکلت در سطح شهر وجود دارد. موتورسیکلتها چون موتورهای دو زمانه دارند، بنزین را با روغن مصرف میکنند و دود بسیار غلیظی از اینها بیرون میآید.
در نتیجه این موتورسیکلتها به هیچ عنوان زیر بار هیچگونه معاینهی فنی نرفتهاند. به تازگی دارند اقداماتی میکنند و میگویند مجبور هستیم، این موتورسیکلتها را مانند اتومبیلها معاینه کنیم.
اما تا جایی که بنده میدانم اگر به همین کندی پیش برویم، شاید ۱۰، ۱۵ سال طول میکشد تا مثلاً ۸۵ یا ۹۰ درصد از وسایل نقلیهی ما در تهران معاینهی فنی بشوند.
در این صورت ملاحظه بفرمایید انواع و اقسام آلودهکنندهها از اتومبیلهای بسیار قدیمی، ۳۰، ۳۵ ساله که در سطح تهران با مصرف بنزین بسیار بالا در حرکت هستند، وارد هوای تهران میشود.
همچنین کارخانههایی مانند پالایشگاههای نفت در جنوب تهران یا کارخانههای صنایع نظامی، صد ها تن سرب را به حلق خلقالله میفرستد.
مساله دیگر، وضعیت جغرافیایی تهران است که داخل یک کاسه قرار گرفته است. اطرافش کوه البرز است و جریان هوا نمیآید تا این آلودگیها را ببرد و باد غالب که از شرق به غرب است، توانایی حرکت دادن اینها را ندارد.
از طرف دیگر، فضای سبز که در واقع تامینکنندهی هوای پاک و اکسیژن است به اندازه کافی در تهران وجود ندارد. در سال های اخیر هر چه باغ و بستان بوده تخریب شده و تبدیل به آسمانخراش و ساختمان و ویلا شده است.
در نتیجه، وقتی مجموع این عوامل را در شهری مانند تهران که حدود ۱۰ میلیون جمعیت دارد، با هم مخلوط بکنید، میبینید به راستی هوا نفسکُش و غیر قابل استفاده خواهد شد.
چشمانداز شما به عنوان استاد دانشگاه و از فعالان محیط زیست، نسبت به آیندهی این شهر که روز به روز هم جمعیت آن بیشتر و گستردهتر میشود، چیست؟
روزی ۸۰۰ اتومبیل در تهران شمارهگذاری میشود. از طرفی تعداد موتورهایی که توسط کمپانیها و شرکتها در ایران ساخته میشود و روانهی خیابانها و کوچههای ما میشود، از دست ما خارج است و تعدادشان را نداریم.
در نتیجه، اگر به همین صورت پیش برود و تعداد اتومبیلها آنقدر زیاد شود که به قول مردم، تهران تبدیل به یک پارکینگ بزرگ شود، در این صورت چشمانداز، بسیار تاریک و تیره خواهد بود.
تهران به عنوان شهری که در گذشته دارای آب و هوای مساعد بوده و به همین دلیل به عنوان پایتخت انتخاب شده، دارد این جذابیتها را از دست میدهد.
از طرف دیگر، یک شهروند تهرانی مجبور است به طور متوسط، روزی سه ساعت پشت ترافیک باشد. به قول معروف وای به حال شهروندان تهرانی که یک نمه هم باران بیایید که در این صورت ترافیک خیلی شدید خواهد شد.
این است که اگر با همین سیستم پیش برویم با کمال تاسف چشمانداز بسیار تیره و تار خواهد بود. مگر آنکه اقداماتی را مشابه راهکارهای کشورهای بزرگ دنیا که با این معضل درگیر بودند، در پیش بگیریم.
منبع: سایت رادیو زمانه

شعری از زنده یاد عمران صلاحی
یک نفر
فکرش این بود که با چوب درخت
می توان تیر و کمان ساخت و گنجشکان را
از هوا انداخت
یک نفر چشمانش
سخن از قعر جهنم می گفت
یک نفر موی شیطان داشت
یک نفر
کارش این بود که خاموش کند پنجره را
من در این عکس نیفتادم!

کنعان ، نقض غرض کامل است. به یک دلیل خیلی ساده.
