سر راه رفیق مهندس و فیلم شناسم رو هم با خودم همراه کردم تا هم تو سینما تنها نباشم هم اگه مغز مبارک در درک و تفسیر فیلم آب روغن قاطی کرد مغز یک مهندس رو برای تحلیلی های سیستمی و مداری همراهم داشته باشم.جالبش اینجاست که دوستی من و این جناب مهندس از صف یکی از فیلم های همین ابراهیم حاتمی کیا در جشنواره فیلم فجر شروع شد.
خب در ادامه به حاشیه های ایجاد شده بر سر فیلم می پردازم.اما اینطور که بوش میاد دیگه مجالی برای پرداختن به خود فیلم نمی مونه.اون باشه برای فردا اگه عمری بود.بنابراین از سطر های زیر لحن نوشته من جدی و خشک و رسمی و بی مزه میشه.شما به بزرگی خودتون ببخشید.
ذهنیت منتقدان سینمایی ـحداقل در ایران ـ وابستگی معتنابهی به تئوری مولف دارد.عادت آنها در مواجهه با فیلم جدیدی از کارگردانی پر سابقه خیره شدن به فیلم در آینه آثار سابق اوست.
نقطه ضعف این رهیافت پوشش ندادن یک فیلم به عنوان هستی مستقل اثر هنری است. پس در این میان اینکه کارنامه سینما گری بحث برانگیز و مطرح با چه فیلم هایی نقطه گذاری شده و مقایسه شخصیت ها،روابط و فضای آن فیلم ها با فیلم جدید، سهم عمده انرژی و وقت و نگرش منتقد را به خود اختصاص می دهد.
پارادوکس نقد نویسی رایج اینجا خود را عیان می کند.از یک طرف به خاطر سلطه و سیادت نگره مولف دائم دنبال مولفه های مشترک در پرداخت و محتوای فیلم ها هستند و از دیگر سو ابتکار و نوسری کارگردان را طلب می کنند و با چشم پوشی کامل از این واقعیت که خلق فیلم برخلاف آفرینش شعر و داستان ونقاشی کاری گروهی و جمعی است همه چیز را به پای کارگردان نوشته و حتی ریز بینی در مناسبات و زمینه های کنونی فیلم سازی و وضعیت سانسور را از قلم می اندازند.
طبیعی است که کارگردان صاحب مایه و توانایی مثل ابراهیم حاتمی کیا از این ترکش های نقادی درامان نیست.هرچند که عکس العمل خود او هم نسبت به بازخورد انتقادی فیلمش در رسانه ها به خوبی سؤفهم یک کارگردان ایرانی را از کارکرد نقد فیلم واضح می سازد.
ابتدا از برخورد قابل تامل و عجیب منتقد ها شروع کنم که حاتمی کیا را به خاطر جدایی اش از ژانر دفاع مقدس و رفتن به سمت فضای ملودرام شهری زیر ضربه گرفته اند
تو گویی این قلم به دستان نقش زندانبان را با منتقد فیلم اشتباه گرفته اند.به راستی چه ارزش و فضیلتی دارد که یک هنرمند همواره با عناصر واحدی در ساخت و اجرا و موضوع کار کند؟همان قصه کهنه تئوری مولف است!
برعکس معتقدم صرف تغییر فاز حاتمی کیا و نفس کشیدنش در گونه دیگری از سینما از حیث درونمایه غیر دفاع مقدسی و ساختار اپیزودیک که در سینمای ایران کمتر تجربه شده یک غافلگیری و جسارت قابل تحسین است و از اینکه او تا این اندازه از هوشمندی و ذکاوت و دلاوری بهره دارد که در چارچوب خود ساخته ، تکرار خود را تکثیر نکند جای بسی تشکر و دست مریزاد دارد.
حال اینکه تا چه حد کامیاب یا ناکام بوده بحث دیگری است.دعوت هر چه هست چند سر و گردن از فیلم قبلی او "به نام پدر" که اتفاقا در بستر همان سینمای آشنای حاتمی کیا می گذشت بالاتر است.
