تبليغاتX
پیش از آنکه شیطان بداند....

این تصویر رو از سایت طنزپرداز در تبعید هادی خرسندی برداشتم. شما اگه اینجا طناب پیچ بودین چی کار میکردین؟

نوشته شده توسط  در ساعت 17:40 | لینک  | 

متن زیر را از سایت محمد قائد برداشتم.مثل دیگر مطالبش خواندنی است.

 

  

 
 

ملولان همه رفتند، در ِ خانه ببنديد
 بر آن عقل ملولانه همه جمع بخنديد
                              ديوان شمس
 

اواخر دهۀ 1970، روزالين كارتر، همسر رئيس جمهور وقت ايالات متحده، با رنجيدگی گفت انتقادهای تند آقای سولژنيتسين از آمريكائيان منصفانه نيست و همۀ مردم اين كشور آن قدرها كه ايشان می‌گويد مادّی و بی‌‌حقيقت نيستند.

آلكساندر سولژنيتسين، نويسندۀ ناراضی روس كه به آمريكا آمده بود ــــ يا رفته بود يا بـُرده شده بود ــــ می‌گفت علاقه‌ای به يادگرفتن زبان كشور ميزبان ندارد.  حتی تمايلی به آشنايی با مردم محلی نشان نمی‌داد و دربست معتقد بود آمريكا جامعۀ ازدست‌رفته‌ای است.

پيدا بود به آشنايی با تاريخ قارۀ‌ جديد هم علاقه ندارد و نمی‌خواهد بداند اين جماعت كيستند و طی چند قرن مشغول چه كاری بوده‌اند.  هر چيزی بايد پيشتر به دست آمده باشد تا بعداً از دست برود، و بايد اعتلا يافته باشد تا دچار انحطاط شود، وگرنه ناليدن بر ازدست‌رفتگیْ حرف مفتی است.

 

  

در همان روزگار، مطلع مقاله‌ای مثل هميشه سطح‌بالا از آرتور كوستلر در ماهنامۀ ضدچپ انكاونتر نقل قولی از يك داستان سولژنيتسين بود.  خود داستان به نظر نمی‌رسد مقبوليت چندانی در ميان اهل ادبيات يافته باشد.  جمله‌ای از فلوبر، موپاسان يا ديگران هم ممكن است همۀ خوانندگان را وا ندارد دنبال اصل متن بروند، اما تفاوت در اين است كه آن آدمها را دست‌كم ــــ ‌كه خيلی هم كم نيست ــــ در كلاسهای ادبيات قبول دارند.  مشكل بتوان گفت در مورد سولژنيتسين نيز چنين بود يا هست.

 

حتی وقتی مدرّس ادبيات گرايش سياسی ِ مشخصی ندارد، دخالت دولتها، خصوصاً سرويسهای اطلاعاتی‌شان، ضربه‌ای به اعتبار كتاب است.  پول‌دادن ِ عوامل دولت انگلستان در ايران برای ترجمه و چاپ  دكتر ژيواگو آن رمان را در زبان فارسی كـُشت و شايد تنها بازمانده‌اش در ايران ترنـّم گهگاهی ِ موسيقی‌ فيلمی به همين نام باشد.


حجم بزرگی از نوشته‌های ماشين‌شدۀ عصر ادبيات زيرزمينی در شوروی با ايجاد امكان دسترسی به چاپخانه فراموش شد و بعدها كه فرصت دست داد كمتر كسی دنبال چاپ‌كردن آنها رفت.  پس شايد بتوان گفت سولژنيتسين هم يكی ديگر مثل بقيه.

در اينجا هم تفاوتی هست: برخی نويسندگان آن متون ِ قاچاقی و پرخطر بعدها شرايط رقابت‌آلود جديد را نپسنديدند.  در مواردی حتی دلشان برای روزگار قديم تنگ شد.  اما سولژنيتسين اين دنياها را اساساً قبول نداشت زيرا مسئله‌اش كاپيتاليسم و ماترياليسم و كمونيسم نبود؛ اين بود كه دنيای فعلی بد است چون مثل قديم نيست.  و قديم يعنی پيش از همۀ اين چيزها و زمانی كه وفا و صفا و انسونيت نمرده بود.