کافی است نگاهی به مصاحبه های مانی حقیقی و ترانه علیدوستی (که با میل و رغبت زیاد و تمایل به شخصیت مینا در فیلم حاضر شده) بی اندازید و البته فیلم را هم دیده باشید تا گوشی دستتان بیاید.
سازندگان و عوامل فیلم لب کلامشان دلسوزی برای شخصیت مینای فیلم است. در خوانش
اولیه به نظر می رسد دغدغه آنها فمنیستی است.اما با تدقیق در ذات و عمق نگرش پدید
آورندگان فیلم می توان چنین تلقی کرد رویکرد آنها بیشتر از منظری لیبرال و فرد گرایانه بوده.
دلواپسی زوج فیلم نامه نویس فرهادی/ حقیقی فردیت نادیده انگاشته شده مینا و سرکوب
شدنش تحت فشار توقعات عرفی جامعه ایرانی است که از زن هویتی مطیع و حرف شنو
و تسلیم می پسندد و نه وجودی آگاه و فعال و پی جوی مطالبات انسانی خویش.
اما تیرشان به هدف اصابت نکرده چرا که کمتر تماشاگری پیدا می شود که بعد از دیدن فیلم دلش
برای مرتضی (با بازی خوب محمد رضا فروتن) و مظلومیت و عاشقی و آقا منشی او کباب نشده
باشد.فیلم نامه نویسان با چشم پوشی از ترجیح های ادراکی مخاطب ایرانی که حتی اگر زن
هم باشند دوست تر دارند حق را همیشه به مردان بدهند با تقابل عاشق و فارقی که برای
مرتضی و مینا چیده اند و ضعف در شخصیت پردازی مینا موجب شده اند نه تنها مخاطب موفق
به لمس عالم درونی و امیال فروکوفته مینا نشود بلکه او را زن "پتیاره" و "سلیطه" ای
بداند که خوشی زده زیر دلش و قدر شوهر خوش تیپ و پر مهر و زندگی مرفه و آزاد خود را
نمی داند.(باید در سینما بودید و نفرت مردم را از مینا می دیدید!!)
در مقابل نمی توانم به مثال مناسب و خوب شخصیت هانیه( با بازی تحسین برانگیز گلشیفته فراهانی) در فیلم سنتوری به کارگردانی
داریوش مهرجویی اشاره نکنم. اگر چه برای بسیاری از ما که عادت به کلیشه زن فداکار
"ایرونی" داریم هضم و پذیرش جدایی از علی سنتوری و تنها رها کردنش توسط هانیه کمی
مشکل و سخت بود اما با فاصله گرفتن از احساسات و کمی تامل می توانستیم به هانیه حق
دهیم که راه درست را انتخاب کرده و خودش را پاسوز و گرفتار علی معتاد و درب و داغان
نکرده که اگر برای عشق او کمتر حرمتی قایل بود اصلا معتاد نمی شد.
به همین خاطر اتفاقا شخصا برای شخصیت هانیه آن فیلم احترام و ارزش فراوانی قایل هستم
و آن را نمونه استادی داریوش مهرجویی و وحیده محمدی فر در پردازش غیر شعاری و واقعی
یک زن می دانم.
کنعان اما در پایان واقعا عجیب و سردستی تمام می شود. منصرف شدن ناگهانی مینا بعد از یک
کابوس شبانه! و ماندن او که البته ذائقه رسمی همین را می پسندد و اگر به جز این می شد لابد
به سرنوشت فیلم سنتوری دچار می شد.(درست مثل پایان تحمیلی و شعاری فیلم "به همین سادگی")
رابطه آذر خواهر مینا (با بازی افسانه بایگان) و علی (با بازی بهرام رادان) هم یکی از معما های
فیلم است. معلوم نیست بالاخره صحنه قهر آذر و پیاده شدنش از وانت علی در کابوس مینا
اتفاق می افتد یا در واقعیت. اگر این هم بخشی از کابوس بوده چرا فضا و جنس تصاویر این را
به ما القا نمی کند و از حیث میزانسن همگون با سکانس خود کشی آذر در کابوس مینا نیست
و اگر در واقعیت بوده پس بر اساس چه منطقی در پایان فیلم اثری از قهر و کدورت بین آنها
نیست؟!!!