از نظر من دعوت می تواند یک پوست اندازی باشد برای حاتمی کیا. یک سکوی پرتاب برای شروعی دوباره.
طرفه اینجاست یکی از خود"منتقد"خوانده های سایت سینمای ما در تهاجمی عجیب و پراز تنفر به حاتمی کیا با تعریفی مبهم و خود ساخته از سینما اساسا منکر سینما بودن فیلم های او شده و بالکل او را فیلمساز ندانسته!
این آقای سینما شناس(؟!) به این سخن ارزشمند استاد مسلم سینما ژان رنوار عنایت نداشته که به زیبایی و اختصار بیان کرده"هر چه روی پرده حرکت کند سینما است" ما می توانیم فیلم های حاتمی کیا را دوست داشته باشم یا از آن بدمان بیاید اما دیگر نباید منکر فیلم بودن آنها بشویم و بهتر است سینما را با این تعریف های ساخته گی محدود نکنیم چرا که سینما مرز بردار نیست.با این حساب باید به حاتمی کیا حق داد که می گوید"بعضی ها نسبت به من کینه دارند"
اینکه انسان و هنرمند صاحب دغدغه ای مثل حاتمی کیا بخواهد اطراف موضوع ملتهبی همچون سقط جنین و بارداری های ناخواسته (که بی تعارف آمارش در کشور ما بالاتر رفته)پرسه بزند و اشتغال ذهنی خود را فیلم کند امر ستوده ای است. اما خود حاتمی کیا بهتر از هر کسی می داند اهمیت و واقعیت مضمون و پیام فیلم یک چیز است و تبیین سینمایی و هنرمندانه آن چیز دیگری و از همینجا می خواهم به آسیب شناسی انگاره های او که مشابه باور های دیگر همتایانش است در رابطه با جایگاه نقد و منتقد برسم.او در گفتگویی در مورد همین فیلم و حتی فیلم های دیگرش از اینکه منتقد ها تحلیل نکرده اند چه اهدافی در ذهنش بوده اعتراض کرده.ظاهرا او توجه ندارد که منتقد دستگاه نیت خوان فیلمساز نیست! نقش منتقد قبل از هر چیزی تحلیل و موشکافی روایت و مفاهیم فیلم با توجه به زبان سینما و معرفی بهتر آن به مخاطب است.
در ثانی اصلا شناسایی و اکتشاف اهداف کارگردان که تاکید می کنم تنها یکی از عوامل مهم پدیدآورنده فیلم است و نباید به نقش نویسنده و تهیه کننده و .....بی توجه بود واجد چه ارزش و فضیلت هایی است؟
مهم اینست که کارگردان و سایر عوامل ساخت هر هدفی را که دارند سعی کنند در فیلم با موفقیت پیاده کنند اگر خلاقیت و زحمتشان جواب داد هدف ها یشان هم به بار می نشیند و اگر نتوانستند به زبان سینما با موفقیت حرفشان را بزنند راهش این نیست که بلندگو به دست بگیرند و علیه دیگرانی از فیلم خوششان نیامده بیانیه صادر کنند که شما هدف های ما را درک نکردید!بلکه باید به فیلم خود رجوع کنند و ببینند کجای کار اشتباه کرده اند.
بامزه اش اینجاست که خود این توقع حاتمی کیا از منتقدان به نوعی دعوت از آنها به توجه به گفته هایش است که به هر حال در حاشیه فیلم و خارج از مناسبات جهان فیلم قرار می گیرد و این در حالیست که خود او منتقدان را به بی توجهی به متن فیلم و اشتیاق به حاشیه ها متهم می کند که معلوم نیست این تناقض را چگونه می تواند توجیه می کند؟!
