این تصویر رو از سایت طنزپرداز در تبعید هادی خرسندی برداشتم. شما اگه اینجا طناب پیچ بودین چی کار میکردین؟
|
|
|
|
|
منتها یه مدتیه دارم تمرین می کنم که دور و بر خودم رو از چیزایی که بدم می آد پر کنم
می خوام دامنه تحمل خودم رو امتحان کنم.اما به هیشکی خیلی توصیه نمی کنم این جور کارا رو
چون ممکنه تا آخر شب عینهو برج زهر مار باشین و به همه سگ محلی کنید.
2-
این عکس پیتر گابریله.خواننده انگلیسی که همه جور سبکی می خونه.......درست مثل خودم قاطی پاتیه.دوسش دارم اساسی
به تازگی جایزه سازمان عفو بین الملل رو دریافت کرده به خاطر فعالیت های بشر دوستانه اش.گابریل همونیه
که موسیقی فیلم معروف آخرین وسوسه های مسیح (مارتین اسکورسیزی) رو ساخته.
من که کیف می کنم با کاراش.
3-دیروز حضرت خدیجه در شبکه دوم به شهادت رسید.
راستش تا اونجایی که سواد ما قد میده
همسر پیامبر اسلام به مرگ طبیعی درگذشته.اما دیروز شبکه دوم با فونت درشت شهادت حضرت خدیجه رو تسلیت گفت!! یاد جک اون لره افتاده که وقتی رفت حج به کعبه که رسید اونقدر جو گیر شد که داد زد"وای خدا کشته شد"
بعدش گوینده تلویزیون با لباس سیاه و حزن ساختگی داشت به ما اطلاع می داد که خلاصه روز شهادت حضرت خدیجه عجب روز بدیه و باید ناراحت باشیم و .......از این حرفای 100 تا یه غاز!
من نمی دونم مگر نه اینکه در بینش اسلامی مرگ سرآغاز حیات دوباره است و همسر پیامبر هم که به گفته آقایان بهشتی بوده.....پس ما برای چی باید ماتم بگیریم؟! مگه قرار بوده همسر پیامبر تا ابد زنده باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تا حالا شده راجع به فلسفه این عزاداری ها از خودتون سوال کنید؟
4-در کشور های غربی دو نوع رایج برای خلاصی از جسد مردگان وجود داره.یکی دفن کردن و اون یکی سوزوندن جسد. اما تازگی ها الگو جدیدی داره جا می افته و اون سپردن اجساد به سالن های تشریح دانشکده های پزشکیه.در واقع شمار زیادی از افراد و صیت می کنند که بعد از مرگشون به جای خاکسپاری بدنشون رو به دانشکده پزشکی اهدا کنند.در آلمان به قدری این کار رایج شده که به تازگی سردخانه های مربوطه اعلام کردند که تا اطلاع ثانوی گنجایش ندارند و نمی توانند جسد تازه ای رو پذیرش کنند.جامعه شناسان رشد این رفتار را به دلیل بالا رفتن سطح فر هنگی مردم و آینده نگری آنها برای پیشرفت علمی کشورشان می دانند.
خیلی جالبه.فکر شو بکنید.شاید چیزی بی مصرف تر از جسد در نظر ما امکان نداشته باشه.
اما اونجا از همین چیز بی مصرف بهترین استفاده رو می کنند.قابل توجه خودمون که به فکر امروزمون هم نیستیم چه برسه به آینده!
5-با گندی که دیشب پرسپولیس در بازی با مس کرمان زد
امیدوارم افشین قطبی گوشی دستش اومده باشه که نباید برمی گشت ایران و
خاطره خوب خودش رو خراب نمی کرد.اما بامزه تر سوتی مزدک میرزایی گزارشگر
شبکه 3 بود که می خواست مثلا ادبی صحبت کنه و به جای اینکه مثل بچه آدم
بگه قطبی عینک تازه ای زده گفت" ...و عینک جدیدی که بر صورت افشین قطبی نقش بسته!
ایکاش
گزارشگران محترم فقط همون فوتبال کوفتی رو گزارش کنند و به سودای تشبیهات
شاعرانه و استفاده از کلمات قصار نیفتند. که از قدیم گفتند"کار هر بز نیست
خرمن کوفتن/گاو نر می خواهد و مرد کهن"
6-
این آخریه هم یه عکسه
مربوط به هفتمین سالگرد فاجعه 11 سپتامبر که دیروز بود.واقعه ایی که تاریخ
رو به دو دوره قبل و بعد از خودش تقسیم کرد.
اما پرداختن به هر یک از نکته های این دو متن مجال مفصلی می خواهد که در حوصله خواننده وبلاگ نمی گنجد.
ضمن اینکه با یکی دو پست نمی توان سر و تهش را هم آورد.به همین خاطر قصد دارم به تدریج و در لابه لای پست های بعدی هر از گاه به یکی از جنبه های این موضوعات بپردازم و سعی کنم دچار اطناب کلام نشوم تا خواننده را نیامده فراری نداده باشم!!
حالا برای استراحت هم که شده بد ندیدم یکی از عاشقانه های نادر نادرپور را اینجا قرار دهم.شاعری که متاسفانه خود از قربانیان این نوع پرخاش های رایج در بین روشنفکران بود. منازعاتی که گاه به جای آنکه به روشنگری بی انجامد تنها دستامدش آسیب به فضای دگراندیشی بود .بارها دیده ام که دشمنان آزادی و اندیشه ورزی (عمله زور و استبداد) از این نمد برای خود کلاه ها بافته اند.
نگاهی به پاورقی های روزنامه کیهان(بولتن باز جویان به قول مسعود بهنود) نشان می دهد که این بی خردان ترهات خود را مستند به همین مجادله نامه ها ی سطحی مالوف کرده اند و از محتوای آنها برای پرونده سازی علیه اصحاب اندیشه سواستفاده ها کرده اند.
این شعر برای من تنها طنین عاشقانه ندارد.مفهوم عصیان انسان علیه بت های ذهن خود را به
شکل مستتر برایم تداعی می کند.ما نیز بیاییم از تجدید نظر نترسیم و هیچ چیز و هیچ کس را مطلق درستی یا نادرستی فرض نکنیم. روز رهایی تنها آن روز خواهد بود.
پیکر تراشم و با تیشه خیال
یک شب ترا ز مرمر شعر آفریده ام
تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم
ناز هزار چشم سیه را خریده ام
بر قامتت که وسوسه شستشو در اوست
پاشیده ام شراب کف آلود ماه را
تا از گزند چشم بدت ایمنی دهم
دزدیده ام ز چشم حسودان نگاه را
تا پیچ و تاب قد ترا دلنشین کنم
دست از سر نیاز به هرسو گشوده ام
از هر زنی تراش تنی وام کرده ام
از هر قدی کرشمه رقصی ربوده ام
اما تو چون بتی که به بت ساز ننگرد
در پیش پای خویش به خاکم فکنده ای
مست از می غروری و دور از غم منی
گویی دل از کسی که ترا ساخت کنده ای
هشدار! زآنکه در پس پرده نیاز
آن بت تراش بلهوس چشم بسته ام
یک شب که خشم عشق تو دیوانه ام کند
بینند سایه ها که تو را هم شکسته ام