از طرف دیگر فصل کابوس مینا و خودکشی آذر آنقدر کوتاه شده که اصلا خیلی از
تماشاگران متوجه این بخش نمی شوند و نمی فهمند چرا ناگهان مینا با ترس و دلهره از ماشین
شوهرش بیرون می پرد و عجله دارد زیر باران خود را به خانه برساند تا از سالم بودن خواهرش
مطمئن شود.
از شخصیت سرگردان و ولنگار علی هم بهتر است بگذریم. سکوت و تو داری غمگینش را دوست
داشتم اما در کل فیلم تکلیفمان با او مشخص نیست. مشابه شخصیت او را در پژمان بازغی
فیلم ریسمان باز هم امسال دیدیم. اما آن کجا و این کجا!
می ماند یادی از جسارت ترانه علیدوستی که نقش زنی مسن تر از خود را بازی کرده( که معمولا
کمتر بازیگر زنی خواسته یا ناخواسته چنین امکانی می یابد) و تلاشش در دوری گزینی از نقش
دختران طبقه محروم که داشت به کلیشه ثابت او بدل می شد. برخلاف نظر برخی ها که به گریم
سنگین او ایراد می گرفتند من که او را در نقش زنی 30 ساله باور کردم. مطمئنم اگر این
نخستین فیلم ترانه بود بقیه هم قبول می کردند. اما سابقه حضور هم گاهی کار دست آدم
می دهد. به هر حال ذهنیت خسته منتقدان سینمایی خیلی هم پویا نیست.
پ ن1: برای دیدن کنعان در جشنواره از ساعت 4 صبح جلوی سینما آفریقا سرما را تحمل کردم تا ساعت 2 بعد از ظهر. اما به جاش نفر اول بودم. نمی دونید دیدن خیابون ولیعصر اون وقت شب چه کیفی داره
پ ن2:سایت گویا 10 ساله شد. مبارکه.(جدا ده سال گذشت؟!)
پ ن3:مراقب ای میلی هایی که در مورد باراک اوباما دریافت می کنید باشید. خیلی از آنها ویروس هستند یا
در صدد ربودن اطلاعات شخصی شما هستند.
پ ن 4: ترانه علیدوستی هم در وبلاگش مطلبی خواندنی درباره باراک اوباما نوشته. اگر هنوز نخوانده ایدش
کلیک کنید.

خاکستری متراکم ،نشسته بر سینه آسمان یعنی پیک باران، خیسی
زمین و نفس کشیدن در رطوبتی مهربان.
وای از ناخن خشکی اش هنگامی که نبارد و دریغ قطره ای کند.
حس می کنی که ابرها هم خیانت کردند به انتظارت به اعتمادت.......
و محرومیت از لذت چتری بالای سر که بی بهانه باران نمی توان
زیر سایه امنش باشی و کم کم تهی از انتظار میشوی. دلم برای انتظار
لک زده.دلتنگشم.
پ ن 1:چراغ شانسم در آبان می سوزه.عاشق این تردیدش هستم در
نوسان بین تتمه گرمای مهر و سرمای ماه تولدم آذر. اگه کسی تو بین
شما متولد آبانه صمیمانه تبریک
پ ن2:این نون هایی که تبلیغ کرده واقعا خوردنیه. تو کای مقدس
راستش در همه جای دنیا کلاهبرداری ها و سرقت ها ی اینترنتی،ایجاد اختلال ویروسی و انواع هک و پخش تصاویر پورنو(به ویژه از کودکان) رو جرم اینترنتی تلقی می کنند. منتها از اونجا که در کشور ما خورشید از جنوب غربی طلوع می کنه و همه چیز برعکسه چت جوون ها رو جرم اینترنتی می دونند!در رابطه با اینترنت و محاسن و عوارضش حرف بسیار دارم اما فعلا به همین بسنده می کنم که اتفاقا دوستی های مجازی رو شخصا سالم ترین و بی خطرترین نوع دوستی ها می دونم به شرط اینکه زود تا به هر کسی که از گرد راه رسید عکس شماره تلفن و اطلاعات زندگی خصوصیمون رو ندیم و اگه چنین حماقتی مرتکب شدیم و عواقبش دامنمون رو گرفت اینترنت بیچاره و یاهو مسنجر رو مقصر خطاب نکنیم
برگردیم به سوژه مفرح خودمون یعنی همین برنامه کذایی. به روال مالوف این برنامه چند گزارش در رابطه با آسیب های چت پخش شد که اولیش از همه بامزه تر بود که شاید شما هم دیدین.