آقای حاتمی کیای عزیز! اگر صرف هدف مهم بود پس باید به یک ورزشکار پرش که هدفش اینست ۸ متر بپرد اما در عمل ۲ متر می پرد مدال طلا داد چون هدفش این بوده که همان ۸ متر را بپرد! یا مثلا به تمام تیم های فوتبالی که در جام جهانی شرکت می کنند جام قهرمانی داد چون هدف همه آنها این است که قهرمان شوند!
از همه این ها عجیب تر اینکه او در مقام دفاع از فیلمش به فروش خوب دعوت در گیشه اشاره و استناد می کند!!
استدلالی کاملا کهنه و بیات. هنرمندی با منزلت حاتمی کیا خود بهتر می داند عیار سنجش کیفی یک فیلم فروش بالای آن در گیشه نیست و چنینی ملاکی اساسا صالح به استناد نیست که اگر اینگونه بود پس همه این کمدی های شبه فیلمفارسی بزن دررویی نازل سینمای بدنه از نظر ایشان باید فیلم های ارزشمندی باشند که مطمئنم اینگونه نیست.
در سال ۸۵ گردش مالی فیلم خصوصی بازیگر سریال نرگس ۵ میلیارد تومان بود در حالیکه پرفروشترین فیلم سینمایی آن سال یعنی آتش بس تنها حدود یک میلیارد و دویست میلیون تومان فروخت.پس می بینیم که صرف فروش بالای یک فیلم ملاک ارزشگذاری آن نیست.
فروش خوب دعوت بیشتر وابسته به حضور ستاره های سینمایی و تبلیغات و حمایت همه جانبه ارگان های دولتی مثل شهرداری و البته خود موضوع حساسیت برانگیز فیلم است که ظرفیت جذب مخاطب را به خوبی داراست.ضمن اینکه منکر این نیستم که توانایی های خود حاتمی کیا هم در موفقیت گیشه ای فیلم موثر بوده و نمی خواهم سهم او را منکر شوم چرا که کسانی مانند حاتمی کیا آنقدر در کار خود ماهر و متبحرند که حتی فیلم های بدشان هم از فیلم های خوب خیلی از کارگردان های معمولی بهتر است.
اما بخش هایی از واکنش او را نقد کردم تا به این حقیقت برسم که حتی کارگردان بزرگی مثل حاتمی کیا هم بیشتر تمایل دارد که دور از دسترس نقد باشد.
حیف است که این نوشته را پایان ببرم اما اشاره ای به نقش پررنگ چیستا یثربی در خلق این فیلم نکنم.تکرار می کنم نباید همه فیلم را به پای کارگردان نوشت.یثربی که خود نمایشنامه نویسی کثیرالتالیف است و نیز کارگردان تئاتر و روانشناس در نوشتن فیلمنامه و همه آنچه ما در این فیلم خوشمان می آید یا بدمان می آید سهم بزرگی داشته.اهمیت او وقتی برجسته می شود که توجه کنیم این فیلم بیش از هر چیز درباره دنیای پیچیده زنان و موضوعی به شدت زنانه است.
در واقع عوامل فیلم در نشان دادن تصاویر تهران کاملا با دست و دلبازی عمل کرده اند و به لحاظ بصری تنوع دلچسبی در مقایسه با فیلم های آپارتمانی و لوکیشن های بسته غالب سینمای ایران به شمار می رود.
سینمایی که سال به سال سهل انگارتر شده و عملا می بینیم که بازتولید شبه اسلامی همان فیلمفارسی قبل از انقلاب نه تنها در سینما بلکه در تلویزیون هم این روزها سرمشق سریال سازی قرار گرفته.
البته که فیلمبرداری در لوکیشن های بیرونی هم پرهزینه و هم فوق العاده دردسرساز است و باید به سازندگانش تحسین گفت که ریسک کار در چنینی فضایی را پذیرفته اند.
از فاصله نسل ها در فیلم گفتم اما معضل آدم های فیلم (یعنی جامعه امروز ایران)به این خلاصه نمی شود.بلکه افراد حتی با هم نسلان خودشان هم قادر به ایجاد تماس نیستند.