به‌‌نظر اريك هابزبام، صاحب‌نظر انگليسی، هنرمندان و نويسندگان ناراضى شوروى ”هم از فرمانروايان متنفـّر بودند و هم از فرمانبران بيزار، تا بدان حد كه روح انسان ِ روسى را به شكل دهقانى كه ديگر وجود خارجى نداشت مجسّم مى‏كردند.“

 

  خبری در نشريات غربی در سالهای بازشدن فضای شوروی همراه بود با عكس دهقانی روسی كه گوجه‌فرنگی‌های قرمزش را شب سال نو با هواپيما به مسكو می‌آورَد، كنار ميدانها به پول نزديك می‌كند و با هواپيما به مزرعه‌اش بر می‌گردد ــــ كاری كه پيشترها انگ بورژوامآبی می‌خورد و سر و كار خاطی را با كميسر می‌انداخت.

سولژنيتسين‌های رستگاری‌طلب نه تنها كشاورز نيمچه‌كاپيتاليست را تجسم روح انسان اصيل روسى نمی‌بينند،‌ بلكه لعنت می‌فرستند بر پدر مسبـّبان تقليد از آمريكای بی‌حقيقت و مروّجان پرورش گوجه ‌فرنگی ِ گلخانه‌ای‌ برای مرفهين بی‌درد.

در شوروی به تنعمات مردم چكسلواكی با حسرت نگاه می‌كردند، چكها حسرت زندگی در آلمان داشتند و عامـّۀ مردم آلمان غربی می‌گفتند ترقی‌ يعنی آن شرايطی كه در آمريكاست. مردم آلمان شرقی هم اگر ول معطل نبودند به جيرۀ غذايی و مختصر مواجب دل خوش می‌كردند.

در شرايطی كه فكر و ذكر مردم دستيابی به زندگی بهتری ‌است ـــــبهتر بر اساس معيارهايی كه چشمشان می‌بيند و دلشان می‌خواهد ـــــ حكومت مستقر اگر بخشی از راه‌حل نباشد پس قسمتی از مسئله است.  برچيدن آن سيستمْ پاسخی ناگزير برای حل بخشی از مسئله بود.

 

  

اما به نظر امثال سولژنيتسين، تمام مسئله بايد يكجا و با نيل به رستگاری حل شود، در حالی كه قاطبۀ اهالی سبكسر دنيا دنبال خوشبختی‌اند، نه صرفاً رستگاری.  آدمهايی نظير او، هم از فرمانروايان مسئله‌ساز متنفـّرند و هم از فرمانبران بی‌مسئله بيزار، زيرا مسئلۀ‌ زندگی به نظرشان راه حلی جز مرگ و فنای‌ فی‌الله ندارد و خدا و مرگ يكی‌اند.  مرام اين قبيل آدمهای كج‌خلق نتيجۀ افسردگی ِ مزمن و تربيت گناه‌انگار ِ دينی است و ارتباط چندانی به ايسم و غيره ندارد.

دنيا وقتی پر از فلاكت نيست سرشار از ملال است ـــ احساس ملال برای از دست‌رفتن روزهای خوب جوانی. شايد بد نباشد اهل فلسفه مبحثی تأسيس كنند با عنوان ملالولوژی ــــ ملال‌شناسی تطبيقی يا ملال‌‌شناسيك ـــــ تا ببينند چه كسانی در كجا ملول‌ترند و چرا.
مرداد 1387

 

 

 


 

 

نوشته شده توسط  در ساعت 16:44 | لینک  | 

-صبح با آهنگ kiss the girls از خواب پا می شم که چند هفته ای هست در صدر TOP TEN اونورا قرار گرفته.مرده شور سلیقه شون رو ببرن!من که از این آهنگ متنفرم.