گزارشگر جوون برنامه که قیافه اش داد می زد از اون دختر بازهای تیره که از خر نر هم نمیگذره با لحنی مصنوعی رو به دوربین سریع شرح داد که همکارش همین امروز با دختری چت کرده و شماره تلفن همدیگه رو گرفتند و همین امروز هم قرار ملاقات گذاشته اند!!!!
شاید اگه تا اینجا مربوط به کشوری غربی بود این امر پذیرفتنی بود که دختری در یک روز بعد از کمی چت کردن هم شماره شو بده و هم در همون روز با طرف قرار ملاقات بذاره.باز هم تاکید می کنم شاید! اما در ایران تنها فاحشه های حرفه ای ممکنه به این زودی و آسونی در یک روز بعد از چت بلافصله شماره تلفن و محل ملاقات رو مشخص کنند! اما ابلهانه بودن این سناریو به همینجا ختم نشد! در ادامه گزارشگر و تیم همراهش رو می بینیم که در خیابون ویلا در ماشینی مخفی شدند و جوری منتظرند که انگار قراره اسامه بن لادن رو به دام بندازند!بالاخره دخترک که مثلا از همه جا بی خبره به محل میرسه و می شینه تو زانتیای همکار گزارشگر که درست جلوی مخفی گاه تیمی تلویزیونی ها پارک شده. گزارشگر سوسول که به خاطر این پلیس بازی ها ی نمایشی حسابی جو گیر شده و خودش رو در شمایل شرلوک هلمز یا کاراگاه کاستر تصور می کنه با هیجان از مخفی گاهش خارج میشه و به کنار زانتیا میره و از اونجا که این کاراگاه بازی حسابی به دهنش مزه کرده یک لحظه ظاهرا نقش و جایگاه خودش رو یادش میره و تصور می کنه بازپرس یا مامور گشت ارشاده و با لحنی بازجویانه از دخترک می پرسه شما با این آقا چه نسبتی دارین(!!!!!!!!) و بعد بهش یاد آوری می کنه که همین امروز با این آقا در محیط چت آشنا شده و.......
اما دخترک به جای اینکه عصبانی بشه و به گزارشگر بگه"بچه مزلف! اصلا به تو چه مربوطه که در حریم خصوصی مردم تجسس می کنی" و بعد هم طلبکار بشه که چرا همچین دامی براش مهیا کردن بدون اینکه در گفتار و لحنش لرزشی حس بشه و اصلا انگار نه انگار که مثلا غافلگیر شده در کمتر از یک هزارم ثانیه دچار تحول اساسی میشه و با لحنی خونسرد و شمرده اعتراف می کنه که اشتباه کرده و همه حرف های کلیشه ای و شعاری گزارشگر رو مو به مو تایید می کنه!
ظاهرا تحول های دفعتی و ناگهانی کاراکتر های سریال های آبکی تلویزیون به گزارش های مثلا مستند هم سرایت کرده. ایکاش در برنامه های بعدی شان از فیلمنامه نویس ها و بازیگران حرفه ای تری برای ساختن این فیلم های به ظاهر گزارشی استفاده کنند تا حداقل دروغ هایشان کمی باورپذیر باشد و در ضمن ایکاش واقعا به مردم نگاه کنند نه به صورت خودشون در آینه تا همه رو مشتی احمق و بی شعور فرض نکنند!