مانند پگاه که مابه ازای عینی دختران نسل سومی اقشار متوسط و مرفه تهران نشین است(همانطور عاصی و سرخورده و بی هدف) که همراهی و هم کلامی کوتاهش با پسری که در بیابان حفاری آثار باستانی را می کند منجر به ارتباطی عمیق و ماندگار نمی شود.اما این فقط نسل جوان نیستند که در بحران تنهایی می سوزند.پدران و مادران آنها هم از هم گسیخته اند.نسل گذشته خود اسیر زخم های ارتباطی ای است که درمان نشده(جدایی پدر و مادر پگاه) و این را به وضوح در برخورد نه چندان گرم مینو و برادرش یا مینو با خاله اش می بینیم.همانطور که رفیع(با بازی معمولی رضا کیانیان) که نقاش است و روشنفکر و هم طبقه مینو نمی تواند او را که از گم شدن مادر و دخترش پریشان است تسلی دهد و خلاعاطفی زندگی مینو را پر کند.
در این میان فرش به عنوان مظهری از هویت و میراث فرهنگی و نشانی از گذشته شرقی این سرزمین کارکردی 100 درصد سمبولیک دارد و البته در بستر این نمادگرایی آنچه که شایان توجه است دیدگاه پدیدآورندگان فیلم به ارزش و اهمیت فرهنگی زنان است.چرا که از گذشته بافتن فرش و قالی در ایران حرفه ای زنانه بوده یا حداقل می توان گفت زنان در پیشبرد این صنعت/هنر نقشی محوری داشته اند.
مادر مینو که یک روستازاده اصیل است خود در جوانی بافنده فرش بوده و همو آن فرش عتیق را(بخوان اصالت ایرانی)دور از چشم نوکیسه های وطنفروش و مسوولینی که قادر به حفظ این میزاث نیستند(به شکل کنایه آمیزی این مسوولین مرد هستند)به موطن اصلیش روستایی نیمه ویران برمی گرداند تا از چشم زخم اجنبی در امان ماند.مینو هم که خود کارشناس صنایع دستی و رفوگرفرش است و در تقلایی نمادین برای حفظ این گنجینه خود را در خطر می اندازد.در پایان فیلم هم باز این فرش است که آن زن روستایی به پگاه می دهد تا نشانه ای بر خود شناسی او در این سفر ادیسه وار و بازگشتش به خانه باشد.(البته برگشتش به خانه قطعی نیست اما به هرحال بدون شعار و کلیشه نمایی می فهمیم که شخصیت او در این ماجرا از تغییر مصون نمانده)
فی الواقع(تکیه کلام صادق زیباکلام) این زن ها هستند که در سنگر صیانت فرهنگی از اصالت و هنجارهای مملکت دفاع می کنند.
پ ن:جا داشت به خیلی دیگه از مسایل و سکانس های فیلم اشاره کنم اما فرصت بسیار کوتاه من اجازه قلم فرسایی نمی دهد.از جمله سکانس رفتن مینو به خانه حامد و دوستانش که برای یافتن سرنخی از پگاه با بازی خوب صابر ابر و بچه هایی که در حال تمرین موسیقی از نوع زیرزمینی هستند.همان پسرهای خوشگذران و دم غنیمت و بی قید امروزی که خود را به هیچ چیز و هیچکس متعهد نمی دانند.
2-دو روز پیش ایران یکی از بهترین طراحان وکاریکاتوریست های خود را از دست داد.استاد اردشیر محصص که در سن 70 سالگی در نیویورک درگذشت به علت سالها دوری از ایران کمتر برای نسل جوان امروزی شناخته شده بود و تنها دو سال قبل که در گالری همای تهران بعد از فترتی طولانی چند اثر او به نمایش گذاشته شد دوباره نام او در محافل فرهنگی داخلی طنین انداز شد و این در حالیست که او در عرصه جهانی نام شناخته شده ایست و طرح هایش در روزنامه نیویورک تایمز به چاپ می رسید.پسرعموی او بهمن محصص هم از نوابغ نقاشی و حجم سازی نیم قرن اخیر در ایران است. روحش شاد و یادش گرامی باد.