منتها یه مدتیه دارم تمرین می کنم که دور و بر خودم رو از چیزایی که بدم می آد پر کنم

می خوام دامنه تحمل خودم رو امتحان کنم.اما به هیشکی خیلی توصیه نمی کنم این جور کارا رو

چون ممکنه تا آخر شب عینهو برج زهر مار باشین و به همه سگ محلی کنید.
2- این عکس پیتر گابریله.خواننده انگلیسی که همه جور سبکی می خونه.......درست مثل خودم قاطی پاتیه.دوسش دارم اساسیبه تازگی جایزه سازمان عفو بین الملل رو دریافت کرده به خاطر فعالیت های بشر دوستانه اش.گابریل همونیه

که موسیقی فیلم معروف آخرین وسوسه های مسیح (مارتین اسکورسیزی) رو ساخته.

من که کیف می کنم با کاراش.

3-دیروز حضرت خدیجه در شبکه دوم به شهادت رسید.راستش تا اونجایی که سواد ما قد میده

همسر پیامبر اسلام به مرگ طبیعی درگذشته.اما دیروز شبکه دوم با فونت درشت شهادت حضرت خدیجه رو تسلیت گفت!! یاد جک اون لره افتاده که وقتی رفت حج به کعبه که رسید اونقدر جو گیر شد که داد زد"وای خدا کشته شد"

بعدش گوینده تلویزیون با لباس سیاه و حزن ساختگی داشت به ما اطلاع می داد که خلاصه روز شهادت حضرت خدیجه عجب روز بدیه و باید ناراحت باشیم و .......از این حرفای 100 تا یه غاز!

من نمی دونم مگر نه اینکه در بینش اسلامی مرگ سرآغاز حیات دوباره است و همسر پیامبر هم که به گفته آقایان بهشتی بوده.....پس ما برای چی باید ماتم بگیریم؟! مگه قرار بوده همسر پیامبر تا ابد زنده باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تا حالا شده راجع به فلسفه این عزاداری ها از خودتون سوال کنید؟

4-در کشور های غربی دو نوع رایج برای خلاصی از جسد مردگان وجود داره.یکی دفن کردن و اون یکی سوزوندن جسد. اما تازگی ها الگو جدیدی داره جا می افته و اون سپردن اجساد به سالن های تشریح دانشکده های پزشکیه.در واقع شمار زیادی از افراد و صیت می کنند که بعد از مرگشون به جای خاکسپاری بدنشون رو به دانشکده پزشکی اهدا کنند.در آلمان به قدری این کار رایج شده که به تازگی سردخانه های مربوطه اعلام کردند که تا اطلاع ثانوی گنجایش ندارند و نمی توانند جسد تازه ای رو پذیرش کنند.جامعه شناسان رشد این رفتار را به دلیل بالا رفتن سطح فر هنگی مردم و آینده نگری آنها برای پیشرفت علمی کشورشان می دانند.

خیلی جالبه.فکر شو بکنید.شاید چیزی بی مصرف تر از جسد در نظر ما امکان نداشته باشه.

اما اونجا از همین چیز بی مصرف بهترین استفاده رو می کنند.قابل توجه خودمون که به فکر امروزمون هم نیستیم چه برسه به آینده!

5-با گندی که دیشب پرسپولیس در بازی با مس کرمان زد امیدوارم افشین قطبی گوشی دستش اومده باشه که نباید برمی گشت ایران و خاطره خوب خودش رو خراب نمی کرد.اما بامزه تر سوتی مزدک میرزایی گزارشگر شبکه 3 بود که می خواست مثلا ادبی صحبت کنه و به جای اینکه مثل بچه آدم بگه قطبی عینک تازه ای زده گفت" ...و عینک جدیدی که بر صورت افشین قطبی نقش بسته!ایکاش گزارشگران محترم فقط همون فوتبال کوفتی رو گزارش کنند و به سودای تشبیهات شاعرانه و استفاده از کلمات قصار نیفتند. که از قدیم گفتند"کار هر بز نیست خرمن کوفتن/گاو نر می خواهد و مرد کهن"

6-این آخریه هم یه عکسه مربوط به هفتمین سالگرد فاجعه 11 سپتامبر که دیروز بود.واقعه ایی که تاریخ رو به دو دوره قبل و بعد از خودش تقسیم کرد.