مجید مجیدی رو دوست ندارم .نه خودش رو و نه فیلم هاش و جهان بینی ساده و ابتدایی ای که در همه اونها وجود داره اینه که به توصیه نگین که اصرار داشت پارسال "آواز گنجشک ها" رو در همون جشنواره ببینم اعتنا نکردم.جاتون خالی بالاخره فیلم رو با فرناز هفته پیش تو سینما استقلال دیدم و همونطور که امیر قادری در شماره جدید مجله فیلم نوشته بهترین فیلم مجید مجیدیه. سعی کرده کمتر متکی به کلام و دیالوگ های متظاهرانه باشه(برخلاف فیلم قبلیش) اما باز هم همون نگاه اخلاق گرا ی سطحی و خط کشی های ساده انگارنه و عامیانه خوب و بد رو در اینجا هم شاهدیم با این تفاوت که برخلاف"بید مجنون" که همش پیاده روی روی اعصاب بود این یکی موقعیت های مفرح و خنده دار قشنگی داره و می تونید نزدیک به ۲ ساعتی با دیدن موتور سواری و لودگی های کریم آقا(با بازی خوب رضا ناجی) سرگرم بشید.هرچند فیلم دیدن با فرنازخودش مصیبتیه چون عادت داره برای هر حرکتی که روی پرده می بینه از من توضیح اضافه بخواد! انگار تا من تایید نکنم اونچه رو که روی پرده می بینه باور نمی کنه.اینه که همیشه اونایی که کنار من و فرناز تو سینما نشستن همیشه می تونن صدای من رو البته با ولوم پایین بشنون که داره فیلم روی پرده رو از سیر تا پیاز تشریح کلامی می کنه! البته باید اعتراف کنم فیلم دیدن با فرناز با وجود اینکه انرژی زیادی از فک و دهن من میگیره اما گاهی هم مفیده چونکه به تجربه دیدم تو همون یه باری که فیلم رو داره می بینه یه وقت ها چنان ایراد های دقیق و مهمی پیدا می کنه که من با وجود چند بار دیدن متوجهشون نشدم!
تبصره:فرناز اسم مادرمه. من مامانی رو با اسم کوچیک صدا می کنم چون باهاش خیلی راحتم و اون رسمیتی که تو روابط مادر و فرزندی های بقیه دیدم بین من و اون اصلا وجود نداره.از این جهت خدا رو شکر
اگه کسی هست که مثل من خواننده دائمی و مرتب مجله توقیف شده هفت بوده باید خوشحال باشه که فردا سه شنبه اولین شماره مجله ارژنگ در می آد و در کیوسک های تهران قابل دسترسیه و احتمالا ظرف چند روز آینده به شهرستان ها هم برسه.برو بکس ارژنگ همون هفتی ها هستند.
در شماره نخست مجموعه مطالبی درباره رمان بحث انگیز کافه پیانو و فیلم های دعوت و آواز گنجشک ها و سریال بزنگاه و همینطور پل نیومن و البته سینمای عباس خان کیارستمی به چشم می خوره
پشت شيشه، به دهان کارمندِ خارجی چشم دوخته ای. سعی می کنی لبخند بر لب داشته باشی. سعی می کنی خونسرد باشی. سعی می کنی مطمئن صحبت کنی آن گونه که طرف باور کند تو قصد ماندن در کشورش را نداری.
اصل مدارک و فتوکپی آن ها را در پوشه گذاشته ای و منتظری هر لحظه که ايشان اراده کند، آن ها را در اختيارش قرار دهی. مدارک بانکی، مدارک شغلی، مدارک خانوادگی، قباله منزل، و اسناد ديگری که از تو خواسته شده را بارها و بارها نگاه کرده ای تا چيزی کم و کسر نباشد. چند فتوکپی از هر يک از آن ها تهيه کرده ای تا در سفارت خانه معطل نمانی. حتی فتوکپی مدارکی که از تو نخواسته اند را همراه برده ای، مبادا آن ها را بخواهند و تو ناچار شوی دوباره در صف طويل بايستی و تمام مراحل ورود به سفارت خانه را طی کنی.
لبخندی مصنوعی بر لب داری. از آن نوع که کارمند ِ آن سوی شيشه، روزانه ده ها از آن را می بيند. لبخندی ست خاص که تنها بر لب انسان محتاج ديده می شود. هر چه آن کارمند خونسرد و بی خيال است، تو احساس ترس و حقارت می کنی. نکند با داشتن تمام اين مدارک باز به تو ويزا ندهند؟ نکند روی پاسپورت ات مُهرِ لعنتیِ اپليکيشن ريسيود را بزنند و تو را دست خالی برگردانند؟
کاش تو به جای آن کارمند بودی. هر وقت می خواستی می توانستی به هر جای دنيا که خواستی سفر کنی. ديگر نياز به ويزا نداشتی. ديگر نياز به تحمل خفت و خواری نداشتی. در همه ی کشورها با تو به احترام رفتار می شد. کاش به جای اين پاسپورت قهوه ای، که هر کس آن را می بيند، نگاهش به تو عوض می شود، يک پاسپورت به رنگ ديگر داشتی؛ يا لااقل يک کارت سبز؛ يا يک اقامت معتبر.