پ ن:نمایشگاه نقاشی مدرسین دانشکده های هنری پایتخت در موزه هنر های معاصر آغاز به کار کرده. من که هنوز نرفتم اما به نظر خیلی کنجکاوی برانگیز می آید و حتما به یکبار دیدنش می ارزد. البته امیدوارم که اینگونه باشد.
وقتی تن کرخت و بی حس را از اداره بیرون می کشی تا در آفتاب تن سوز در اولین تاکسی ولو شوی و به خانه برگردی خود را برای نیمه دوم امروزت آماده می کنی که لابد باید شخصی و خانوادگی باشد اما میدانی که مدتی است زیر فشار خرواری از دغدغه های کاری، عملا چیزی نداری به اسم"اما در این میان دلخوشکنکی هست.آی پاد به گوش،"نکتورن ها"ی سحرانگیز شوپن در لابیرنت گوش ها شلنگ تخته می اندازند و آنقدر بخت یار هستم که کتاب اوریژینال نقاشی های کلود مونه را ورق بزنم با کاغذ گلاسه و جلد گالینگور.همانی که دیروز دست نگین در کلاس دیدم و لابد در نگاهم چیزی از جنس التماس دیده بود که برعکس همیشه که از امانت دادن کتاب طفره می رفت این بار ملاطفت به خرج داد و آن را به دستان بی قرارم سپرد تا اسباب عیش چند روز و بلکه هفته فراهم آید.
و چه نوشدارویی بود برای من که همیشه ویر مونه دارم.درست مثل آبستنی پا به ماه که باید ویارونه اش در اسرع وقت برآورده شود. کتاب را باز می کنم و رایحه اش را به دم می کشم.آنقدر خوشایند هست که سهم من از امروز را قشنگ کند و بین من و آنهمه هیاهو و ناشکیبایی و جفنگیات خیابان فاصله ضخیمی کشد.
کمی درباره سبک کلود مونه
در برخی منابع شروع نقاشی امپرسیونیستی را به کلود مونه و تحقیر آثارش از سوی منتقدان وقت نسبت داده اند.اما به نظر می رسد جسارت و نورآوری های گوستاو کوربه و ادوارد مانه مدخل پیدایش امپرسیونیسم باشد.این سبک بیشتر به واسطه بازی های نوری و کنتراست ها و تنالیته های رنگی شدید معروف است.در امپرسیونیسم به جزئیات و کمپوزیسیون کمتر توجه شده و بیشتر رنگ و نور محور توجه است.شاید به جرات بتوان این مکتب را نخستین جنبش مدرن هنری عنوان کرد.
کامیل پیسارو،آگوست رنوار(پدر ژان رنوار فیلمساز)پل سزان،ادگار دگا از دیگر آفریننده هایی هستند که در چارچوب این سبک شاهکارهایی به یاد ماندنی خلق کرده اند.(ونگوک را فاکتور گرفتم چرا که بیشتر به پست امپرسیونیسم نزدیک است)
پ ن:دوست دارم برای یکبار هم که شده مزه خیانت در امانت رو بسنجم و کتاب نگین رو هاپولی کنم!


فارست در را باز می کند.دکتر کنار تختخواب مادر ایستاده
است.
خانم گامپ:سلام فارست
دکتر:فردا دو باره می ام دیدنتون
خانم گامپ:اوه خیلی خوبه
دکتر نگاهی به پاهای فارست می اندازد
دکتر:ما مطمئن بودیم تو خوب میشی مگه نه پسر؟
دکتر از اطاق خارج می شود در را می بندد.فارست کلاهش را از
سر بر می دارد و به طرف مادرش می رود.
فارست:مامان چی شده؟
خانم گامپ:فارست،من دارم می میرم.بیا جلو.بشین اینجا
فارست:مامان چرا داری می میری؟
خانم گامپ:چون دیگه وقتشه.وقت مردنم رسیده.اوه تو نگران نباش.