نوشته شده توسط  در ساعت 16:6 | لینک  | 

این چند روز تدقیق در مقاله انتقادی زرافشان و جواب میلانی انرژی زیادی از من برد.موضوع فراتر از جدال قلمی دو روشنفکر بود و ردپای خیلی از سوتفاهم های اجتماعی و تاریخی را در آنها می توان سراغ گرفت.....و چه خوب چرا که ناچارم کرد این چند روز بیشتر و بیشتر فکر کنم و بخوانم و  برخی پرسش های تازه در ذهنم شکل گرفت که تقلا کردم جوابی در خور برایشان پیدا کنم.

اما پرداختن به هر یک از نکته های این دو متن مجال مفصلی می خواهد که در حوصله خواننده وبلاگ نمی گنجد.

ضمن اینکه با یکی دو پست نمی توان سر و تهش را هم آورد.به همین خاطر قصد دارم به تدریج و در لابه لای پست های بعدی هر از گاه به یکی از جنبه های این موضوعات بپردازم و سعی کنم دچار اطناب کلام نشوم تا خواننده را نیامده فراری نداده باشم!!

حالا برای استراحت هم که شده بد ندیدم یکی از عاشقانه های نادر نادرپور را اینجا قرار دهم.شاعری که متاسفانه خود از قربانیان این نوع پرخاش های رایج در بین روشنفکران بود. منازعاتی که گاه به جای آنکه به روشنگری بی انجامد تنها دستامدش آسیب به فضای دگراندیشی بود .بارها دیده ام که دشمنان آزادی و اندیشه ورزی (عمله زور و استبداد) از این نمد برای خود کلاه ها بافته اند.

نگاهی به پاورقی های روزنامه کیهان(بولتن باز جویان به قول مسعود بهنود) نشان می دهد که این بی خردان ترهات خود را مستند به همین مجادله نامه ها ی سطحی مالوف کرده اند و از محتوای آنها برای پرونده سازی علیه اصحاب اندیشه سواستفاده ها کرده اند.

این شعر برای من تنها طنین عاشقانه ندارد.مفهوم عصیان انسان علیه بت های ذهن خود را به

شکل مستتر برایم تداعی می کند.ما نیز بیاییم از تجدید نظر نترسیم و هیچ چیز و هیچ کس را مطلق درستی یا نادرستی فرض نکنیم. روز رهایی تنها آن روز خواهد بود.

 پیکر تراشم و با تیشه خیال

یک شب ترا ز مرمر شعر آفریده ام

تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم

ناز هزار چشم سیه را خریده ام

بر قامتت که وسوسه شستشو در اوست

پاشیده ام شراب کف آلود ماه را

تا از گزند چشم بدت ایمنی دهم

دزدیده ام ز چشم حسودان نگاه را

تا پیچ و تاب قد ترا دلنشین کنم

دست از سر نیاز به هرسو گشوده ام

از هر زنی تراش تنی وام کرده ام

از هر قدی کرشمه رقصی ربوده ام

اما تو چون بتی که به بت ساز ننگرد

در پیش پای خویش به خاکم فکنده ای

مست از می غروری و دور از غم منی

گویی دل از کسی که ترا ساخت کنده ای

هشدار! زآنکه در پس پرده نیاز

آن بت تراش بلهوس چشم بسته ام

یک شب که خشم عشق تو دیوانه ام کند

بینند سایه ها که تو را هم شکسته ام


نوشته شده توسط  در ساعت 14:31 | لینک  | 



ادامه مطلب
نوشته شده توسط  در ساعت 17:33 | لینک  | 



ادامه مطلب
نوشته شده توسط  در ساعت 17:30 | لینک  | 



ادامه مطلب
نوشته شده توسط  در ساعت 17:27 | لینک 



ادامه مطلب
نوشته شده توسط  در ساعت 15:9 | لینک  |