در آن لحظه که آنجا ايستاده ای انواع و اقسام آرزوها و دعاها و نفرين ها به ذهن ات می آيد. کارمند ورقه هايی را که از تو گرفته يکی يکی با صبر و حوصله روی هم می چيند و منگنه می کند. نوبت به طرح سوال می رسد. لحظه ای که از مدت ها قبل خودت را برای رسيدن به آن آماده کرده ای: چرا می روی؟ چه کسی را آن جا داری؟ کجا می مانی؟ ويزا را برای چند وقت می خواهی؟ خرج ات را که می دهد؟...
سعی می کنی سوالات را درست بشنوی و جواب هايی را که از پيش آماده کرده ای بدون لرزش صدا بدهی. اين را اگر پرسيد، اين را جواب می دهم. آن را اگر پرسيد، آن را جواب می دهم. خاله جان به من گفت مبادا جوری رفتار کنی که محتاج ويزايی. بگو "نداديد هم اصلا مهم نيست. نمی روم." اما عمو جان برعکس اش را گفت. گفت "مبادا جوری رفتار کنی که ندادن ويزا برای ات اهميت ندارد. اگر برايت رفتن مهم نباشد، خب آن ها هم نمی دهند. طوری رفتار کن که ويزا را لازم داری ولی قصد ماندن نداری".
به اندازه ی يک هنرپيشه تمرين کرده ای که حد فاصل توصيه خاله جان با عموجان را با ميميک صورت نشان دهی؛ غافل از آن که اين ميميکی ست که کارمند خارجی روزانه ده ها نوع از آن را بر چهره ی زن و مرد و پير و جوان می بيند.
کارمند معطل می کند. به اتاق پشتی می رود. برگشتن اش طول می کشد. قلبات تندتر از حد معمول می زند. به خودت می گويی: "داد داد، نداد نداد. گور پدر ويزا". نه بابا. چی چی رو گور پدر ويزا. بايد هر طور شده بروی. کارَت گير ِ اين سفر است.
بر می گردد. نگاهی کوتاه و سريع به صورت ات می اندازد. مدارکی را که در سه مرحله و در سه روز مختلف از تو گرفته، همراه با گذرنامه به طرفت می سُراند. به صورت اش نگاه می کنی. داده؟ نداده؟ چيزی تشخيص نمی دهی. تا لب باز کند، پنج ثانيه بيشتر طول نمی کشد اما اين پنج ثانيه به نظرت پنج ساعت می آيد. "متاسفانه مدارکِ شما کافی نيست و ما نمی توانيم مطمئن باشيم که شما بر اساس اين مدارک، به ايران باز می گرديد..."
حس می کنيد يک سيلی محکم و ناگهانی به گونه تان نواخته شده است. نه؛ يک مشت محکم به صورت تان خورده است. حس می کنيد پرده ی گوش تان زنگ می زند و شما صدای طرف را نمی شنويد. حس می کنيد اين خارجی ِ موبور -که وقتی ده دقيقه قبل لبخند اميدوار کننده ای به شما زد، شما لبخند او را بسيار زيبا و مليح ديديد- چقدر زشت و نفرت انگيز است. حس می کنيد دل تان می خواهد طرف را از اتاقک اش بيرون بکشيد و او را يک فصل سير بزنيد. حس می کنيد دل تان می خواهد با خونسردی پوشه ی مدارک را داخل کيف تان قرار دهيد و با لبخندی محتشمانه به او بگوييد، "به دَرَک که ندادی".
در آنِ واحد، هزاران فکر به ذهن تان هجوم می آورد. کارمند خارجی در حال جمع کردن خرت و پرت های روی ميزش است و نفر بعدی در پشت سر شما منتظر است که شما کنار برويد و او با لبخند حساب شده، با ميميک صورت حساب شده، با صدای مطمئن، همان کارهايی را بکند که شما چند دقيقه قبل کرديد.
کنار می کشيد. به تنها کسی که توانسته در آن روز ويزا بگيرد و لبخند فتح و پيروزی بر لب دارد، با حسادتی غريب نگاه می کنيد.