عزیزم مرگ هم بخشی از زندگیه.این سرنوشت همه ادم هاس.مثلا
من بدون اینکه بدونم سرنوشتم این بود که مادر تو باشم.من خیلی
سعی کردم که مادر خوبی باشم.
فارست:مامان کارت عالی بود.
خانم گامپ:من باعث شدم تو سرنوشت خودت رو باور کنی.
تو باید از قدرتی که خداوند بهت داده بهترین استفاده رو بکنی.
فارست:مامان سرنوشت من چیه؟
خانم گامپ:خودت یه روز می فهمی.زندگی مثل یه بسته
شکلات می مونه.چون هیچ وقت نمی دونی چی گیرت می آد.
فارست(صدای خارج از قاب):مامانم همیشه مسایل رو یه جوری
توضیح می داد که من خوب می فهمیدم.
خانم گامپ:فارست،دلم برات تنگ میشه.
فارست(صدای خارج از قاب):اون سرطان گرفت و یه روز پنجشنبه از
دنیا رفت.براش یه کلاه تازه خریدم که روش گل های ریز داشت.
سکانس ۱۷۳-خارجی-پل می سی سی پی
گوینده خبر:علت دوییدن شما چیه؟
گزارشگر۱:علت دویدن شما چیه؟
گزارشگر۲:آیا برای برقراری صلح جهانی میدوید؟
گزارشگر۳:آیا علت دویدن شما مساله حقوق زن هاست؟
گوینده خبر:شاید هم برای حفظ محیط زیست این کار رو می کنین؟
گزارشگر:شاید هم برای حیوانات؟
گزارشگر۳:یا علیه سلاح های خطرناک و نامتعارف؟
فارست(صدای خارج از قاب):اونا اصلا باورشون نمی شد که
یه نفر بدون هیچ دلیل مشخصی این همه بدوه
گزارشگر۲:چرا این کار رو می کنین؟
فارست:فقط حس کردم که بدوم
پ ن :همیشه تساوی به یک اندازه دو تیم فوتبال را راضی نمی کند.(البته منظورم مسابقات معمولی است و گرنه گاهی یک تساوی اسباب سقوط تیمی به لیگ پایین تر می شود یا بخت قهرمانی را از تیمی می رباید) در تساوی هایی که گل هایی در آن رد و بدل شده همیشه تیمی کیفور می شود که در لحظات آخر بازی با زدن گل تساوی از باختن نجات پیدا می کند.درست مثل پرسپولیسی ها که امروز خوشحال تر بودند.........
اما اگه سیاست بازی نبود پیروزی حق استقلال بود.بدون شک![]()
![]()
![]()
![]()
خب قرار بود این آپم تماما در رابطه با یکی از شمایل های سینما پل نیومن عزیز باشه(به قول امیر قادری ای قربونش برم)
اما بازم یکی از اون بازی های جذاب توکای مقدس وسوسه ام کرد این کار رو بعدا انجامش بدم و الان بازی رو بچسبم.
از طرف دیگه آرزوهای بزرگ یکماهه شد و تازه داره تاتی تاتی رو یاد میگیره.همینطور پیش بره تا چند وقت دیگه رقص هم بهش یاد می دم.
وبلاگ قبلی "تک سوار" درست شیش تیرماه ولادت یافت و نهم شهریور در یک عملیات انتحاری از عالم دیجیتالی چشم فروبست.اینکه چرا واقعا حذفش کردم مهم نیست.مهم اینه که "آرزوهای بزرگ" رو ساختم و دوستان با مرام "تک سوار" رو به کلبه کوچیک" آرزوهای بزرگ "دعوت کردم. از اونجا که آدم محافظه کاری هستم و میدونم این بلاگفا گاهی اوقات فیلش یاد هندوستان می کنه یه وبلاگ دیگه هم در بلاگ اسکای درست کردم"اشک ها و لبخندها" که پست های اینجا رو اونجا کپی می کنم تا اگه یه زمانی زبونم لال بلاگفا از دست رفت من یه خونه مجازی دیگه هم داشته باشم و بی خانمان نشم.خوشبختانه اونجا هم درست مثل اینجا خواننده های کمی دارم در نتیجه خوندن کامنت ها و پاسخ به اونها خیلی وقتم رو نمی گیره.
گاهی اوقات دلم برای "تک سوار" تنگ میشه.همینطور دوستایی که عمدا آدرس وبلاگ جدید رو بهشون ندادم تا از شرشون در امان باشم.باید اعتراف کنم گاهی هم وسوسه میشم سری به وبلاگ هاشون بزنم تا ببینم حال و احوالشون چطوره ......اما چند هفته ای هست که جلوی این وسوسه رو هم گرفتم و حالا دیگه موفق شدم بالکل از ذهنم دیلیتشون کنم.بچه های بدی نبودن اما..........
اینجا در آرزوهای بزرگ خیلی بیشتر خوش میگذره و از دردسرهای "تک سوار"خلاص شدم. ناگفته نماند در آرزوهای بزرگ هم دوستان جدید و عزیزی پیدا کردم که از این بابت خیلی خوشحالم.
اولین کامنت وبلاگ جدید رو سمیه نوشت.اولی ها رو آدم فراموش نمی کنه.ازت متشکرم سمیه جان! هرچند تازگی ها خیلی بی معرفت شدی.
بیشترین کامنت های پست اول رو هم فرانک نوشت تا توهم بزنم که اینجا چقدر خواننده داره
مرسی فرانک جان! اونقدر پرحرفی کردم بازی بالکل یادم رفت.در این بازی باید ده از کتاب هایی رو که خیلی روی ما تاثیر گذاشته رو بنویسیم.شما هم اگه دوست داشتین خوشحال میشم در این بازی شرکت کنین
۱-آرزوهای بزرگ:چارلز دیکنز.......خب معلومه که این باید اول باشه!![]()
۲-بینوایان:ویکتور هوگو
۳-در انتظار گودو:ساموئل بکت
۴-مسخ:فرانتس کافکا
۵-موش و گربه:گونتر گراس
۶-سرباز شوایک پاکدل:یاروسلاو هاوشک
۷-مجموعه آثار احمد شاملو(هر کاری کردم نتونستم تنها اسم یه کتابش رو بیارم)
۸-شازده کوچولو:آنتوان سنت اگزوپری(از این کتاب یه خاطره عاطفی خصوصی هم دارم که در آینده اینجا عمومیش می کنم!)
۹-بوف کور:صادق هدایت
۱۰-مجموعه کتاب های"هنک سگ گاو چران" به قلم جان آر اریکسون
پ ن ۱:ترتیب کتابها الکی بوده.....در تقدم و تاخرشون هیچ عمدی نداشتم.
پ ن ۲:این ها کتاب های دوست داشتنی و محبوب نبودن یعنی بودن اما بیشتر کتابهایی بودن که تاثیر گذار بودن
پ ن۳:برای یکدست شدن انتخاب هام فقط کتاب های داستان رو انتخاب کردم و خیلی از کتاب های موثر در حوزه های حقوق/تاریخ/روانشناسی/سینما/فلسفه/هنر رو جا انداختم
پ ن ۴:حتی خیلی از کتاب های اثرگذار داستانی رو هم نتونستم اینجا بنویسم.از جمله مجموعه آثار تن تن و میلو،غرور و تعصب،ماجراهای تام سایر،ماجراهای هکلبری فین،الیور تویست،شازده احتجاب،لوطی که انتری اش مرده بود،مادام بوواری،زمان از دست رفته، نمایشنامه های بیضایی و تنسی ویلیامز و...........
پ ن ۵ :امروز در تهران چند دقیقه ای بارون بارید.حیف که خیلی زود تموم شد.ایکاش بازم بیاد.