در اين دقايق به همه چيز فکر کرده ايد جز ضايع شدن حق اوليه ی سفر –که جزو حقوق بشر است- توسط سفارت خانه ی محترم يا درست تر بگوييم کارمند محترم سفارت خانه. شما حتی حق اعتراض نداريد. تصميم نهايی، با آقا يا خانمِ کارمند است. وزير امور خارجه آن کشور هم نمی تواند به کارمندش بگويد ويزا بدهد. تشخيص کارمند در اين سفارت خانه همه چيز است. نه کامل بودن مدارک، نه کافی بودن دلايل، نه هيچ چيز ِ ديگر باعث دادن يا ندادن ويزا نمی شود. اين حس کارمند خارجی ست که مهم است. او حس می کند که شما اگر ويزا بگيريد به کشورتان باز می گرديد، به شما ويزا می دهد. حس می کند باز نمی گرديد، ويزا نمی دهد. شما در اين سفارت خانه، در اين شهر، در اين کشور، در اين جهان صاحب حق نيستيد. آن کارمند، صاحب حق است؛ صاحب تصميم است؛ و هيچ کس نمی تواند به او اعتراض کند. با يک تکه کاغذ به شما اطلاع می دهند که سفارت موظف نيست برای ويزا ندادن به شما دليل ارائه کند.
حکايت گرفتن رواديد از سفارت خانه ها و برخورد ماموران فرودگاه های خارجی با ايرانيان حکايتی ست دلآزار و غم انگيز و خفت بار که هر روز تکرار می شود. چندی پيش وب لاگ "باران در دهان نيمه باز" حکايت عدم صدور ويزا برای دختری بيمار را انعکاس داد و خواهان اعتراض به تصميمِ کارمند سفارت شد. اين اعتراض، يا بررسی مجدد پرونده، خوشبختانه نتيجه داد و آن دختر خانم ويزا گرفت. اين روزها نيز شاهد ارائه ی طوماری عليه رفتار زشت و زننده ی سفارت کانادا با مراجعان خود هستيم.
بايد دانست که اين رفتار اختصاص به سفارت کانادا ندارد و تمام سفارت خانه های غربی چنين رفتاری با ما دارند. بايد دانست که ما در نزد اين سفارت خانه ها دارای هيچ حقی نيستيم و کافی بودن مدارک نيز که در يک کشور متمدن ملاک تصميم گيری ست دليل بر صدور ويزا نمی شود. بايد دانست که در نزد ِ غربی ها، حقوق بشر ايرانی، در همان حد انعکاس، در راديو تلويزيون و مطبوعات کشورهايشان است و درست تر بگويم حقوق بشر ايرانی، در نزد اينان، فقط حرف است و بادِ هوا. ساده ترين حقوق انسان، که حق سفر است، توسط همين مثلا طرفداران حقوق بشر، به بدترين شکل ممکن، به طور کاملا فردی و دل بخواه، بدون هيچ دليل و مستند قانونی نقض می شود و صدا از هيچ کس در نمی آيد.
پاسخ اعتراض نيز معمولا سکوت است چون به بدترين شيوه ی سيستم های زورگو، فرد، نمی تواند از سيستم جواب بخواهد و سيستم خود را ملزم به پاسخ گويی نمی داند. در اين سيستم تصميم با يک نفر، و آن تصميم قطعی و لازم الاجراست.
از غربی ها، توقع رعايت حقوق اوليه ی انسان ايرانی را داشتن، خطاست و راه به جايی نمی بَرَد. بايد کاری کرد، تا گذرنامه ی قهوه ای رنگ ما، در جهان ارزش و اعتبار پيدا کند. آن قدر که با آن بتوانيم بدون داشتن رواديد به هر جا که خواستيم سفر کنيم؛ آن قدر که با آن بتوانيم از کريدور های بدون کنترلِ فرودگاه های جهان، بدون در صف ايستادن و بازجويی پس دادن عبور کنيم. اين نخواهد شد مگر آن که حکومتی شايسته ی احترام در کشورمان بر سر کار آيد. آن وقت گذرنامه ی قهوه ای ما اعتبار از دست داده اش را دوباره به دست خواهد آورد و ما مجبور به خفت و تحمل سرشکستگی نخواهیم شد
نویسنده : ف م سخن
منبع:http://news.gooya.com/society/archives/077082.php
